آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۲۳ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

۰۴
ارديبهشت

ساکت نشستی و

من عاشقت شدم

موهاتو بستی و

من عاشقت شدم

 

وقتی نبودی و

عاشق نبودم و

حالا که هستی و

من عاشقت شدم

 

وقتی نگاه کنی

دیوونه میشم و 

موهاتو وا کنی

دیوونه میشم و


میمیرم و به جاش

من عاشقت شدم

دلواپسم نباش

من عاشقت شدم


ساکت نشستی و

من عاشقت شدم


موهاتو بستی و

من عاشقت شدم


وقتی نبودی و

عاشق نبودم و

حالا که هستی و

من عاشقت شدم..........

--------------------------
پ.ن.1: رستاک

  • همین یک نفر..
۰۴
آبان
البته امسال تولدمون روی تاسوعا بود ! :| یا شایدم تاسوعا روی تولدمون بود :دی
اما به هر حال بچه ها پریشب برامون تولد گرفتن که خیــــــــــــــــــــــــلی خوش گذشت :) میشه گفت یکی از اولین تولدایی بود که واقعا سورپرایز شدم :) قبلیا هرجوری بود لو میرفت اما اینو انتظارشو نداشتم نمیدونم چرا ! اونم از این بچه ها که مدت زیادی نیست باهاشون میگردم اما هم خیلی بامرامن هم خیلی خوش میگذره باهاشون کلا ! :"
بعد از مدتهاااا دوباره کودک درونمو انداختمش بیرون یذره بازی کنه و شاد باشه :)) مسابقه دادیم، تو سرمای بام چای پاتیلی خوردیم و به خاطره های حسین درباره ی اساتید شریف خندیدیم :)))

بگذریم ... فقط میخواستم بگم حواستون باشه روی عاشورا نیفته تولدتون :دی

---------------------
پ.ن.1: چقد زشت شد این پستم ! :" :))
  • همین یک نفر..
۳۰
تیر

28 آبان 94 اولین روزی بود که رفتیم پیش دکتر اکبری تا بهمون پروژه بده و ما رو قبول کنه که باهاش کار کنیم ... همون جلسه ی اول به نتیجه رسیدیم که چه مدل حدسها و سوالهایی رو دوست داریم که روشون کار کنیم ... سوالی بهمون داد که 26 سال آزگار بود حدس باقی مونده و اثبات یا رد نشده :))

البته بدیهیه که قرار نیست 3تا بچه بتونن چیزی که 26 ساله کسی کاریش نکرده رو حل کنن :)))) حدس رو برای یه دسته ی خاص از گرافها باید اثبات میکردیم که همین هم سخخت بود :دی

تقریبا 5 یا 6 هفته گذشت که تونستیم یه اثبات براش ارائه بدیم :) به خاطر اینکه یذره زود بود و اثباتمون هم یذره پیچیده بود (پیچیده که نه ! خیلی حالت بندی داشت فقط :دی) اکبری قبولش نمیکرد :)))) 2بار برای خودش توضیح دادیم، بعد بهمون گفت راهتون رو برای دو نفر دیگه که آدمای دقیقی باشند توضیح بدین ..

انقدر رفتیم و اومدیم که مطمئن شدیم راهمون قطعا درسته :)

حالا وارد فاز بعد میشیم :

نوشتن اثبات به فارسی، ترجمه ی اثبات به انگلیسی، تصحیح و ویراستاری نسخه ی انگلیسی به روشی که مورد قبول ژورنالها و کنفرانسهایی که میخوایم مقاله رو براشون بفرستیم باشه ...

این آخریه دهنمونو سرویس کرد :)))

البته وسطش امتحانهای پایانی دو ترم پاییز و بهار بود و یک ماه هم که رمضون بود و کار زیادی اون زمانها نمیکردیم عملا :دی


Anyway ....

Finally we have our first paper submitted :D (بعد از 8ماه)

  • همین یک نفر..
۲۴
ارديبهشت

چند روز بود که میخواست بره گراف! (گراف یه کافه ایه نزدیک خونشون که هروقت بری اونجا، حداقل یه آشنا پیدا میکنی !!)

بالاخره با کلی چونه زدن دوستاشو راضی کرد که برن اونجا درسشونو بخونن و تمرینو حل کنن ...

ولی "و تو چه میدانی که دختر چیست ؟" !! یکی از دختر ها درست همون ساعتی که قرار بود با بقیه از دانشگاه به سمت گراف راه بیفتن خبر داده بود که "تازه بیدار شدم و نمیدونم چیکار کنیم و ....." ! :)) نمیدونی ؟؟ :)))))

بگذریم ..

  • همین یک نفر..
۱۵
ارديبهشت

خوب خیلی طبق پیشبینی ها پیش نرفت اوضاع :دی

اولش که قرار بود توی عید کارای ترممو بکنم که نترکم، نکردم و 1ماهه که دارم میترکم :)))

بعد از عید هم که هفته ای نشد که توش ترکیبی از موارد زیر نباشه:

  • 2تا میانترم توی هفته + 3تا تمرین توی همون هفته !! :|
  • 2تا میانترم توی 1روز !!
  • کارای شورا
  • پیپر گرافمون که روی هواست هنوز :|
  • همین یک نفر..
۰۶
اسفند

صبح با اکبری جلسه داشتیم ...

جلسه ی هفته پیشمون خوب پیش رفته بود و 1/3 از مقاله رو ترجمه کرده بودیم .. ولی امروز یه جایی گیر کردیم :| آخه چیزی که میگیم هم باید مختصر و خلاصه باشه، هم بتونیم منظورمون رو به ساده ترین روش ممکن بگیم :| جوری که یه آدم "یذره گراف بلد" اگه بخوندش بتونه بدون سوال پرسیدن از ما بفهمه موضوع چیه ! (آخه نمیشه خودمون رو اتچ کنیم به پبپر :| پس این محققین چه غلطی میکنن ؟ :دی)

خلاصه که پیر شدیم و به زووور رسوندیمش به نصف ! انتظار داشتیم حداقل 1/3 دیگشم تموم شه :(


میخوایم جشن 30سالگی دانشکده رو ما برگزار کنیم ... :) کار زیاد داریم :"

نشستن توی کافه و رسیدگی به امور شورور یه لذت جالبی داره که تاازه دارم باهاش آشنا میشم و درکش میکنم :)


باشد که رستگار شویم :))


------------------------------------

پ.ن.1: این پست ممکن است تا شب به روز شود :)

پ.ن.2: خاطره_طور ! :پی

  • همین یک نفر..
۲۰
آذر

امروز ..

بالاخره رفتم کوه :دی

با 2تا از بهترین و پایه ترین و نزدیکترین و کلی چیزای دیگه ترین دوستام :) 3> :*


مدتها بود کوه دلم میخواست ! نمیدونم چرا با مربع که همیشه میرفتیم و همیشه میرفت، نشد که برنامه جور کنیم !! بالاخره مخ "بر" رو زدم و رفتیم ^__^ "فر" هم که یه کم شک داشت بالاخره راضیش کردم و 3تایی زدیم به دل کوه :)

رفتیم دارآباد ... فقط یه بار دیگه قبلا رفته بودم اونجا :) با 2تا از داییام و دوستاشون ... از اون جمع، 4تاشون دوبدو ازدواج کردن :دی دوتاشون داییم و زنداییم بودن 3> :)

بعدشم بالاخره رفتیم بولینگ ! بعد از 2سال که من هوسشو دارم :دی


روز خوبی بود :)

  • همین یک نفر..
۱۹
مهر

سلام !


میخوام بگم که از این 2روزم راضیم ... هم کلی چیز برای یاد گرفتن برام داشتن، هم از وقتم استفاده کردم و ته روز نگفتم که ":| بازم تموم شد !"

شاید همین خوب تموم شدنه کمکم کرد که حسم نسبت به شرایط تغییر کنه و اون "تاج فلان" رو از سرم (بصورت موقتی حداقل) بردارم ...

  • همین یک نفر..
۰۶
مهر

دیروز روز جالبی بود


اولش که کلاس و هیجان گراف و ایده هایی که هی میریختن توی ذهنم ... دوباره داشتم باهوش بودن رو حس میکردم :) :-peace

کلا من اعتقاد دارم هر کسی توی زمینه‌ی خودش خوب و خفنه .. زمینه ی من هم (یکیشون) گرافه :)


بعد ناهار با فر و توت :) 3> کادویی که به قول خودش ارزش معنویش کافی بود :))

  • همین یک نفر..
۳۰
شهریور

من از اولشم از قریب خوشم میومد ... شخصیتش و استایلشو دوست داشتم .. الآن فهمیدم که درس دادنشم دوست دارم :دی

#محاسبات


از اول که اومدم دانشگاه .... نه !! از قبل‌ترش حتی :دی از سوم دبیرستان که فولادی(یاسر) برامون ازش گفت، دیدم همون چیزیه که من دوستش دارم .. :) این 2جلسه ای که رفتم هم بدی نبودن :)هرچند امروز سر کلاس خواااااااابم میومد :| استاد هم خیلی خفن نیست :| خوب میگه ولی تن/tone/ صداش یک نواخته ... :" بگذریم :) درسشو دوست دارم

#هوش


اینو یه بار افتادم :| البته هم درسو خوشم میاد ازش، هم انصافا چیز خوب و به درد بخوریه :) استاد هم توی جلسه ی اول خوب نشون داده .. :دی بریم ببینیم چی میشه :)

#دیتابیس


بهترین و در عین حال احتمالا پرکارترین و سخت‌ترین درس این ترمم :)

#گراف_ارشد_ریاضی

هم درسشو دوست دارم، هم تقریبا بلدمش، هم برای اپروکس/approximate algorithms/ که درس ارشده اونم نیازش دارم ... اون درس رو هم برای کار با ضرابی‌زاده و پروژه‌ی کارشناسیم میخوامش :)))) :-بلند_نگری :))


حذفش میکنم :دی

#بازیابی

3تا درس دارم که پروژه دارن، یکی هم که ارشده :| زیاااده دیگه .. بسه :)


نمیدونم ! :" ایشالا که تو پاچمون نره ... :دی

#نقشه

  • همین یک نفر..
۰۹
مرداد

این چند روز برام عجیب بود ...

دقیقترش میشه "این هفت روز" !


سه‌شنبه

  • همین یک نفر..
۰۹
مرداد

این چند روز برام عجیب بود ...

دقیقترش میشه "این هفت روز" !


شنبه

  • همین یک نفر..
۰۲
مرداد

داشتم نوت های قبلیمو مرور میکردم اینو دیدم


---------------

زهر/شاه/توت/فر/نگی/رض/نس :)))))))
بیژن
بچه های اتاق 122 و 210 بلوک 2 خوابگاه :دی
و ... خانواده ی محترم رجبی :)))))
---------------
تاپیکش "مرسی که هستین :)" بود :)

یه تیکه ی دیگش :
"دوستام، دوستون دارم 3> مرسی که با همیم ... مرسی که هنوز با همیم ... :) وقتی اومدم دانشگاه فکر نمیکردم که بتونم آدمایی شبیه خودم پیدا کنم ... که بتونم باهاشون حرف بزنم، درد دل کنم، حرفمو بفهمن و ....... ولی بودین ... بودین شما هایی که الآن من و ما اینقد خوشحالیم ... 3>"

--------------------------------------------
پ.ن.1:
زهرا/شاهین/فر/بیژن/نگی :) 3> :*
بچه های اتاق 122 بلوک 2 خوابگاه 3>
پ.ن.2: کاش این همون قبلی میبود :( حس میکنم همزمان با خودم لاغر شد دایره ی "نزدیکترین دوستان"م :( -_-
  • همین یک نفر..
۲۰
خرداد
امروز با شاهین رفتیم کوه. :) 4ساعت بالا رفتیم تا رسیدیم به ایستگاه 5! وسطاش به جایی رسیده بودیم که من دیگه نمیکشیدم ! نمیتونستم به اینکه همهی این راهو برگردم پایین حتی فک کنم :)) برای همین به امید تلکابین و برگشت آسونتر و زودتر رفتیم بالا :)) حتی به جایی رسیدیم که فکر کردیم گم شدیم ! :| دیگه دکل های تلکابین رو نمیدیدیم !! :| ولی تهش رسیدیم به یه قله ای، و اونجا بود که همه چیزو دیدیم ... :) دیدیم که کجاییم و دیدیم که دکل ها از یه طرف دیگه کشیده شدن.
اون وسط، بعد از 3ساعت پیاده روی، به یه جایی رسیدیم که پایینو که نگاه میکردی، ته دره، یه دهکده ی کوچیک کنار یه تیکه جنگل (چند تا درخت کنار هم !) بود .. اصن یه حس قشنگی داشت حتی از دور که 10دیقه اینا همونجا نشستیم ... هم خستگی در کردیم، هم حس قشنگشو جذب کردیم .. :)
یذره بالاتر یه تیکه سنگ گنده افتاده بود توی راه !! با خودم فک میکردم اگه میفتاد روی یکی چی میشد یارو ؟ :))) پوف میشد فک کنم :دی
  • همین یک نفر..
۳۱
فروردين
میخواستم امشب راجع به یه چیز دیگه بنویسم ..
ولی
دیدی بعضی وقتا یهو یه چیزی پیش میاد، بعد همه‌ی برنامه‌هات به هم میخوره ؟ یهو مجبوری یه کاری رو بکنی، یا مجبوری یه کاری رو نکنی ... :|
الآن اونجوری شده ...

//تودو
  • همین یک نفر..
۱۷
فروردين

دیشب پروژه ی OS یا همون operating systems بود .. خیلی حال میده وقتی یه تمرین یا پروژه ای رو 5دقیقه قبل از ددلاین تحویل میدی :پی


2 روز بود میرفتم خوابگاه ... سخت بود لامصب !! تنهایی نمیشد جمعش کرد :| جمعه که رفتم 3نفر بودیم ! ولی دیشب 7نفر داشتیم روی لپتاپ هامون با بیشترین سرعتممکن کد میزدیم :)) خیلی حال داد :دی  مخصوصا اینش حال میده که به دید هر ناظر خارجی ای ما داشتیم کارای خیلی خفنی میکردیم :))) فقط خودمون میدونستیم که کار خیلی خاصیم نمیکنیم و همش جو دادن بچه هاست :دی


این 2روز، شبی 4-5 ساعت خوابیدم !! شاید برای خیلیا 5ساعت زیاد باشه و اوکی باشن با این عددا ... ولی منی که حداقل 8ساعت نیاز بدنمه امروز خیلی خوابم میومد :))) و نکته ی جالب اینجاست که هنوزم بیدارم :دی


فردا قراره بریم پردیس قلهک فیلم ببینیم :) روز خوبیه ایشالا ...


اینم یه چیز رمزی که فقط یک نفر بفهمه منظورمو :پی :

پی-ام قبلی این : "نگو دیگه ... :-شاااای" ;-)


همین یک نفر پروژه-دار

  • همین یک نفر..