آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

محبوب ترین مطالب
پیوندها

۱۳۳ مطلب با موضوع «خودش مینویسه ...» ثبت شده است

۱۷
بهمن

درد آور است دیدن کسانی که عزیز اند اما در مسیری نادرست قدم می‌نهند ...

درد آور است صحبت با دوستی عزیزتر از جان وقتی می‌دانی صحبتت کارکردی که باید را ندارد ...

درد آور تر وقتی‌ست که تصمیم می‌گیری دیگر با او صحبت نکنی تا حداقل از دیدن راه درست و حرکت نکردن در آن آزار نبیند .....

درد آور است این دنیای فانی که ظاهرا در آن گیر کرده‌ایم .... وقتی وقت داریم، انتظار نبودن را؛ و وقتی وقتمان تمام شد افسوس وقت تلف کرده را می‌کشیم ...


وقتی می‌دانی راه درست چیست اما قدرت قدم زدن در آن را نداری آزار می‌بینی ...

اما

اما وقتی نمی‌دانی راه درست کدام است ....

وقتی به همه چیز شک داری


وقتی خوشحالی اما نمی‌توانی شادیت را با کسی تقسیم کنی چه می‌کنی؟

مگر نه اینکه انسان موجودیست اجتماعی؟! این چه شادی‌ایست که تو را از اجتماع دوستانت، خانواده‌ات، عزیزانت و همه و همه دور می‌کند؟؟

اما این عادلانه نیست ....

وقتی حالت خوب نیست نمی‌خواهی آن را تقسیم کنی و وقتی خوب است نمی‌توانی ... پس تو چه چیز را تقسیم می‌کنی تا اجتماعی بودنت را زندگی کنی؟؟


وقتی چیزی نمی‌دانی .... وقتی دانسته‌هایت برایت پوچ می‌شوند .... وقتی در جایی که ادعای "بلد بودن" داری می‌لنگی و گند می‌زنی ..... دیگر به چه چیزی می‌توانی اعتماد کنی؟



آه ای خدایان یونان!! ای آپولوی توانا!!!! ای پوسایدونِ مهربانِ وحشی!!!! ای کارگردانان زندگی من!! دست از سرم بردارید :/

من نمی‌خواهم اینطور بازیچه‌ی دست شما باشم :-(

اما اگر نباشم هم اتفاق بهتری در انتظارم نیست ..... زئوس ظالم چه تاجی بر سر زنجیر شدگانش گذاشت که من خود خواسته به درگاهش روم؟؟ هادس هم که مرا به تاریکی‌های اعماقم کشانده و من از تنهایی می‌ترسم :|

اصلا همان تک خدایی بهتر است !!!


خوب شد

دردم دوا که ن‌ه! پنهان شد! از خودم!!

دردی که چند ماه است هر روز، هر باااار در صحبت با هر عزیزی به آن دچارم .....

دردی که با هررر خداحافظی نصیبم می‌شود :|

دردی که فقط فراموشی آن را کم‌رنگ؛ فقط کم‌رنگ می‌کند!


غم قشنگ؟!

غم مگر قشنگ هم می‌شود؟؟؟

"غم قشنگ" کلاهیست که بر سر خودت می‌گذاری تا از دست خودت راحت شوی .... غم همیشه تلخ است! زخم همیشه تازه است ... مگر قلب چقدر توان ترمیم دارد؟؟ حتی آن روسپی هم نمی‌تواند ادعا کند که قلبش از رابطه‌ی اولش زخمی نشده! اما فرق او با تو در این است که او دیگر به درد خود عااادت کرده! ولی تو؟ تو هم به آن عادت خواهی کرد اما ... اما دیگر رابطه؟ رابطه چیست؟!


سجاد غمگین می‌گفت «دلم برای کسی که بیاید و نرود تنگ شده! اما می‌ترسم این را بگویم ناگهان غم از راه برسد بگوید حاضر!!! تا می‌خواهم بگویم با تو نبودم درد از راه برسد بگوید حاضر!!!! تا بخواهم به او حالی کنم که باید برود اشک از راه برسد بگوید حاضر ..........»


باز هم که مخفی شد!!

ای ناخودآگاه! تا کجا دیکتاتوری؟؟ تا کجا .... اگر ادامه دهم هیچ‌گاه به درد مخفی شده نمی‌رسم.


من

صدرا

از نبودنت

از بودنت اما نبودنت

از دیدنت اما نبودنت

از فکر کردنت اما نبودنت

از راه رفتن با هیچکس و نبودنت


من از نبودنت دردناک است ............

پایان

  • همین یک نفر..
۱۲
بهمن

یذره پایین‌تر از دانشگاه تابلو زده بود که «دیپلم بگیرید» ...!!

یذره پایین‌تر از میدون آزادی! از دانشگاه که هیچی! از دانشکده می‌خواستی پیاده بری تا اونجا 15 دیقه بیشتر طول نمی‌کشید ...

داشتیم می‌رفتیم بهشت زهرا ... من و یکی از بچه ها .. می‌رفتیم سر مزار صبا :(


یذره پایین‌تر از دانشگاه تابلو زده بود که "دیپلم بگیرید" ...!!

خشکم زد! چقدددر می‌تونه دنیای آدما متفاوت باشه آخه؟! توی فاصله‌ی 10-15 دقیقه‌ای (اونم پیاده!) می‌تونه دنیای آدما از زمین تا آسمون متفاوت باشه ... :/
یکی دغدغه‌ش اینه که چجوری نمره‌ی بیشتری بگیره این ترم تا بتونه دانشگاه بهتری اپلای کنه برای دکترا تا بتونه ..........
یکی دیگه دغدغه‌ش اینه که چجوری یه مدرک حداقلی‌ای بگیره که بتونه باهاش دختری که دوست داره و به بهونه‌ی بی‌سواد بودن بهش نمیدن رو به دست بیاره :"

تو چه دنیایی داریم زندگی می‌کنیم آخه؟!!
  • همین یک نفر..
۰۷
بهمن

تئاتر بود، من بودم، یاد تو هم بود ...

تئاتر را نمی‌دانم! اما من به یاد تو با مردم خندیدم و گریستم ..

من با سجاد افشاریان فریاد زدم و مست کردم ..


من با وویس ضبط شده از «دلبر»،

در سیاه‌چاله‌ی خود

فرو"تر" رفتم .....

  • همین یک نفر..
۱۷
دی

دیشب با فلانی تو راه کافه گراف صحبت می‌کردم

می‌گفت همین جلسات اخیر کلاس ژرف وحید همچین چیزی گفته که «شل بگیر ولی ول نکن» ...

همون ACT

شل گرفتنِ تعریفهایی که از خودت داری

شل گرفتن if و else هایی که تو ذهنت داری ....

حالت رو خیلی بهتر می‌کنه ....

از بیرون نگاهش کن


وقتی من اینجای کلاس بودم که شما الآن هستین، همون بازه‌ی IOI و بعد از IOI بود ....

همون وقتی که .... می‌دونی دیگه!

همون وقتی که OOD معلوم نبود پاس می‌شه یا نه

که هیچ پلنی برای آینده‌م نداشتم و هیچ انرژی و انگیزه‌ای هم برای پلن ریختن نداشتم ....

دوران عجیبی بود

ولی سعی کردم شل بگیرم ...


می‌خوام اینو بگم که

می‌دونم! بیشتر شبیه شعاره این حرفا

میی‌دونم!! نمی‌تونی (هر آدمی شاید نمی‌تونه) اجراش کنی ... حتی ۵۰% از روزت رو ....

اما اینم می‌دونم که چاره‌ای نیست ....

از همون ۱۰-۲۰% در روز هم که شروع بکنی عالیه

خیلی از استرس و تنش روزانه‌ت کم می‌شه


شل بگیر، به اتفاقات لبخند بزن و پذیرش بده، اما پا روی ارزشهات نذار .....

احساساتت رو ببین اما نخواه که کنترلشون بکنی

با احساست بمون، تاثیرات جسمانیش رو ببین بعد خودتو بغل کن و برای خودت یه قهوه بریز و حتی اگه نیاز هست یه روز به خودت مرخصی بده و برو کوه ...

اون نیمکته که بعد از چشمه هستش و رو به تهرانه و هیییچکس اونجا نیست .... (به جز تو و احساساتت و افکارت و احتمالا خدا)

اونجا می‌تونی گریه کنی، فکر کنی، خودت رو، کودک درونت رو و احساساتت رو حس کنی، با همه‌ی اینا آمیخته شی و تجربشون کنی و به پذیرششون برسی و .....

بعدش آروم(تر) می‌شی .... شک ندارم


--------------------------------

پ.ن.1: کاش نتیجه‌ی بدی نداشته باشه :"

پ.ن.2: #دلنوشت

  • همین یک نفر..
۲۹
آذر

مدت‌ها از اتفاقات کودکی من می‌گذره ....

حالا من یه باغ بزرگ و زیبا و سرسبز برای خودم توی کلاردشت دارم با یه ویلای بزرگ با نمای سنگ مرمر سپید...

اما دیگه هیچ‌وقت اون شور و حال کودکی به سراغم نیومد! دیگه هیچ صبحی با اون هیجان و شادی از خواب بیدار نشدم و روزهامو توی باغم با بازی و ورجه وورجه به شب پیوند نزدم ....

شاید چون هنوز شرط رو کامل اجرا نکردم!! «باغ خودت .....»

توی ویلای خودم، چند ماهی میشه که این کارا رو می‌کنم ... اما امروز یه چیزی فرق داره!

وقتی روی صندلی قیژقیژیم می‌شینم و توی فکر خودمم، یه لحظه به تصویری که داشتم می‌دیدم «نگاه» می‌کنم! به «اکنون» می‌آم و به تجربه‌ی همین لحظه‌ای که دارم تجربه‌ش می‌کنم توجه می‌کنم ....

یه اتفاق عجیب دیگه هم می‌افته! یاد جمله‌ی پدر می‌افتم ... «باغ خودت .....»

الآنه که متوجه حرف پدر شدم! :) باغی که پدر می‌گفت، همون طبیعت، گایا یا مادر زمین بود ....


بچه از خواب بیدار می‌شه و بعد از خواب عجیب و غریبی که دیده، مثل همه‌ی روزهای قبل، به بازی توی باغش مشغول می‌شه اما حواسش نیست که امروز پدر برای انجام کار مهمی به بیرون از باغ رفته :"


پایان!

  • همین یک نفر..
۲۹
آذر

یکی بود یکی نبود

یه بچه‌ی کوچیکی بود که با پدر و مادرش توی یه باغ بزرگ و زیبا و یه خونه‌ی بزرگ با نمای سنگ مرمر سپید زندگی می‌کرد ...

بچه‌ی قصه‌ی ما، هر روزش رو با بازی کردن توی باغ زیباشون شب می‌کرد و هروقت اگه اتفاق بدی می‌افتاد (یه تیکه از باغ رو آتش می‌زد یا یه گلی رو لگد می‌کرد یا هر اتفاق دیگه‌ای) پدرش زود می‌رسید و اوضاع رو درست می‌کرد ....

یه روز از روزهای خوب، پدر برای انجام کار مهمی به بیرون از باغ می‌ره و بچه مثل همیشه توی باغ شروع به بازی می‌کنه ... بعد از چند ساعت می‌بینه که بخشی از باغ داره توی آتش می‌سوزه!! سریع میره دنبال پدر که مثل همیشه بیاد و مشکل رو حل کنه اما تازه می‌فهمه که جا تره و پدر نیست!!!

ترس برش می‌داره ... همین‌طور بدون هدف از این‌ور باغ به اون‌ور باغ می‌دوه و نمی‌دونه که باید چیکار کنه ..... آتش هر لحظه داره بزرگ‌تر و خطرناک‌تر میشه!

کم‌کم بچه متوجه می‌شه که پدر ممکنه به این زودیا برنگرده! برای همین خودش دست به کار می‌شه و شروع می‌کنه به خاموش کردن آتش ... چشماش رو می‌بنده و توی تصوراتش باغ رو همون‌طور مثل روز اول می‌بینه؛ هر تیکه‌ای از باغ که تصور می‌کنه، به شکل اولش در می‌آد و اثری از آتش گرفتگی در اون قسمت باقی نمی‌مونه اما تا حواسش به قسمت دیگه‌ای از باغ پرت میشه که اونجا رو مرتب کنه، آتش دوباره از ناحیه‌های مجاور به بخش‌های سالم شده سرایت می‌کنه :/

مدت خیلی زیادی گذشته و بچه داره تلاش می‌کنه باغش رو نجات بده و کم کم احساس سرگیجه و کم انرژی بودن بهش دست می‌ده .... در آخرین لحظه‌هایی که داشته نا‌امید و بی‌هوش می‌شده، پدر از راه می‌رسه و باغ رو سر و سامون می‌ده؛ اما برای تنبیه کودکش، اون رو از باغ بیرون می‌کنه و بهش می‌گه «هروقت باغ خودت رو پیدا کردی برگرد ...»


ادامه دارد....

  • همین یک نفر..
۲۷
آذر

داره قصه می‌نویسه ...

قصه‌ی یه مرد نویسنده که قصه‌ی زندگی خودشو داشت می‌نوشت که ناگهان قصه می‌بلعدش ....

ناگهان قصه می‌بلعدش ......

  • همین یک نفر..
۱۲
آذر

هیچی تلخ‌تر از بی‌تفاوت رفتار کردن نسبت به کسی که بهش بی‌تفاوت نیستی نیست ....

هیچی شیرین‌تر از دیدن لبخند اون آدم نیست وقتی که می‌دونی از درون غمگینه ......

هیچی عجیب‌تر از این دنیا نیست که تلخ‌ترین و شیرین‌ترین لحظه‌هاش توی یک لحظه اتفاق میفتن!

اگه فکر میکنی هست، هنوز توی لوپ باطل این لحظه‌ها گیر نکردی ....


-------------------------------

پ.ن.1: خداروشکر؟

  • همین یک نفر..
۱۹
آبان

برای بهترین دوستام

برای گفتن از دغدغه هام

برای "خودم" بودن ...


دلم تنگه

  • همین یک نفر..
۰۲
آبان

اگه اشک بو داشت

بوی اشک تو غم‌انگیزترین بوی خوب دنیا بود ...

یا شاید خوب‌ترین بوی غم‌انگیز!

و اشک من بوی آبلیمو میداد :) مثل وقتی که دست آبلیموییتو زدی به چشمت و چشمت سوخت -_-


چه بوی خوبی داره آبلیمو وقتی من رو یاد تو می‌ندازه ......

  • همین یک نفر..
۲۰
شهریور

آروم، بدون هیچ حس قلیان کننده‌ای!

نه زیادی شاد، نه زیادی غمگین ...

نه وقتی که معمولا عصبی می‌شد زیاد به هم می‌ریزه، نه وقتی که معمولا سورپرایز می‌شد زیاد حس خاصی داره!


----------------------------------

پ.ن.1: ورژن 7 بخاطر "کودکی"، دوتا ورژن توی "مدرسه"، "استارت دانشگاه" و سه تا ورژن دیگه!

پ.ن.2: بالاخره به نظر دارم فارغ می‌شم و سریع با ورود به ارشد جایگزینش کردن برام!

  • همین یک نفر..
۱۳
شهریور

از شهریور پارسال تا شهریور امسال خیلی اتفاقا افتاد ...


پرانا رو راه انداختیم، همدیگه رو آموزش دادیم، من MBTI و آرکتایپ و چیزای دیگه یاد گرفتم، اثر مرکب که یکی از تاثیرگزار ترین کتابایی بود که توی این سال خوندمش .....

توی دانشگاه اتفاقای خوب و بدی افتاد ... اینکه فهمیدم دانشگاه و "شریف" اون اهمیتی که برام داشت رو نداره واقعا ... این باعث شد بیشتر به زندگی و کارایی که میخوام برسم اما روی بدش این شد که یه درسیو افتادم و کلا هم نمره‌ها گند خوردن ... :)))

آشنایی با کلاس‌های گروه ژرف و وحید شاه‌رضای عزیز ... عمیق شدن و عوض شدن جهان‌بینی صدرا ...


عید سفر تنهایی و اصفهان خوووب و آرام‌بخش ...

فرزانه .. ته تلاشمون ... چنگ انداختن به هرچیز که دستمون می‌رسید .... کتاب و کلاس و .. حرفای درست اما ... :-همم


رمضان امسال هم خیلی متفاوت با سال‌های پیش بود ... گروهی از بچه‌ها که من رو با خیلی‌ها آشنا کرد و شب‌های زیادی که افطار بیرون بودیم ... شب قدر اول سخنرانی دکتر شیری، شب قدر دوم قم، ...

تابستون و سفر طالقانی که تبدیل به انزلی شد! 4 تا از به‌ترین‌ها ... قمی که با حسین رفتیم و ....


و در نهایت، IOI که بزرگترین تجربه‌ی برگزاری eventها توی ایران بود و من توش بودم و انصافا چه 3هفته‌ی رویایی ای بود ... تنها 3هفته‌ی خوب این تابستونم .. به جز این قسمت، دو روز خوب پیوسته نداشته تا حالا :| :))


-----------------------

پ.ن.1: کی فکرشو میکرد اینجوری بشه ...؟

  • همین یک نفر..
۱۲
شهریور

دیشب کنسرت-نمایش "سی" ...


همایون، سهراب پور ناظر

مهدی پاکدل، صابر ابر

بهرام رادان، سحر دولتشاهی

......


داستان زال و رودابه ...

عذاب درونی رستم ....


آهای خبر دار :"

ابر میبارد و من .....



تو بودی و من! تو بودی کنار من ... با هیجانت هیجانم زد .. با اشکت اشکم ریخت ....

درست مثل همین 5 سال .. انگار نه انگار که قرار نیست مثل این 5 سال باشه .. باشیم -_-


گفتی "و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت، غصه هم میگذرد.."

امیـــد ...(؟)


-------------------------

پ.ن.1:

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا


ای مرا در سر هر موی به زلفت بندی

چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا


دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم

مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا


ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

  • همین یک نفر..
۲۷
مرداد

ساعت 10 صبح

بالاخره بعد از چند ساعت فکر کردن، با حالتی هنوز متفکر از روی مبل بلند شد، رفت توی آشپزخونه و قهوه ای برای خودش ریخت. تصورش این بود که بخاطر صدای پنکه سقفی تمرکز نداره و برای همین به طبقه‌ی بالا رفت ... توی بالکن روی صندلی چوبی قدیمی خودش نشست و شروع کرد به تاب دادن صندلی .. مه داشت از روی کوه‌های سبز و پوشیده از درخت بالا می‌رفت، هوای خنک صبحگاهی رو روی پوست صورتش حس می‌کرد و حتی صدای جوی آبی که از کنار ویلا رد می‌شد و بوی نعناهای باغ همسایه و قهوه‌ی دمی خودش، همه و همه صحنه‌ی عجیبی بوجود آورده بودن! اما حواسش به هیچکدوم این‌ها نبود ... براش تفاوت دنیای درون و بیرونش خیلی شدید بود و کمی آزار دهنده! به آرامش دنیای بیرون حسودی می‌کرد و دلش برای تهران با همه‌ی عجله‌ها و ناآرومی‌هاش تنگ شده بود!

فکرش هنوز براش شفاف نشده بود و برای همین امروز هم مثل روزهای قبل داشت کلافه می‌شد. چند روزی می‌شد که از تهران کنده بود و راه شمال رو پیش گرفته بود. کلاردشت همیشه براش آرامش داشت اما انگار این دفعه با دفعات قبل فرق داره! صبح ها خیلی زود از خواب بیدار می‌شد، نزدیک 1 ساعت و حتی بیشتر توی تخت درازکش به "هیچ" فکر می‌کرد، از تخت بلند می‌شد و قهوه ساز رو راه می‌انداخت و می‌رفت روی مبل می‌نشست، بعد از دو سه ساعت صرفا بخاطر تغییر حالت از مبل بلند می‌شد و برای اینکه صدای اعتراض شکمش رو خاموش کنه قهوه‌ای برای خودش می‌ریخت و میرفت طبقه‌ی بالا، توی بالکن روی صندلی چوبی قدیمی خودش می‌نشست و شروع می‌کرد به تاب دادن صندلی و دیدن، شنیدن، چشیدن، بوئیدن و لمس کردن طبیعت و قهوه، برای ناهار زنگ می‌زد به تنها رستوران مورد علاقه‌ش و می‌گفت همون همیشگی، بعد از ناهار کمی کتاب می‌خوند، عصر می‌رفت و توی شهر قدم می‌زد، بعضا قبل از غروب برمی‌گشت و بعضی وقت‌ها هم که تا عمق جنگل پیش می‌رفت توی تاریکی آرام آرام به سمت ویلا در حرکت بود ...

گه گاه یاد خاطراتش میفتاد، لپتاپ رو باز می‌کرد و عکس‌های قدیمی رو می‌دید و لبخند و اشک رو همزمان تجربه می‌کرد ... تنها خوشحالیش این بود که تنهاست .. به کسی خبر نداده بود که قراره چند روز از روزمرگی‌های زندگی جدا بشه و بره جایی که خیلی وقته باید می‌رفت. نمی‌دونست چند وقت دیگه باید همین حالت رو داشته باشه؟ چند سال طول می‌کشه تا یه تجربه هضم بشه یا حتی فراموش بشه؟

اما جدا از همه‌ی احساس و تجربه‌های کنونیش، امید عجیبی داشت! از اون امیدها که نمی‌دونی از کجا داری اما انقدر قویه که نمی‌تونی ردش کنی! از اون امیدها که نمی‌دونی چطوری، اما درست از آب در میان! از اونا ...

  • همین یک نفر..
۲۰
مرداد
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..
۲۰
مرداد
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..