آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۶ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

۰۳
فروردين

او

از غرق شدن می‌ترسید.


برای همین، هیچوقت شنا نمی‌کرد،

سوار قایق نمی‌شد،

حمام نمی‌کرد،

و به آبگیری پا نمی‌گذاشت.


شب و روز در خانه می‌نشست،

در را به روی خود قفل می‌کرد،

چفت پنجره ها را می‌انداخت،

و از ترس اینکه موجی سر نرسد،

مثل بید میلرزید!


عاقبت آنقدر گریست

که اتاق از اشک پر شد

و او را در خود غرق کرد!


"شل سیلور استاین"

  • همین یک نفر..
۰۳
فروردين
آقای با کلاه
21 کلاه داشت
که هیچیک شبیه دیگری نبود!

اما آقای بی کلاه
21 سر داشت
و تنها یک کلاه!

وقتی آقای با کلاه
با آقای بی کلاه ملاقات کرد
درباره ی خرید و فروش کلاه
با هم به مذاکره پرداختند.

در نتیجه آقای با کلاه،
تنها کلاه آقای بی کلاه را خرید

:|

"شل سیلور استاین"
  • همین یک نفر..
۲۶
اسفند

ماه رمضون بود ... اون شب بیدار بودم ! خوابم نمیبرد یعنی .. شاید نباید میبرد :) دیدمش باز :پی حرف زدیم ! خیلی ... (بازم که خودتو داری میگی !!!! :|)


آره ...

فهمیدم که دوستام چقـــــــدر میتونن با من متفاوت باشن !! برای مثال آقای "فتوحِ فتوح‌امیری" که تو فصل1 سر کلاس زبان عمومی باهاش آشنا شدم ... یا آقای مسلمان(خورسندِ مسلمان) یا خیلیای دیگه ... و البته اینم فهمیدم که میشه آدمایی پیدا کرد که شبیه خودت باشن :) مثلا شازده، بیلی، حتی سرمه و لیلی ! و البته در صدر همشون فریبا بانو :) 3> *

فهمیدم که اینکه همه میگن به دوست نمیشه اعتماد کرد یا میگن نسل آدم خوب منقرض شده یا یا یا ... دروغه ! دروغ محض :)


یه چیز دیگه هم فهمیدم توی این فصل .. اونم اینکه قضاوت زشت ترین، کثیف ترین، بد ترین و همه ی صفت های اینجوری ترین کاریه که میتونی در حق یه آدم بکنی :|


:)) یاد پروژه‌ی جاوا افتادم :))) جون به جونمون کنی شریفی ایم :دی


کم کم یه بو هایی داره میاد ... DANGER ... :دی


همین یک نفر قصه-گو :)


-----------------------------------------
* البته تازه تو این فصله که با سرمه آشنا شدیم ها :)) 
  • همین یک نفر..
۲۱
بهمن

فصل دوم بهتر شروع شد !


اولین باری بود که میخواستم انتخاب واحد کنم .. بر خلاف همه که استرس داشتن و از 7 صبح بیدار بودن من اصلا یاادم رفته بود :)) تو راه رودهن به تهران بودم که ساعت 9:05 اینا یادم افتاد :)))) زنگ زدم یحیی* برام واحدامو بگیره ! گرفت تا جایی که میشد :)

البته کلا فصل 1 و 2 بلد نبودم دانشگاهو ... گیج بودم ... نمیدونستم که برای نمره گرفتن باید استاد خوب انتخاب کنی، میتونی بری پیش استاد و با حرف زدن ازش نمره بگیری یا کلی چیز دیگه :|

  • همین یک نفر..
۰۵
بهمن
ثبت نام کردیم ... مشهد رفتیم .... دوست پیدا کردیم .....
یادمه "جون" رو اولین بار اونجا دیدم ! مو های بلند، یذره هم تو نگاه اول به نظر میومد خودشو میگیره :/ ولی بعدنا فهمیدم که ننهههههه :)))

جشن ورودیا، یه دوست جدید ولی نه معمولی !! "شازده" :)) با دوستش بود تا جایی که یادمه ! از جشن اومدیم بیرون .. حسش میکردم :) مثل بقیه نبود ! آب-هندونه خوردیم :دی
البته اون موقع هنوز نمیدونستیم که دانشگاهه اینجا و هر کاری بخوای میتونی بکنی (مثلا اینکه از جشن بری بیرون :)) ) و برا همین هم با چه ترس و لرزی اومدیم بیرون از جشن :دی
  • همین یک نفر..
۰۵
بهمن
منو خواست برم تو دفترش. به من گفت بین 1 تا 20 میشی ... 1ساال تماام کاری جز درس نداشتم :| هیچکدوممون نداشتیم !! هر کی در حد توان خودش .. 
توی سال هر دفعه یه چیزی میگفت :)) کلا معروف شده بود که کاری به حقیقت نداره .. چیزیو میگه که باید بگه. اگه از اول بم میگفت 1-20 میشم که الآن باید آزاد رودهن میخوندم :دی

بگذریم ...
  • همین یک نفر..