آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندها

۱۲۵ مطلب با موضوع «دغدغه ها» ثبت شده است

۲۷
مرداد
برام تا همین چند ماه پیش خیلی بعید به نظر می‌رسید که تنها بشم و به گذشته فکر نکنم و خوشحالیِ بیات شده یا ناراحتیِ تازه‌ی تازه‌ای حس نکنم ...
اما جدیدا یه اتفاق جالب داره میفته!

جدیدا فهمیده‌م که چند وقته که دیگه وقتی تنهام ذهنم نیازی نداره به گذشته یا آینده بره ... می‌تونم توی تنهاییم برای خودم ساز بزنم، کتاب بخونم، به یه دوست زنگ بزنم، با خودم بریم پارک و به بچه‌ها نگاه کنیم، برم توی یه کافه‌ای و تنها سیگار بکشم و قهوه بخورم و هزار تا اتفاق دیگه‌ای که تا چند وقت پیش به نظر می‌رسید اگه کسی نباشه نمی‌شه انجامشون داد :)

از دکتر شیری زیاد شنیده بودم که "تنهاییِ خوب" یاد گرفتنیه ... خواستم اینو بگم که یاد گرفتنش اونقدرا که به نظر می‌رسه هم سخت نیست :)

--------------
پ.ن.1: تعبیر خواب‌هاتون رو جدی بگیرین ... خیلی حرفای قوی‌ای بهتون داره زده می‌شه ولی بخاطر ندونستن زبونش متوجهشون نمی‌شین!
پ.ن.2: شاید چیزی هم درمورد تعبیر خواب نوشتم بعدا :)
  • همین یک نفر..
۱۴
مرداد

برای چندمین بار توی این بیست و پنج سال، وارد دوره‌ی جدیدی از زندگیم شدم ...


اولین تغییر جدی توی زندگیم ورود به دانشگاه شریف بود! تا قبلش یه پسر سر به زیر و حرف گوش کن بودم که زندگی روتینی داشت (درسش خوب بود، کلاس زبان می‌رفت، رمان می‌خوند و یه سری کارهایی که تقریبا همه‌ی بچه‌هایی که قراره بعدا موفق بشن (به دید خونوادشون!) انجام میدن)

دومین تغییر جدیم وقتی بود که شدیم و نشد! (اگه متوجه نشدین قضیه چیه احتمالا نباید متوجه می‌شدین :D) ... کلاس‌ها و کتاب‌های روانشناسی و اصول مذاکره و ارتباط موثر و .....

چهارمین دوره‌ی زندگیم که اثرات تخریبی نسبتا زیادی هم داشت از شهریور پارسال شروع شد .. تموم شدن یه اتفاق قشنگ پنج ساله که کم کم به این نتیجه رسیده بودیم که کار نمی‌کنه ... حداقل توی شرایطی که داشتیم کار نمی‌کرد ..


و اما این روزها که وارد مرحله‌ی جدیدی شدم :)

مرحله‌ای که تهش احتمالا از یه سری بندهای گذشته رها شدم و یه سری ریسک‌هایی کردم (که حداقل سعیم اینه که تا بشه ریسک‌های حساب شده‌ای باشن) و مطمئنم مستقل از نتیجه‌هایی که به دست میاد مثل دوره‌های قبلی ازش راضیم ...

اتفاق‌هایی که فکر می‌کنم توی این مرحله برام میفته استقلالم (از همه نظر) و استِیبِل شدن کارم هستش.



نکته ش اینجاست که برای رفتن از هر مرحله به مراحل بعدی نیازه که یه سری چیزا رو قربانی کنی و از یه سری ترس‌هات بگذری و باهاشون روبرو بشی و ....

باشد که رستگار شویم (یا همون "طلب خیر" خودمون)

  • همین یک نفر..
۰۴
مرداد

این روزا زیاد میرم پایون (یه کافه‌ای توی خیابون ونک - پارک سئول) ... کارامو می‌کنم و دوستامو (بیشتر از توی دانشگاه!) می‌بینم و روزامو می‌گذرونم

تو راه پایون بودم، داشتم آهنگ گوش می‌کردم، رسید به آهنگ خواجه امیری ...


اگه این زندگی باشه، اگه این سهمم از دنیاست، من از مردن هراسم نیست

یه حسی دارم این روزا، که گاهی با خودم میگم، شاید مردم حواسم نیست

........


همزمان با راه رفتن داشتم مراقبه می‌کردم ... یکی از زمان‌های مورد علاقه‌ی من برای مراقبه کردن و مایندفول بودن تایم‌هاییه که دارم راه میرم :)

داشتم این آهنگ رو "گوش می‌دادم" (نه که فقط بشنومش!) که یه لحظه به این فکر کردم که دفعات قبل که پلی‌لیست به این آهنگ می‌رسید چقدر دلم می‌گرفت و تنگ می‌شد! ولی این دفعه مثل آهنگای دیگه داشتم فقط لذت می‌بردم ازش ...


خواستم این لحظه رو اینجا ثبت کنم که یادم نره این حس قربانی بودن لعنتی که هممون فقط همونو بلدیم، چقدر حس مسمومیه و اگه بتونیم ازش نجات پیدا کنیم و سوگواری بحرانی که برامون اتفاق افتاده (هرچی که بوده) رو که می‌گذرونیم، چقدر می‌تونیم به خودمون افتخار کنیم! :)

البته بدیهیه که کسی نمی‌تونه ادعا کنه بعد از گذر از سوگواری و حل یا هضم کردن مسئله‌ای که داشته، دیگه هیچ‌وقت تاسف و ناراحتی یا حتی ناامیدی سراغش نمیاد! ولی هر کسی خودش میتونه بفهمه که فرق احساس قربانی بودن با احساس حسرت چیه :)

به قول حسین میتونیم وجدان کنیمش!


------------------------

پ.ن.1: نه که رها شده باشم، نه که تموم شده باشه برام همه چیز، نه که اگه یه روزی شرایط جور باشه نخوام برگردی پیشم، ولی خوشحالم!

پ.ن.2: دیشب خوابتو دیدم! دوباره ... میدونی قشنگ‌ترین چیزمون چی بود؟ :) understanding ای که همیــــــشه بینمون وجود داشت ... خواب دیشبم مثل فیلم‌های صامت بود! ولی کلّی حرف زدیم :) دلم تنگ شد .... ولی خوشحالم!

  • همین یک نفر..
۱۵
تیر

دارم مراحل آخر کنده شدن از خونه رو می‌گذرونم ...

چیزی نمونده که بتونم بهش دل ببندم و امید داشته باشم اوضاع بهتر بشه! :/


ضمناً

4 ساله که دارم با یاد گرفتن روانشناسی و مذاکره و هزارتا چیز دیگه تلاش می‌کنم تعامل مؤثری برقرار کنم، اما تا وقتی طرف مقابل نخواد نمیشه ....


-------------------------

پ.ن.1: بابت این قضیه "ناراحت" نیستم ... "متفکر" چرا !

پ.ن.2: این اتفاق حداقل از طرف من یه تصمیم موقتیه، یه چیزی حدود 1 سال ..

  • همین یک نفر..
۰۸
تیر

اگر من به زبان فرشتگان با شما گفتگو کنم اما در قلبم عشقی به شما نداشته باشم، فقط ناقوسی پر سر و صدا یا سنجی بوده‌ام که به شدت به هم کوبیده می‌شود.

اگر قدرت پیامبران را داشته باشم و از تمام رموز و دانش‌ها آگاهی داشته باشم، یا حتی اگر ایمانی داشته باشم که با آن بتوانم کوه‌ها را جابجا کنم اما فاقد عشق باشم، درواقع "هیچ" هستم.

اگر تمام آنچه را دارم ببخشم و جسمم را در آتش بسوزانم اما عاشق نباشم، در قبال این کارها هیچ چیز نصیبم نخواهد شد.


عشق صبور و مهربان است.

عشق به دور از حسادت و خود ستایی‌ست.

عشق به دور از خودبینی و گستاخی‌ست.

عشق، به دور از تعصبات کورکورانه‌ست.

عاشق زودرنج و کج خلق نیست و از صداقت و درستی سرخوش و لبریز می‌شود.


با عشق، همه چیز قابل تحمل است، همه چیز باورپذیر می‌شود.

عشق با خود امید می‌آورد، با عشق همه چیز را صبورانه می‌پذیریم.

عشق، بی‌پایان و جاودانه‌ست.


-----------------------------------------

پ.ن.1: پائولو کوئیلو

پ.ن.2: شهامت می‌خواهد که با فقدان‌های اجتناب‌ناپذیر روبرو شویم و با این وجود، باز هم عاشق و پذیرای زندگی بمانیم ... «فردریکسون؛ کتاب هم‌آفرینی تغییر» ...

پ.ن.3: ولی هنوز هم برای من، دل عاشق قشنگ‌تره تا سر عاقل! :)

  • همین یک نفر..
۳۱
خرداد

یک‌شنبه شب

میخواستم یه متنی بنویسم اینجا

بیرون بودم، وویس گرفتم برای خودم که بعد بتونم یادداشتش کنم ...

ولی

دیشب

دیدمت و اون حرفا رو زدیم

نمیدونم چرا یه امید ریز، وقتی هیچ چیز دیگه‌ای وجود نداره اینقدر بزرگ میشه!

مث یه ستاره تو شب تاریک ...

ولی اون ستاره هه هم یه سو سویی زد و رفت :"


بهت گفتم زندگی ادامه داره ..

سعی می‌کنم انجامشم بدم

ببخشید که باز یه درگیری ای بهت اضافه کردم، هرچند زود میتونی خودتو جمع کنی و مسیرتو ادامه بدی 3>


مرسی بابت همه چیز، صدرا

  • همین یک نفر..
۲۵
خرداد

وقتی هزار تا چیز توی سرت هست نمی‌تونی بخوابی ...

آینده‌ی نامشخص، رشته تحصیلی، کار، زندگی، رابطه عاطفی، روابط خانوادگی، دوستان و ......


من میگم هزار تا، شما میخونین هزار تا، اما واقعا هزااااار تاست! یه جوریه که اصن نمیدونم به کدومش فکر کنم! نمیدونم کدومو کجای دلم و کچای افکارم بچپونم :|

هرکدوم بخش‌‎هایی که بالا گفتم رو میشه به کلی زیر-بخش تقسیم کرد :/ به هر بخشی که فکر میکنم یه حسی بهم میگه چیزای مهم‌تری هم هستن که داری از دستشون میدی!


رشته: الگوریتم؟ روانشناسی؟ انصراف بدم؟ مطمئنم؟ هزینه‌های هرکدوم انننقدر زیاده که اصن نمی‌تونم به هیچکدوم فکر کنم هنوز :|

کار: سنجمان، خانه‎‌ی نوآوری، یا یه شرکت دیگه (مثلا سحاب)؟ کار خودم، طراحی دوره‌ها، کتابم، پوفففف

رابطه: فرزانه؟ میشه هنوز؟ کلا نشدنیه! نه؟ کسی میشه بشه جاش؟ تا کی میخوام دست و پا بزنم و رها نشم و رها نکنم؟

روابط خونوادگی: من و بابام .... یحیی و باباش ..... رودهنی که بهم انرژی قبلو نمیده :""

دوستان: فا.ضی.

              یا.خا.

              کی.اع.

              می.بر.

              فر.ها.

              بازم هست!


بازم هست!


-------------------------

پ.ن.1: بازم هست!!!

پ.ن.2: ما را همه شب نمی‌برد خواب! حتی شبایی که می‌خوابیم :"

  • همین یک نفر..
۲۵
فروردين
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..
۲۵
فروردين

امروز (تکنیک‌لی دیروز!) توی اینستا آن‌فالوت کردم ... نه که نخوام عکسا و استوری‌هاتو ببینم! نه! که هیچ‌وقت بیشتر از الآن نیاز به دیدنشون نداشتم ... آن‌فالوت کردم چونکه کاری که باید مدت‌ها قبل می‌کردم همین بود! کار درست، بالغانه، هرچی اسمشو می‌ذاری همین بود!

امروز 3 ساعت به این فکر می‌کردم که این کارو بکنم یا نکنم!!!! 3 فاکینگ ساعت!!! مسخره به نظر میاد، نه؟ ولی توی تمام اون 3 ساعت من بیشتر از صدرای مسخره یه صدرای درمونده بودم :" یه صدرایی که احساسش توی نقطه‌ی صفر مرزی واستاده بود که "اگه بکنی تمومه!" و منطقش تو مرز اون طرف واستاده بود و همینو میگفت!

درسته که توی ACT یاد گرفتیم که خود زمینه باشیم و به احساس و افکارمون "نگاه" کنیم و کنترلشون نکنیم و براساس ارزش‌هامون تصمیم‌گیری کنیم و ...... درسته که این حرفا رو خیلی شیک و مرتب تحویل رفیقای بی‌زبون خودم میدم (!) .... اما امروز جنگ داخلی داشتیم! اونم به مدت 3 فاکینگ ساعت :|

تازه! فکر می‌کنی بعد از نوشیدن اون جام زهر و فشردن اون دکمه همه چیز تموم شد؟! احساسی که بهش توجه نشده یه طرف بود و منطقی که از عذاب بعد از این اتفاق سردرگم شده بود یه طرف دیگه! :| اینجا بود که جنگِ داخلیِ قبل از لمس صفحه‌ی گوشی تبدیل شد به فروپاشی نرم امها و احشاءِ صدرا! اصن یه وضعی ....


از اینجا به بعد متن به دلیل شامل بودن مقادیری از زندگی شخصی تو رمز دار می‌شه ..


-------------------------

پ.ن.1: ACT is based on Acceptance and Commitment Therapy

  • همین یک نفر..
۱۷
فروردين
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..
۰۹
فروردين
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..
۰۹
فروردين
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..
۰۱
فروردين

جدیدا فهمیده‌م که نوشتن با خودکار رو بیشتر از تایپ کردن توی بلاگ دوست دارم ...

یه دفتر هم از سفر قشمم برا خودم برداشتم که توش اون اتفاقه بیفته :)


برای سال نو هم اول می‌خواستم اینجا یه چیزایی بنویسم اما بعدش دیدم دلم می‌خواد توی دفتر باشه، پس شد آنچه شد :)

الآنم اومدم اینجا که فقط بگم عید همه مبارک، ایشالا سگ 97 بهتر از خروس 96 با هممون تا کنه و حداقل (اگه کمکی نمی‌کنه) بذاره زندگیمونو بکنیم :)))


یه سری هدف‌ها گذاشتم برا خودم که اینجا می‌گمشون، معمولا بهم کمک می‌کنه که چون اعلامش کردم بهشون پایبندتر باشم ...

  1. تبدیل شدن به کسی که میتونه پست "مدیریت منابع انسانی" یه شرکتی رو به دست بگیره و به همه جاش آگاه باشه تا آخر تابستان 97
  2. شروع رسمی تدریس‌هام با MBTI توی بهار 97
  3. انتشار کتابم و تاییدیه گرفتن از شیری و رضایی
  4. ارتباط عمیق‌تر و درونی‌تر با خودم! :)
  5. اصلاح و بازدید روابط خونوادگی ....
دوتا مورد آخر کل سال رو در بر می‌گیره...
  • همین یک نفر..
۲۷
اسفند
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..
۲۷
اسفند

  1. یه کار قشنگی که از اول امسال (96) کردم این بود که توی یه سال‌نامه، هر روزی که اتفاق خاصی میفتاد یه "خاطرک"ی مینوشتم .... خیلی روزها حوصله‌ی دست به قلم شدن رو نداشتم برای همین هم اکثرا چیزهایی که نوشتم شبیه نوت برداری از تخته‌ی کلاسه تا خاطره! :))
  2. دیشب یا پریشب بود که یه وویس از دکتر شیری (مد ذله العالی :دی) گوش می‌کردم که می‌گفت «آخر سال شده، بعضی‌ها به این فکر می‌کنند که سال خوبی بوده یا نه ... اما یه خطای شناختی اینه که فقط یکی دوماه گذشته رو نگاه می‌کنیم و راجع به کل سال نتیجه‌گیری میکنیم!» وی در ادامه افزود «پیشنهاد می‌کنم کل "یک سال"ِ گذشته رو بررسی کنین، به این فکر کنین که "الآن کجام؟" و اینکه "میخوام کجا برم؟"»
خلاصه که به فکر افتادم چیزایی که نوشتم توی سال‌نامه رو یه دور دیگه نگاه کنم و اینجا برای خودم مهم‌ترین‌هاش رو بنویسم تا هم یادم بیاد چه سالی بر ما گذشت، هم بتونم به بقیه ش نگاه درست تری داشته باشم :)

----------------------------
پ.ن.1: اولش می‌خواستم همینجا بنویسم ولی دیدم یه جاهاییش دیگه زیادی خصوصیه! 4تا پست بعد احتمالا پابلیک نباشن!
  • همین یک نفر..
۲۰
اسفند

حس این روزام

خفگی، کلافگی، سردرگمی، بی حوصلگی/کسلی، ضعف، اجبار، انرژی کم/خستگی، ، بعضی وقتا خشم .....


جدیتی که لازم دارم رو هنوز ندارم

هیچی برام شفاف نیست

با خودم در صلح نیستم


نیازهام

صداقت، شفافیت، صمیمیت، ارزشمندی، تعلق ...


دلم برا خودم تنگ شده :(


  • همین یک نفر..