آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندها

۱۵۲ مطلب با موضوع «خودش مینویسه ...» ثبت شده است

۲۷
مرداد
برام تا همین چند ماه پیش خیلی بعید به نظر می‌رسید که تنها بشم و به گذشته فکر نکنم و خوشحالیِ بیات شده یا ناراحتیِ تازه‌ی تازه‌ای حس نکنم ...
اما جدیدا یه اتفاق جالب داره میفته!

جدیدا فهمیده‌م که چند وقته که دیگه وقتی تنهام ذهنم نیازی نداره به گذشته یا آینده بره ... می‌تونم توی تنهاییم برای خودم ساز بزنم، کتاب بخونم، به یه دوست زنگ بزنم، با خودم بریم پارک و به بچه‌ها نگاه کنیم، برم توی یه کافه‌ای و تنها سیگار بکشم و قهوه بخورم و هزار تا اتفاق دیگه‌ای که تا چند وقت پیش به نظر می‌رسید اگه کسی نباشه نمی‌شه انجامشون داد :)

از دکتر شیری زیاد شنیده بودم که "تنهاییِ خوب" یاد گرفتنیه ... خواستم اینو بگم که یاد گرفتنش اونقدرا که به نظر می‌رسه هم سخت نیست :)

--------------
پ.ن.1: تعبیر خواب‌هاتون رو جدی بگیرین ... خیلی حرفای قوی‌ای بهتون داره زده می‌شه ولی بخاطر ندونستن زبونش متوجهشون نمی‌شین!
پ.ن.2: شاید چیزی هم درمورد تعبیر خواب نوشتم بعدا :)
  • همین یک نفر..
۱۴
مرداد

برای چندمین بار توی این بیست و پنج سال، وارد دوره‌ی جدیدی از زندگیم شدم ...


اولین تغییر جدی توی زندگیم ورود به دانشگاه شریف بود! تا قبلش یه پسر سر به زیر و حرف گوش کن بودم که زندگی روتینی داشت (درسش خوب بود، کلاس زبان می‌رفت، رمان می‌خوند و یه سری کارهایی که تقریبا همه‌ی بچه‌هایی که قراره بعدا موفق بشن (به دید خونوادشون!) انجام میدن)

دومین تغییر جدیم وقتی بود که شدیم و نشد! (اگه متوجه نشدین قضیه چیه احتمالا نباید متوجه می‌شدین :D) ... کلاس‌ها و کتاب‌های روانشناسی و اصول مذاکره و ارتباط موثر و .....

چهارمین دوره‌ی زندگیم که اثرات تخریبی نسبتا زیادی هم داشت از شهریور پارسال شروع شد .. تموم شدن یه اتفاق قشنگ پنج ساله که کم کم به این نتیجه رسیده بودیم که کار نمی‌کنه ... حداقل توی شرایطی که داشتیم کار نمی‌کرد ..


و اما این روزها که وارد مرحله‌ی جدیدی شدم :)

مرحله‌ای که تهش احتمالا از یه سری بندهای گذشته رها شدم و یه سری ریسک‌هایی کردم (که حداقل سعیم اینه که تا بشه ریسک‌های حساب شده‌ای باشن) و مطمئنم مستقل از نتیجه‌هایی که به دست میاد مثل دوره‌های قبلی ازش راضیم ...

اتفاق‌هایی که فکر می‌کنم توی این مرحله برام میفته استقلالم (از همه نظر) و استِیبِل شدن کارم هستش.



نکته ش اینجاست که برای رفتن از هر مرحله به مراحل بعدی نیازه که یه سری چیزا رو قربانی کنی و از یه سری ترس‌هات بگذری و باهاشون روبرو بشی و ....

باشد که رستگار شویم (یا همون "طلب خیر" خودمون)

  • همین یک نفر..
۰۷
مرداد

دیروز ساعت 3 با 5 تا آدمی که من توشون فقط حسین رو می‌شناختم راه افتادیم سمت سمنان که ماه گرفتگی رو از روستای "چاشم" که آلودگی نوری توش کم هستش ببینیم :)

بهادر و پریسا و شیدا و سارا چهارتای دیگمون بودن ... تا نزدیک‌های جاده‌ی سمنان رفتیم که سهیل و دوستش امیر هم بهمون اضافه شدن و من از اون پرایدی که با 3تا دختر روی صندلی عقبش نشسته بودم نجات پیدا کردم :))) تازه ماشین سهیل کولر هم داشت ^_^

کمی بیش‌تر از 4 ساعت توی راه بودیم. از سمنان که خارج شدیم به سمت چاشم یه مسیر فوق‌العاده و بِکر داشتیم که چشممون رو به چیزایی که توی تهران نمیشه دید باز کرد :) حتی یه تیکه‌ای از ماشین پیاده شدیم از شدت زیبایی!


توی روستا، خونه‌ی خونواده‌ی یکی از دوستای منجممون رفتیم. سی و خورده‌ای نفر آدم اونجا بود که هر کدوم حداکثر 5 نفر رو توی جمع میشناخت :)))

تا ساعت 11 شب با یه سری آدم رندوم (:دی) آواز و خوش و بش و ... بعدش شام خوردیم و رفتیم تو حیاط که بتونیم ماه گرفتگی رو ببینیم.

تا ساعت 1 نصف شب برنامه دیدن ماه و زحل و مشتری و کهکشان راه شیری و دب اکبر و صلیب نمیدونم چی‌چی و ..... بود :))

کمی هم بحث‌های متفرقه کردیم با همون آدم رندومایی که نمی‌شناختیمشون :)))


ساعت 1.5 تصمیم گرفتیم بریم بابلسر و طلوع آفتاب رو اونجا ببینیم و بعد برگردیم تهران که ظهر تهران باشیم. من و مهدیار تنها آدمایی بودیم که شنبه تهران کار داشتیم ..


خلاصه سرتونو درد نیارم! بعد از کلی خندیدن و سگ‌لرز زدن و خوابالو بودن و غیره رسیدیم شمال! 1 ساعت خوابیدیم و بعد صبحانه راه افتادیم سمت تهران :)


---------------------

پ.ن.1: دیروز روز خوبی بود و میخواستم ثبتش کنم :)

پ.ن.2: از ساعت 3 روز جمعه تا 24 ساعت بعدش نزدیک 15 ساعت توی ماشین بودیم و کلا 2 ساعت خوابیدیم :)))

  • همین یک نفر..
۰۴
مرداد

این روزا زیاد میرم پایون (یه کافه‌ای توی خیابون ونک - پارک سئول) ... کارامو می‌کنم و دوستامو (بیشتر از توی دانشگاه!) می‌بینم و روزامو می‌گذرونم

تو راه پایون بودم، داشتم آهنگ گوش می‌کردم، رسید به آهنگ خواجه امیری ...


اگه این زندگی باشه، اگه این سهمم از دنیاست، من از مردن هراسم نیست

یه حسی دارم این روزا، که گاهی با خودم میگم، شاید مردم حواسم نیست

........


همزمان با راه رفتن داشتم مراقبه می‌کردم ... یکی از زمان‌های مورد علاقه‌ی من برای مراقبه کردن و مایندفول بودن تایم‌هاییه که دارم راه میرم :)

داشتم این آهنگ رو "گوش می‌دادم" (نه که فقط بشنومش!) که یه لحظه به این فکر کردم که دفعات قبل که پلی‌لیست به این آهنگ می‌رسید چقدر دلم می‌گرفت و تنگ می‌شد! ولی این دفعه مثل آهنگای دیگه داشتم فقط لذت می‌بردم ازش ...


خواستم این لحظه رو اینجا ثبت کنم که یادم نره این حس قربانی بودن لعنتی که هممون فقط همونو بلدیم، چقدر حس مسمومیه و اگه بتونیم ازش نجات پیدا کنیم و سوگواری بحرانی که برامون اتفاق افتاده (هرچی که بوده) رو که می‌گذرونیم، چقدر می‌تونیم به خودمون افتخار کنیم! :)

البته بدیهیه که کسی نمی‌تونه ادعا کنه بعد از گذر از سوگواری و حل یا هضم کردن مسئله‌ای که داشته، دیگه هیچ‌وقت تاسف و ناراحتی یا حتی ناامیدی سراغش نمیاد! ولی هر کسی خودش میتونه بفهمه که فرق احساس قربانی بودن با احساس حسرت چیه :)

به قول حسین میتونیم وجدان کنیمش!


------------------------

پ.ن.1: نه که رها شده باشم، نه که تموم شده باشه برام همه چیز، نه که اگه یه روزی شرایط جور باشه نخوام برگردی پیشم، ولی خوشحالم!

پ.ن.2: دیشب خوابتو دیدم! دوباره ... میدونی قشنگ‌ترین چیزمون چی بود؟ :) understanding ای که همیــــــشه بینمون وجود داشت ... خواب دیشبم مثل فیلم‌های صامت بود! ولی کلّی حرف زدیم :) دلم تنگ شد .... ولی خوشحالم!

  • همین یک نفر..
۲۹
تیر

تا حالا شده بخاطر خوشحالی یکی، یه دوست مثلا، خوشحال بشین؟ یا برعکس! بخاطر حال نا-خوشی که داره نا-خوش بشین؟

همچین حالتی ....


البته جدیدا این اتفاق کم‌تر داره میفته :) ینی در مجموع حالت‌های درونیم -هرچی که باشه- بیشتر به خودم بستگی دارن تا اطرافم .. یه جورایی به قول "استاد شیفو" میشه گفت inner peace :)


----------------------

پ.ن.1: کنگ‌فو پاندا ^_^

  • همین یک نفر..
۲۴
تیر

توی شرکت یه کاری که جدیدا گرفتم دستم اینه که تست‌های شخصیت شناسی مختلفی* به بچه‌ها دادم و قراره خروجیش رو تحلیل کنم تا هم به خودشون یه مشورت خوب درمورد شخصیت و توانایی‌هاشون بدم، هم به شرکت در مورد Positioning بچه‌ها یه مشورت‌هایی بدم ...

توی این پروسه خودم هم تست‌ها رو زدم (بیست و خورده‌امین باری بود که MBTI می‌دادم :D) و یه سری اطلاعات جالبی مخصوصا توی تست CATTLE و BAR-ON دستم اومد :)


پیشنهاد میدم که حتما چند تا از این تست‌ها رو برای خودتون هم که شده بزنین و از خروجیش استفاده کنین ;-)


--------------------

* MBTI, NEO, CATTLE, BAR-ON, DISC

  • همین یک نفر..
۱۵
تیر

دارم مراحل آخر کنده شدن از خونه رو می‌گذرونم ...

چیزی نمونده که بتونم بهش دل ببندم و امید داشته باشم اوضاع بهتر بشه! :/


ضمناً

4 ساله که دارم با یاد گرفتن روانشناسی و مذاکره و هزارتا چیز دیگه تلاش می‌کنم تعامل مؤثری برقرار کنم، اما تا وقتی طرف مقابل نخواد نمیشه ....


-------------------------

پ.ن.1: بابت این قضیه "ناراحت" نیستم ... "متفکر" چرا !

پ.ن.2: این اتفاق حداقل از طرف من یه تصمیم موقتیه، یه چیزی حدود 1 سال ..

  • همین یک نفر..
۰۵
تیر

تا همین 1 ماه پیش، اگه کسی می‌گفت قراره پرتقال جلوی ایران وقت تلف کنه، یا قراره اسپانیا از بردن ایران با 1 گل خوشحال بشه ازش تست الکل می‌گرفتن :)))

الان از «حذف از گروه مرگ با یک امتیاز کمتر از صدر نشین» ناراحتیم !! :)


افتخار ...

  • همین یک نفر..
۳۱
خرداد

یک‌شنبه شب

میخواستم یه متنی بنویسم اینجا

بیرون بودم، وویس گرفتم برای خودم که بعد بتونم یادداشتش کنم ...

ولی

دیشب

دیدمت و اون حرفا رو زدیم

نمیدونم چرا یه امید ریز، وقتی هیچ چیز دیگه‌ای وجود نداره اینقدر بزرگ میشه!

مث یه ستاره تو شب تاریک ...

ولی اون ستاره هه هم یه سو سویی زد و رفت :"


بهت گفتم زندگی ادامه داره ..

سعی می‌کنم انجامشم بدم

ببخشید که باز یه درگیری ای بهت اضافه کردم، هرچند زود میتونی خودتو جمع کنی و مسیرتو ادامه بدی 3>


مرسی بابت همه چیز، صدرا

  • همین یک نفر..
۲۵
خرداد

وقتی هزار تا چیز توی سرت هست نمی‌تونی بخوابی ...

آینده‌ی نامشخص، رشته تحصیلی، کار، زندگی، رابطه عاطفی، روابط خانوادگی، دوستان و ......


من میگم هزار تا، شما میخونین هزار تا، اما واقعا هزااااار تاست! یه جوریه که اصن نمیدونم به کدومش فکر کنم! نمیدونم کدومو کجای دلم و کچای افکارم بچپونم :|

هرکدوم بخش‌‎هایی که بالا گفتم رو میشه به کلی زیر-بخش تقسیم کرد :/ به هر بخشی که فکر میکنم یه حسی بهم میگه چیزای مهم‌تری هم هستن که داری از دستشون میدی!


رشته: الگوریتم؟ روانشناسی؟ انصراف بدم؟ مطمئنم؟ هزینه‌های هرکدوم انننقدر زیاده که اصن نمی‌تونم به هیچکدوم فکر کنم هنوز :|

کار: سنجمان، خانه‎‌ی نوآوری، یا یه شرکت دیگه (مثلا سحاب)؟ کار خودم، طراحی دوره‌ها، کتابم، پوفففف

رابطه: فرزانه؟ میشه هنوز؟ کلا نشدنیه! نه؟ کسی میشه بشه جاش؟ تا کی میخوام دست و پا بزنم و رها نشم و رها نکنم؟

روابط خونوادگی: من و بابام .... یحیی و باباش ..... رودهنی که بهم انرژی قبلو نمیده :""

دوستان: فا.ضی.

              یا.خا.

              کی.اع.

              می.بر.

              فر.ها.

              بازم هست!


بازم هست!


-------------------------

پ.ن.1: بازم هست!!!

پ.ن.2: ما را همه شب نمی‌برد خواب! حتی شبایی که می‌خوابیم :"

  • همین یک نفر..
۲۰
خرداد

روح آدم را می‌جَوَند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند، نه به عشق فکر می‌کنند نه به گذشته‌ها، و یادشان نمی‌آید که روزی روزگاری گفته اند «دوستت دارم» ...



- من میگم یه مدته حوصله نداری، حوصله‌ی هیچ چلنجی رو نداری! خیلیامون اینطوی شدیم ... واسه همین یه چلنجی پیش میاد نه حوصلشو داریم پِیِشو بگیریم، نه بحث کنیم، نه بخوایم ببینیم اصن طرف چی میگه! حتی بعضی وقتا حوصله نداریم اگه چیزی حقمونم هست بخوایم بگیمش و بگیریمش :" انگار هیچی دیگه ارزش نداره و یه برو بابا بهش میگیم ...

- قبول دارم حرفتو ....


------------------------------------

پ.ن.1: تعریف دقیق و علمی افسردگی چیه؟

پ.ن.2: گذشتن و رفتن پیوسته ....

پ.ن.3: وقتی که هیچی مهم نیست ... وقتی که هیچی بهت انگیزه و انرژی نمیده!

  • همین یک نفر..
۲۳
ارديبهشت

با بود تند تخم مرغ از خواب بیدار شد. ساعت کوکیش خواب رفته بود و بیدارش نکرده بود!! می‌خواست لباساشو بپوشه و زودتر از خونه بزنه بیرون که مامانش گفت باهاش میاد! خورد تو حالش ... می‌خواست سر صبحی یه نخ سیگار ناشتا بیگیرونه حالش جا بیاد اما حالا نمی‌شد .. آخه می‌دونی؟ چند باری خواسته بود سیگارو بذاره کنار اما حالا دیگه نمی‌شد .. نشست صبحانه خورد و راه افتادن، به ایستگاه اتوبوس که رسیدن اتوبوس چهار راه آرامش اومد ...


حالش خوش نبود زیاد. دیشب با بغض خوابیده بود و صبح با همون بغض از خواب بیدار شده بود ... توی خوابش یک صحنه هزار بار تکرار شد! "نرجس با لبخند پشتشو میکنه و به سمت حسن میره ... از این بدتر، حسن بغلش میکنه و نرجس توی بغل حسن گم میشه"


مامانش گفت "چته؟ باز خواب دیدی؟"

با یه لبخند ساختگی گفت "نه مامان جانم :) همه چی اوکیه" و سوار اتوبوس شد


کسی که اتوبوس رو طراحی کرده به عقلش نرسیده بود که باید تفکیک جنسیتی کنه اما مسئولای جمهوری اسلامی همیشه به فکر همه چیز هستن ... همین تفکیک جنسیتی ساده باعث شد پشت به مامانش بشینه و دیگه مامانش نمی‌دید اشکی که قطره قطره با تِمپوی آهنگ "سلطان قلبم" از گوشه‌ی چشمش می‌چکید ...


یه ایستگاه مونده به چهار راه پیاده شد، سر ۷ تیر، طبقه‌ی ۱۳ ساختمون حسام الدین فرزاد ... خرابه‌ای بود که هروقت می‌خواست سیگار بکشه می‌رفت اونجا .. اما این دفعه برای کشیدن سیگار نبود که داشت میرفت! می‌خواست سیگارو ترک کنه ... می‌خواست سیگارو برای همیشه ترک کنه .....


زیر درخت آلبالو شادیمونو گم کردیم ... چی شدیم ما؟


------------------------------

پ.ن.1: رادیو چهرازی

پ.ن.2: سینا حجازی

پ.ن.3: طبقه 13 ساختمون حسام الدین فرزاد جای خوبی برای ترک سیگار نیست .....

  • همین یک نفر..
۲۹
فروردين

وقتی یه تجربه‌ای برات پیش میاد که با بلدوزر از روی روح و روانت رد می‌شه و به خاک سیاه می‌شینی و نمی‌تونی دردشو تحمل کنی .....

وقتی انقدر درد داری که دنبال هر راهی برای فرار از اون درد می‌گردی

وقتی دلت نمیخواد پای خودت (خود دردناکت) واستی و فکر می‌کنی نمی‌تونی با دنیای بی‌رحم و چنگ و دندونش بجنگی


اونجاست که باید واستی !


سخته! می‌دونم ... اما خودم تا حالا این کارو کردم! کردم که می‌گم! سخته ولی شدنیه ... سخته ولی اگه این کار سختو بکنی اون‌وقته که می‌تونی به خودت افتخار کنی ... سخته ولی اگه فرار کنی تا همیشه یه گوشه‌ی ذهنت هست که "همه‌ی کاری که می‌تونستم برای خودم بکنم رو کردم؟" .... سخته ولی باید واستی ... 


به صدای روحت گوش بده ... روحت یه بخشیش همون صداییه که میگه نمی‌خواد درد بکشه ها! اما اون فقط یه بخشه .. صدای بقیه‌ی قسمتای خودت رو هم گوش کن ... خواب‌هاتو تعبیر کن .. خواب زبان ناخودآگاهه! بهت میگه که کجای کارت غلطه، چیو داری درست پیش می‌بری، الآن باید چیکار کنی ......


بشین پیش خودت دو دوتا چهارتا کن ببین که کاری که داری می‌کنی براساس ارزش‌هاته یا نه ... یه ارزش هست به اسم رشد، یه ارزش دیگه هم هست به اسم آرامش (یا مثلا الکی اذیت نشدن) .... بشین فکر کن که کدومش برای state الآنت اولویتش بیشتره (یا شایدم یه چیز دیگه اولویت بالاتری داشته باشه کلا!)

ببین رشدی که موندن توی این شرایط سخت برات اتفاق میفته ارزشمند تره یا چی؟


بعد پاش واستا :)


-----------------------

پ.ن.1: مخاطب خاص این متن خودمم اما میتونه تک تک آدمای دنیا هم مخاطبش باشن

  • همین یک نفر..
۲۷
فروردين

با خودم قرار گذاشته بودم که شب‌ها زود بخوابم و از اون طرف سحر خیزی کنم و کلی اتفاقای خوب دومینویی پشت سرش ....

الآن چند هفته‌س که شب‌ها دیرتر از معمول می‌خوابم و سحر نمی‌خیزم و کلی اتفاقای بد دومینویی پشت سرش .... :|


یه بازه‌ای درون‌نگری برای شروع سال جدید بود، می‌گفتم "اوکی، فردا روز عالی‌ای نمیشه اما به جاش امسال سال عالی‌ای میشه" و ....

الآن چی بگم؟!


-------------------------------

پ.ن.1: با خودتون قرار نذارین که زود بخوابین لدفا :|

  • همین یک نفر..
۲۵
فروردين
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..
۲۵
فروردين

امروز (تکنیک‌لی دیروز!) توی اینستا آن‌فالوت کردم ... نه که نخوام عکسا و استوری‌هاتو ببینم! نه! که هیچ‌وقت بیشتر از الآن نیاز به دیدنشون نداشتم ... آن‌فالوت کردم چونکه کاری که باید مدت‌ها قبل می‌کردم همین بود! کار درست، بالغانه، هرچی اسمشو می‌ذاری همین بود!

امروز 3 ساعت به این فکر می‌کردم که این کارو بکنم یا نکنم!!!! 3 فاکینگ ساعت!!! مسخره به نظر میاد، نه؟ ولی توی تمام اون 3 ساعت من بیشتر از صدرای مسخره یه صدرای درمونده بودم :" یه صدرایی که احساسش توی نقطه‌ی صفر مرزی واستاده بود که "اگه بکنی تمومه!" و منطقش تو مرز اون طرف واستاده بود و همینو میگفت!

درسته که توی ACT یاد گرفتیم که خود زمینه باشیم و به احساس و افکارمون "نگاه" کنیم و کنترلشون نکنیم و براساس ارزش‌هامون تصمیم‌گیری کنیم و ...... درسته که این حرفا رو خیلی شیک و مرتب تحویل رفیقای بی‌زبون خودم میدم (!) .... اما امروز جنگ داخلی داشتیم! اونم به مدت 3 فاکینگ ساعت :|

تازه! فکر می‌کنی بعد از نوشیدن اون جام زهر و فشردن اون دکمه همه چیز تموم شد؟! احساسی که بهش توجه نشده یه طرف بود و منطقی که از عذاب بعد از این اتفاق سردرگم شده بود یه طرف دیگه! :| اینجا بود که جنگِ داخلیِ قبل از لمس صفحه‌ی گوشی تبدیل شد به فروپاشی نرم امها و احشاءِ صدرا! اصن یه وضعی ....


از اینجا به بعد متن به دلیل شامل بودن مقادیری از زندگی شخصی تو رمز دار می‌شه ..


-------------------------

پ.ن.1: ACT is based on Acceptance and Commitment Therapy

  • همین یک نفر..