آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱۰۶ مطلب با موضوع «دغدغه ها» ثبت شده است

۲۹
شهریور

دیشب بعد از گودبای پارتی یکی دیگه از دوستای نزدیکمون، این شعر معنی دیگه ای میداد ....


ای ساربان، ای کاروان

لیلای من کجا میبری؟

با بردن لیلای من

جان و دل مرا میبری

ای ساربان کجا میروی

لیلای من چرا میبری


در بستنِ پیمان ما

تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان، بر پا بود

این عشق ما بماند بجا


ای ساربان کجا میروی

لیلای من چرا میبری


تمامی دینم، به دنیای فانی

شراره عشقی، که شد زندگانی

به یاد یاری، خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی، خوشا زندگانی


همیشه خدایا، محبت دلها

به دلها بماند، بسان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود

حکایت ما جاودانه شود


ای ساربان، ای کاروان

لیلای من کجا می بری

با بردن لیلای من

جان و دل مرا می بری

ای ساربان کجا می روی

لیلای من چرا می بری


------------------------------

پ.ن.1: هرچند من با همون معنی همیشگی اشکم اومد :"

  • همین یک نفر..
۲۰
شهریور

آروم، بدون هیچ حس قلیان کننده‌ای!

نه زیادی شاد، نه زیادی غمگین ...

نه وقتی که معمولا عصبی می‌شد زیاد به هم می‌ریزه، نه وقتی که معمولا سورپرایز می‌شد زیاد حس خاصی داره!


----------------------------------

پ.ن.1: ورژن 7 بخاطر "کودکی"، دوتا ورژن توی "مدرسه"، "استارت دانشگاه" و سه تا ورژن دیگه!

پ.ن.2: بالاخره به نظر دارم فارغ می‌شم و سریع با ورود به ارشد جایگزینش کردن برام!

  • همین یک نفر..
۱۳
شهریور

از شهریور پارسال تا شهریور امسال خیلی اتفاقا افتاد ...


پرانا رو راه انداختیم، همدیگه رو آموزش دادیم، من MBTI و آرکتایپ و چیزای دیگه یاد گرفتم، اثر مرکب که یکی از تاثیرگزار ترین کتابایی بود که توی این سال خوندمش .....

توی دانشگاه اتفاقای خوب و بدی افتاد ... اینکه فهمیدم دانشگاه و "شریف" اون اهمیتی که برام داشت رو نداره واقعا ... این باعث شد بیشتر به زندگی و کارایی که میخوام برسم اما روی بدش این شد که یه درسیو افتادم و کلا هم نمره‌ها گند خوردن ... :)))

آشنایی با کلاس‌های گروه ژرف و وحید شاه‌رضای عزیز ... عمیق شدن و عوض شدن جهان‌بینی صدرا ...


عید سفر تنهایی و اصفهان خوووب و آرام‌بخش ...

فرزانه .. ته تلاشمون ... چنگ انداختن به هرچیز که دستمون می‌رسید .... کتاب و کلاس و .. حرفای درست اما ... :-همم


رمضان امسال هم خیلی متفاوت با سال‌های پیش بود ... گروهی از بچه‌ها که من رو با خیلی‌ها آشنا کرد و شب‌های زیادی که افطار بیرون بودیم ... شب قدر اول سخنرانی دکتر شیری، شب قدر دوم قم، ...

تابستون و سفر طالقانی که تبدیل به انزلی شد! 4 تا از به‌ترین‌ها ... قمی که با حسین رفتیم و ....


و در نهایت، IOI که بزرگترین تجربه‌ی برگزاری eventها توی ایران بود و من توش بودم و انصافا چه 3هفته‌ی رویایی ای بود ... تنها 3هفته‌ی خوب این تابستونم .. به جز این قسمت، دو روز خوب پیوسته نداشته تا حالا :| :))


-----------------------

پ.ن.1: کی فکرشو میکرد اینجوری بشه ...؟

  • همین یک نفر..
۱۲
شهریور

دیشب کنسرت-نمایش "سی" ...


همایون، سهراب پور ناظر

مهدی پاکدل، صابر ابر

بهرام رادان، سحر دولتشاهی

......


داستان زال و رودابه ...

عذاب درونی رستم ....


آهای خبر دار :"

ابر میبارد و من .....



تو بودی و من! تو بودی کنار من ... با هیجانت هیجانم زد .. با اشکت اشکم ریخت ....

درست مثل همین 5 سال .. انگار نه انگار که قرار نیست مثل این 5 سال باشه .. باشیم -_-


گفتی "و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت، غصه هم میگذرد.."

امیـــد ...(؟)


-------------------------

پ.ن.1:

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا


ای مرا در سر هر موی به زلفت بندی

چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا


دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم

مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا


ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

  • همین یک نفر..
۲۷
مرداد

ساعت 10 صبح

بالاخره بعد از چند ساعت فکر کردن، با حالتی هنوز متفکر از روی مبل بلند شد، رفت توی آشپزخونه و قهوه ای برای خودش ریخت. تصورش این بود که بخاطر صدای پنکه سقفی تمرکز نداره و برای همین به طبقه‌ی بالا رفت ... توی بالکن روی صندلی چوبی قدیمی خودش نشست و شروع کرد به تاب دادن صندلی .. مه داشت از روی کوه‌های سبز و پوشیده از درخت بالا می‌رفت، هوای خنک صبحگاهی رو روی پوست صورتش حس می‌کرد و حتی صدای جوی آبی که از کنار ویلا رد می‌شد و بوی نعناهای باغ همسایه و قهوه‌ی دمی خودش، همه و همه صحنه‌ی عجیبی بوجود آورده بودن! اما حواسش به هیچکدوم این‌ها نبود ... براش تفاوت دنیای درون و بیرونش خیلی شدید بود و کمی آزار دهنده! به آرامش دنیای بیرون حسودی می‌کرد و دلش برای تهران با همه‌ی عجله‌ها و ناآرومی‌هاش تنگ شده بود!

فکرش هنوز براش شفاف نشده بود و برای همین امروز هم مثل روزهای قبل داشت کلافه می‌شد. چند روزی می‌شد که از تهران کنده بود و راه شمال رو پیش گرفته بود. کلاردشت همیشه براش آرامش داشت اما انگار این دفعه با دفعات قبل فرق داره! صبح ها خیلی زود از خواب بیدار می‌شد، نزدیک 1 ساعت و حتی بیشتر توی تخت درازکش به "هیچ" فکر می‌کرد، از تخت بلند می‌شد و قهوه ساز رو راه می‌انداخت و می‌رفت روی مبل می‌نشست، بعد از دو سه ساعت صرفا بخاطر تغییر حالت از مبل بلند می‌شد و برای اینکه صدای اعتراض شکمش رو خاموش کنه قهوه‌ای برای خودش می‌ریخت و میرفت طبقه‌ی بالا، توی بالکن روی صندلی چوبی قدیمی خودش می‌نشست و شروع می‌کرد به تاب دادن صندلی و دیدن، شنیدن، چشیدن، بوئیدن و لمس کردن طبیعت و قهوه، برای ناهار زنگ می‌زد به تنها رستوران مورد علاقه‌ش و می‌گفت همون همیشگی، بعد از ناهار کمی کتاب می‌خوند، عصر می‌رفت و توی شهر قدم می‌زد، بعضا قبل از غروب برمی‌گشت و بعضی وقت‌ها هم که تا عمق جنگل پیش می‌رفت توی تاریکی آرام آرام به سمت ویلا در حرکت بود ...

گه گاه یاد خاطراتش میفتاد، لپتاپ رو باز می‌کرد و عکس‌های قدیمی رو می‌دید و لبخند و اشک رو همزمان تجربه می‌کرد ... تنها خوشحالیش این بود که تنهاست .. به کسی خبر نداده بود که قراره چند روز از روزمرگی‌های زندگی جدا بشه و بره جایی که خیلی وقته باید می‌رفت. نمی‌دونست چند وقت دیگه باید همین حالت رو داشته باشه؟ چند سال طول می‌کشه تا یه تجربه هضم بشه یا حتی فراموش بشه؟

اما جدا از همه‌ی احساس و تجربه‌های کنونیش، امید عجیبی داشت! از اون امیدها که نمی‌دونی از کجا داری اما انقدر قویه که نمی‌تونی ردش کنی! از اون امیدها که نمی‌دونی چطوری، اما درست از آب در میان! از اونا ...

  • همین یک نفر..
۰۳
مرداد

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، 

کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.


شناور بودن

در لحظه بودن

زنده بودن و زندگی کردن

خواب دیدن

ملاقات با ناخودآگاه ..


نقابتو بردار

سایه‌ت رو به رسمیت بشناس، ببین و بپذیرش

فعلا همین دو مرحله کافیه !

  • همین یک نفر..
۲۷
تیر

اولین باری که دیدمت فکرشم نمیکردم 4 سال بعد همچین تجربه‎هایی داشته باشم ...

اولین باری که دیدمت یه دختر شاد و سرزنده و سرحال بودی که بزرگترین غم دنیا براش بلد نبودن درس گسسته بود ....

اولین باری که دیدمت یه پسر بچه‎ی بیخیال و کور بودم که خیلی از اتفاقاتی و نتایجی که الآن برام بدیهی هستن رو نمیدیدم .....

اولین باری که دیدمت فکرشم نمیکردم روزی نا-شاد ببینمت ... که این نا-شاد دیدنت اینجوری خرابم کنه ....


اولین باری که نا-شاد بودی رو یادم نیست ... انقدر تکرار شده که بهش عادت کردیم انگار!


اولین باری که تغییر بزرگ کردم مال ورودم به دانشگاه بود ... البته از منظری میشه گفت اون تغییر نبود! شکل گیری اولیه‌ی صدرا بود

با این دید،

اولین باری که تغییر بزرگ کردم مال 2سال پیشه

ینی توی این 2سال همواره در حال تغییر بودم با شیب کم و زیاد ... اما الآن میتونم بگم که دوباره داره تغییر بزرگی شکل میگیره ...


هنوز هم از حجم از این تغییر بزرگه میترسم ... نگرانم که تا کجا قراره تغییر کنه ..

چقدر قراره جدی بشه؟

چقدر قراره درونگرا بشه؟

چقدر قراره خودخواه بشه؟

تا کجا قراره چیزی براش مهم نباشه؟

آروم تر

بی‌حوصله

رک ...........


-----------------------------

پ.ن.1: ممکنه حسی که از متن تراوش میکنه حس خوبی نباشه .. حس خودمم خوب نیست! اما این تخلیه‌ی حس با قبلی ها یه فرقی داره !!

پ.ن.2: خبری در  راه است :-؟

  • همین یک نفر..
۲۲
تیر

نفهمیدی چی گفتم....

لبخند؟ نه!

این بعد از "باشه" ای که دیشب بهت گفتم تلخ‌ترین جمله‌ای بود که توی چند سال اخیر گفتم و حتی شنیدم...


دیشب برای اولین بار گفتم "میخوای حرف بزنی؟" که تو گفتی "نه!" و منم جواب دادم "باشه ..."

اون "باشه" صدرا رو عوض کرد! این "نفهمیدی" هم یه چیزی رو بهم فهموند ... اونم اینکه اگه برای رابطه‌ت تلاش نکنی چقدر سااده میتونه خراب بشه! و فهمیدم که ما تا وقتی تلاش میکردیم (تو بخوان تا وقتی رابطه‌ی دوست داشتنی‌مان را داشتیم) چقدر رابطه‌ی سالمی داشتیم .....


"اولین" بارها و "آخرین" بارها از مزخرف‌ترین موجودات روی زمینن! اولین باری که دیدمت؛ اولین باری که بهت گفتم دوستت دارم؛ اولین باری که با هم کافه رفتیم؛ اولین باری که با هم سفر رفتیم .....؛ آخرین باری که تو بغلم گریه کردی؛ آخرین باری که بوسیدمت ............


کاش بشه آدم شیم ... کاش بتونم روزی ببینمت و به این چیزها فکر نکنم ....

کاش دنیا جای قشنگ‌تری بود ......


------------------------

پ.ن.1: خوب یا بد، اگه آسون یا سخت، ناامید نمیشم .. چون به قول حسین روشن ضمیر تر از اونم که فکر کنم تهش همینه :))

پ.ن.2: کلا دارم دری وری میگم، این خط بالاییه هم از همه ش دری وری تر :|

  • همین یک نفر..
۱۴
خرداد

این روزا سخت خوابم می‌بره ...

مثل روزای قبل نیست که نزدیک 4 ماه تقریبا هرررر شب خواب می‌دیدم و با استرس و حال خراب و .. از خواب بیدار می‌شدم! نه! جنس بی‌خوابیه فرق داره ...

بی‌خوابی این روزام از جنس «درد بزرگ شدن»ه! مثل اون دردی که توی ساق پام حس می‌کردم و تو بغل مامانم گریه می‌کردم که "من ن‌ِمی‌خوام بزرگ شم"!!

هنوز هم نِمی‌خوام بزرگ شم!! الآن بیشتر نمی‌خوام! دلم برای بچگی کردنام تنگ شده .. دلم برای اون صدرایی که نازشو می‌خریدن تننننگ شده :/ نه که الآن کسی نازمو نمی‌خره ها! الآن خودمم که نمی‌تونم ناز کنم! همش یه چیزی تو مغرم هست که میگه: "هیسسس! مردها گریه نمی‌کنند! هیسسس! مردها ناز نمی‌کنند!"


این یکی دو روز اما روزهای عجییبی بودن ... صبا از پیشمون رفت! برای همیشه از پیشمون رفت ... صبا که راحت شد :'( اما حسین پیر شد :-بغض

این دو شب حتی یه مدل جدید خوابم نبرد!... مدل آدمایی که تازه عمل چشم کردن و چشمشون باز شده و دارن تازه می‌بینن که "پششششمااام!! آدما می‌تونن یهو از پیشت برن!" :'( یا به قول چهرازی «آخه دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن. ولی ندیدن، بهتره از نبودنش» ....

آره! آره فرزانه! حاضرم تا ابد نبینمت اما همیشه گوشه‌ی دلم خیالم راحت باشه که هستی :'( که آرومی ... که خوش‌حالی ...

  • همین یک نفر..
۲۴
اسفند

دیشبش برنا بهم گفت صرفا دارم دست و پا میزنم .. (یا دارم به در و تخته میزنم! درست یادم نیست)


اپلای کردیم UBC .. من و برنا و فرزانه ... حس عاالی! همه چیز سر جای خودشه :" چیزی که مدت زیااادیه تجربه‌ش نکرده بودم .. آرامش و لذتی که از دیدن بدون استرس منظره‌های فوق‌العاده حس میکنم غیر قابل وصفه! :" هر روز سر ساعت مشخص میرم به دفتر استادم ...

دانشگاه درست شبیه هاگوارتزه :)) ینی چیزی که من همیشه از هاگوارتز تو ذهنم داشتم این شکلیه ..


صحنه عوض میشه....


قراره با مهسا و فرزانه و یه سری آدمای دیگه (مثلا مجتبی) بریم سفر ... فک کنم تور 8روزه‌ی کازابلانکا!!! مهسا خیلی هیجان داره :) منم ! :" اولین سفرم با فرزانه س .... هم استرس دارم هم هیجان ... هم نگرانم هم خوشحال!

مهسا میاد ساک خودش و فرزانه رو میده به من ... میگه تو بهتر از هر کس دیگه ای برنامه ریزی میکنی .. :"


صحنه عوض میشه....


کلاس ژرف توی خونه‌ی ما داره برگزار میشه ... خونه پر شده از آدم! یحیی، مصطفی، علی، مجتبی، حسین، مامان و بابام، فرزانه و برنا و بقیه ی بچه های کلاس و یه سری آدمایی که نمیشناسمشون!

5تای اول رفته بودن توی بالکن و مامانم نگران بود! نمیدونم چرا! میگفت برم ببینم چی دارن میگن به هم ....

کلاس شروع شد ...


نقطه


از خواب پریدم .. -_-


-----------------------------------

پ.ن.1: از جمله خوابهای پریشونی که این روزا میبینم!

پ.ن.2: یونگ میگه خواب زبان ناخودآگاه با انسانه ... هر مدل خوابی که میبینی یه تعبیر ناخودآگاهی داره قطعا ...

پ.ن.3: کسی هست زبان ناخودآگاهو بلد باشه ؟ :|

پ.ن.4: سکوت ... ممکنه یه مدت خوبی تجربه‌ش کنم :)

  • همین یک نفر..
۱۹
اسفند

نزدیک دو ماه میشه که دارم کاری نمیکنم ! انگیزه و انرژی ای که قبلش داشتم رو توی این دو ماه نداشتم واقعا ...

اما چند روز پیش یکی از دوستان با حرفاش یه جورایی زد تو سرم و یه لحظه به خودم گفتم که "پاشو لعنتی :| تا کی میخوای همینجوری بیفتی و هیچ کاری نکنی ؟!"

این شد که یکی دو روزه دارم شروع میکنم .... کُند هستم ... اما میدونم که وقتی کاری رو مدتیه نمیکنی توش کند میشی و کافیه با آرامش ادامه ش بدی ...


---------------------------------

پ.ن.1: امید که روزی بتونم بگم "کردم و شد" ... نه که بگم هر کاری میتونستم کردم و ...

پ.ن.2: جمله‌ی بی‌قراریت از طلب قرار توست / طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت ..... اصلا عجیییبه این بیت ! :|

پ.ن.3: حس کردم نوشتن توی بلاگ میتونه شروع خوبی برای دوباره راه افتادن باشه ....

  • همین یک نفر..
۰۱
بهمن

از اینکه کاری جز تسلیت گفتن از دستم بر نمیاد متنفرم ..

از اینکه هر دفعه که یه اتفاقی میفته باز آدما یادشون میاد یه پست اینستا بذارن و خودشونو تو چشم این و اون کنن ...

از اینکه اتفاق پشت اتفاق میفته اما ما که اسممون آدمه هیچ تغییری نمیکنیم و فکر میکنیم "تموم شد" و منتظر اتفاق بعدی میشینیم ..


اما این حس های منفی بیشتر کمکم میکنن تا به مسیری که انتخاب کردم بچسبم و سعیم رو بکنم که حتی شده 1روز زودتر به هدفم برسم ...

شاید اون 1زور جون یه آدمی رو نجات داد .. شاید یدونه خاطره‌ی بد کمتر برای یه بچه‌ای بوجود بیاد ..

  • همین یک نفر..
۲۲
دی

درسهایی که انگار تموم بشو نیستن!

کاری که راه انداختیم و واقعا عاشقش هستم و اگه شرایط رو عادی در نظر بگیری خوب هم پیش میره اما الآن واقعا نیاز دارم که سریعتر از این پیش بره و زودتر به درآمد زایی بیفته تا اون استقلال مالی ای که مدتهاست نیازش دارم رو بدست بیارم تا .......

کتاب کتاب کتاب ..... چقدددددر مطلب هست که باید یاد بگیرم و چقددددر جا برای کار داره آدم ! هر روز هم که 24 ساعت بیشتر نداره :|

کلاس های مختلف و پولی که برای ثبت نامشون ندارم تا بدم و برم :|

و

صدرایی که کم کم دارم میشنوم صدای خستگیشو و دیر یا زود نیاز به 3-4 روز استراحت مطلق پیدا میکنه .... درست توی بدترین زمان ممکن در تاریخ :))

حال رابطه ها خوب نیست چون براشون وقت نمیذاریم ... یعنی نداریم که بذاریم ! :"


حس میکنم زندگی یذره زود جدی شد ... وقتی که هنوز براش آماده نبودم!

نه که الآن آماده نباشم! اما همون اولش تا اومدم به خودم بیام چند-هیچ عقب افتادم و الآن نمیتونم اون عقب افتادگی رو جبران کنم :/

کاش این قضیه فقط روی خودم تاثیر داشت ... -_-


------------------

پ.ن.1: هر آدمی توی زندگی یه روند سینوسی رو طی میکنه ... یه روزایی high هستی، یه روزایی نه!

  • همین یک نفر..
۱۳
دی

بی تو 

بی شب افروزی ماندنت

بی تب تند و پیراهنت

شک نکن

من که هیچ

آسمان هم زمین می خورد

  • همین یک نفر..
۰۱
دی

داشتم پست‌های قدیمیمو مرور میکردم به یه سوالی برخوردم که الآن جوابشو میدونم تقریبا! سوالایی که داشتم اینا بودن:

 

چی میشه که یه آدمی فکر میکنه که فقط اونه که درست فکر میکنه؟ درست زندگی میکنه؟ هرکی مثل اون زندگی نکنه خره؟ :|

چی میشه که یه آدمی فکر میکنه که تنها ارزش های خوب و درست دنیا، ارزش های اونن ؟ :|

 

چیزی که همین هفته توی یک کلاسی شنیدم اینه که

آدما فرق «تجربه‌ی شخصی من از دنیا» و «شناخت درست از دنیا» رو نمیدونن ... هر آدمی یه تصور خاص خودش از چیزی که اسمش رو گذاشتیم "دنیا" داره و ما باید به این درک برسیم که همونقدر که تجربه‌ی من از دنیا میتونه درست باشه، تجربه‌ی دیگران هم همونقدر ممکنه درست باشه و اگه کسی مخالف من حرفی بزنه، به فهم و شعور من توهینی نکرده و صرفا تجارب ما با هم متفاوته! ضمن اینکه تلاش برای "شناخت" چیزی که بر ما احاطه دارد (مثل دنیا، خدا، ناخودآگاه و ...) تلاشی مزبوحانه و بی ثمر است.

مثل این میمونه که من برای خونه‌ی خودم مبل بخرم، بعد یکی بیاد بگه مبلتون چرا راحت نیست! اینجا دوتا چیز وجود داره:

1. اینکه اون فرد باید میگفت: من توی مبل شما راحت نیستم (تجربه‌ی شخصی منه این و ربطی به موجودیت «مبل» نداره!)

2. اینکه دیگه به من بَر نمیخوره که چرا به «من» توهین کرد! میفهمیم که تجربه ای که اون شخص با مبل خونه ی من داره با تجربه‌ی من متفاوته فقط ....

 

---------------------

پ.ن.1: این پست رو میگم

پ.ن.2: کلاس جامع خودشناسی، دکتر شاه‌رضا

  • همین یک نفر..
۲۹
مهر

میخوام کم کم کارم رو به یه سری از پست‌های بلاگم وارد کنم و پست‌هایی در زمینه‌هایی که کار میکنم و میخونم بذارم ...

ممکنه حوصلتون سر بره :" اما دوست دارم حتی اگه شده به یک نفر کمکی کرده باشم :) پس لطف کنید حواستون به حوصلتون باشه که یه وقت سر نره :دی


--------------------------

پ.ن.1: به جز اراجیفی که تا حالا میذاشتم یذره چیز مفید هم بذاریم بد نیست :دی

  • همین یک نفر..