آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندها

۳۲ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

۰۷
مرداد

دیروز ساعت 3 با 5 تا آدمی که من توشون فقط حسین رو می‌شناختم راه افتادیم سمت سمنان که ماه گرفتگی رو از روستای "چاشم" که آلودگی نوری توش کم هستش ببینیم :)

بهادر و پریسا و شیدا و سارا چهارتای دیگمون بودن ... تا نزدیک‌های جاده‌ی سمنان رفتیم که سهیل و دوستش امیر هم بهمون اضافه شدن و من از اون پرایدی که با 3تا دختر روی صندلی عقبش نشسته بودم نجات پیدا کردم :))) تازه ماشین سهیل کولر هم داشت ^_^

کمی بیش‌تر از 4 ساعت توی راه بودیم. از سمنان که خارج شدیم به سمت چاشم یه مسیر فوق‌العاده و بِکر داشتیم که چشممون رو به چیزایی که توی تهران نمیشه دید باز کرد :) حتی یه تیکه‌ای از ماشین پیاده شدیم از شدت زیبایی!


توی روستا، خونه‌ی خونواده‌ی یکی از دوستای منجممون رفتیم. سی و خورده‌ای نفر آدم اونجا بود که هر کدوم حداکثر 5 نفر رو توی جمع میشناخت :)))

تا ساعت 11 شب با یه سری آدم رندوم (:دی) آواز و خوش و بش و ... بعدش شام خوردیم و رفتیم تو حیاط که بتونیم ماه گرفتگی رو ببینیم.

تا ساعت 1 نصف شب برنامه دیدن ماه و زحل و مشتری و کهکشان راه شیری و دب اکبر و صلیب نمیدونم چی‌چی و ..... بود :))

کمی هم بحث‌های متفرقه کردیم با همون آدم رندومایی که نمی‌شناختیمشون :)))


ساعت 1.5 تصمیم گرفتیم بریم بابلسر و طلوع آفتاب رو اونجا ببینیم و بعد برگردیم تهران که ظهر تهران باشیم. من و مهدیار تنها آدمایی بودیم که شنبه تهران کار داشتیم ..


خلاصه سرتونو درد نیارم! بعد از کلی خندیدن و سگ‌لرز زدن و خوابالو بودن و غیره رسیدیم شمال! 1 ساعت خوابیدیم و بعد صبحانه راه افتادیم سمت تهران :)


---------------------

پ.ن.1: دیروز روز خوبی بود و میخواستم ثبتش کنم :)

پ.ن.2: از ساعت 3 روز جمعه تا 24 ساعت بعدش نزدیک 15 ساعت توی ماشین بودیم و کلا 2 ساعت خوابیدیم :)))

  • همین یک نفر..
۱۷
فروردين
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..
۰۹
فروردين
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..
۰۹
فروردين
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..
۲۷
اسفند
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..
۲۷
اسفند

  1. یه کار قشنگی که از اول امسال (96) کردم این بود که توی یه سال‌نامه، هر روزی که اتفاق خاصی میفتاد یه "خاطرک"ی مینوشتم .... خیلی روزها حوصله‌ی دست به قلم شدن رو نداشتم برای همین هم اکثرا چیزهایی که نوشتم شبیه نوت برداری از تخته‌ی کلاسه تا خاطره! :))
  2. دیشب یا پریشب بود که یه وویس از دکتر شیری (مد ذله العالی :دی) گوش می‌کردم که می‌گفت «آخر سال شده، بعضی‌ها به این فکر می‌کنند که سال خوبی بوده یا نه ... اما یه خطای شناختی اینه که فقط یکی دوماه گذشته رو نگاه می‌کنیم و راجع به کل سال نتیجه‌گیری میکنیم!» وی در ادامه افزود «پیشنهاد می‌کنم کل "یک سال"ِ گذشته رو بررسی کنین، به این فکر کنین که "الآن کجام؟" و اینکه "میخوام کجا برم؟"»
خلاصه که به فکر افتادم چیزایی که نوشتم توی سال‌نامه رو یه دور دیگه نگاه کنم و اینجا برای خودم مهم‌ترین‌هاش رو بنویسم تا هم یادم بیاد چه سالی بر ما گذشت، هم بتونم به بقیه ش نگاه درست تری داشته باشم :)

----------------------------
پ.ن.1: اولش می‌خواستم همینجا بنویسم ولی دیدم یه جاهاییش دیگه زیادی خصوصیه! 4تا پست بعد احتمالا پابلیک نباشن!
  • همین یک نفر..
۱۳
شهریور

از شهریور پارسال تا شهریور امسال خیلی اتفاقا افتاد ...


پرانا رو راه انداختیم، همدیگه رو آموزش دادیم، من MBTI و آرکتایپ و چیزای دیگه یاد گرفتم، اثر مرکب که یکی از تاثیرگزار ترین کتابایی بود که توی این سال خوندمش .....

توی دانشگاه اتفاقای خوب و بدی افتاد ... اینکه فهمیدم دانشگاه و "شریف" اون اهمیتی که برام داشت رو نداره واقعا ... این باعث شد بیشتر به زندگی و کارایی که میخوام برسم اما روی بدش این شد که یه درسیو افتادم و کلا هم نمره‌ها گند خوردن ... :)))

آشنایی با کلاس‌های گروه ژرف و وحید شاه‌رضای عزیز ... عمیق شدن و عوض شدن جهان‌بینی صدرا ...


عید سفر تنهایی و اصفهان خوووب و آرام‌بخش ...

فرزانه .. ته تلاشمون ... چنگ انداختن به هرچیز که دستمون می‌رسید .... کتاب و کلاس و .. حرفای درست اما ... :-همم


رمضان امسال هم خیلی متفاوت با سال‌های پیش بود ... گروهی از بچه‌ها که من رو با خیلی‌ها آشنا کرد و شب‌های زیادی که افطار بیرون بودیم ... شب قدر اول سخنرانی دکتر شیری، شب قدر دوم قم، ...

تابستون و سفر طالقانی که تبدیل به انزلی شد! 4 تا از به‌ترین‌ها ... قمی که با حسین رفتیم و ....


و در نهایت، IOI که بزرگترین تجربه‌ی برگزاری eventها توی ایران بود و من توش بودم و انصافا چه 3هفته‌ی رویایی ای بود ... تنها 3هفته‌ی خوب این تابستونم .. به جز این قسمت، دو روز خوب پیوسته نداشته تا حالا :| :))


-----------------------

پ.ن.1: کی فکرشو میکرد اینجوری بشه ...؟

  • همین یک نفر..
۱۲
شهریور

دیشب کنسرت-نمایش "سی" ...


همایون، سهراب پور ناظر

مهدی پاکدل، صابر ابر

بهرام رادان، سحر دولتشاهی

......


داستان زال و رودابه ...

عذاب درونی رستم ....


آهای خبر دار :"

ابر میبارد و من .....



تو بودی و من! تو بودی کنار من ... با هیجانت هیجانم زد .. با اشکت اشکم ریخت ....

درست مثل همین 5 سال .. انگار نه انگار که قرار نیست مثل این 5 سال باشه .. باشیم -_-


گفتی "و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت، غصه هم میگذرد.."

امیـــد ...(؟)


-------------------------

پ.ن.1:

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا


ای مرا در سر هر موی به زلفت بندی

چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا


دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم

مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا


ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

  • همین یک نفر..
۱۴
خرداد

این روزا سخت خوابم می‌بره ...

مثل روزای قبل نیست که نزدیک 4 ماه تقریبا هرررر شب خواب می‌دیدم و با استرس و حال خراب و .. از خواب بیدار می‌شدم! نه! جنس بی‌خوابیه فرق داره ...

بی‌خوابی این روزام از جنس «درد بزرگ شدن»ه! مثل اون دردی که توی ساق پام حس می‌کردم و تو بغل مامانم گریه می‌کردم که "من ن‌ِمی‌خوام بزرگ شم"!!

هنوز هم نِمی‌خوام بزرگ شم!! الآن بیشتر نمی‌خوام! دلم برای بچگی کردنام تنگ شده .. دلم برای اون صدرایی که نازشو می‌خریدن تننننگ شده :/ نه که الآن کسی نازمو نمی‌خره ها! الآن خودمم که نمی‌تونم ناز کنم! همش یه چیزی تو مغرم هست که میگه: "هیسسس! مردها گریه نمی‌کنند! هیسسس! مردها ناز نمی‌کنند!"


این یکی دو روز اما روزهای عجییبی بودن ... صبا از پیشمون رفت! برای همیشه از پیشمون رفت ... صبا که راحت شد :'( اما حسین پیر شد :-بغض

این دو شب حتی یه مدل جدید خوابم نبرد!... مدل آدمایی که تازه عمل چشم کردن و چشمشون باز شده و دارن تازه می‌بینن که "پششششمااام!! آدما می‌تونن یهو از پیشت برن!" :'( یا به قول چهرازی «آخه دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن. ولی ندیدن، بهتره از نبودنش» ....

آره! آره فرزانه! حاضرم تا ابد نبینمت اما همیشه گوشه‌ی دلم خیالم راحت باشه که هستی :'( که آرومی ... که خوش‌حالی ...

  • همین یک نفر..
۰۴
ارديبهشت

ساکت نشستی و

من عاشقت شدم

موهاتو بستی و

من عاشقت شدم

 

وقتی نبودی و

عاشق نبودم و

حالا که هستی و

من عاشقت شدم

 

وقتی نگاه کنی

دیوونه میشم و 

موهاتو وا کنی

دیوونه میشم و


میمیرم و به جاش

من عاشقت شدم

دلواپسم نباش

من عاشقت شدم


ساکت نشستی و

من عاشقت شدم


موهاتو بستی و

من عاشقت شدم


وقتی نبودی و

عاشق نبودم و

حالا که هستی و

من عاشقت شدم..........

--------------------------
پ.ن.1: رستاک

  • همین یک نفر..
۰۴
آبان
البته امسال تولدمون روی تاسوعا بود ! :| یا شایدم تاسوعا روی تولدمون بود :دی
اما به هر حال بچه ها پریشب برامون تولد گرفتن که خیــــــــــــــــــــــــلی خوش گذشت :) میشه گفت یکی از اولین تولدایی بود که واقعا سورپرایز شدم :) قبلیا هرجوری بود لو میرفت اما اینو انتظارشو نداشتم نمیدونم چرا ! اونم از این بچه ها که مدت زیادی نیست باهاشون میگردم اما هم خیلی بامرامن هم خیلی خوش میگذره باهاشون کلا ! :"
بعد از مدتهاااا دوباره کودک درونمو انداختمش بیرون یذره بازی کنه و شاد باشه :)) مسابقه دادیم، تو سرمای بام چای پاتیلی خوردیم و به خاطره های حسین درباره ی اساتید شریف خندیدیم :)))

بگذریم ... فقط میخواستم بگم حواستون باشه روی عاشورا نیفته تولدتون :دی

---------------------
پ.ن.1: چقد زشت شد این پستم ! :" :))
  • همین یک نفر..
۳۰
تیر

28 آبان 94 اولین روزی بود که رفتیم پیش دکتر اکبری تا بهمون پروژه بده و ما رو قبول کنه که باهاش کار کنیم ... همون جلسه ی اول به نتیجه رسیدیم که چه مدل حدسها و سوالهایی رو دوست داریم که روشون کار کنیم ... سوالی بهمون داد که 26 سال آزگار بود حدس باقی مونده و اثبات یا رد نشده :))

البته بدیهیه که قرار نیست 3تا بچه بتونن چیزی که 26 ساله کسی کاریش نکرده رو حل کنن :)))) حدس رو برای یه دسته ی خاص از گرافها باید اثبات میکردیم که همین هم سخخت بود :دی

تقریبا 5 یا 6 هفته گذشت که تونستیم یه اثبات براش ارائه بدیم :) به خاطر اینکه یذره زود بود و اثباتمون هم یذره پیچیده بود (پیچیده که نه ! خیلی حالت بندی داشت فقط :دی) اکبری قبولش نمیکرد :)))) 2بار برای خودش توضیح دادیم، بعد بهمون گفت راهتون رو برای دو نفر دیگه که آدمای دقیقی باشند توضیح بدین ..

انقدر رفتیم و اومدیم که مطمئن شدیم راهمون قطعا درسته :)

حالا وارد فاز بعد میشیم :

نوشتن اثبات به فارسی، ترجمه ی اثبات به انگلیسی، تصحیح و ویراستاری نسخه ی انگلیسی به روشی که مورد قبول ژورنالها و کنفرانسهایی که میخوایم مقاله رو براشون بفرستیم باشه ...

این آخریه دهنمونو سرویس کرد :)))

البته وسطش امتحانهای پایانی دو ترم پاییز و بهار بود و یک ماه هم که رمضون بود و کار زیادی اون زمانها نمیکردیم عملا :دی


Anyway ....

Finally we have our first paper submitted :D (بعد از 8ماه)

  • همین یک نفر..
۲۴
ارديبهشت

چند روز بود که میخواست بره گراف! (گراف یه کافه ایه نزدیک خونشون که هروقت بری اونجا، حداقل یه آشنا پیدا میکنی !!)

بالاخره با کلی چونه زدن دوستاشو راضی کرد که برن اونجا درسشونو بخونن و تمرینو حل کنن ...

ولی "و تو چه میدانی که دختر چیست ؟" !! یکی از دختر ها درست همون ساعتی که قرار بود با بقیه از دانشگاه به سمت گراف راه بیفتن خبر داده بود که "تازه بیدار شدم و نمیدونم چیکار کنیم و ....." ! :)) نمیدونی ؟؟ :)))))

بگذریم ..

  • همین یک نفر..
۱۵
ارديبهشت

خوب خیلی طبق پیشبینی ها پیش نرفت اوضاع :دی

اولش که قرار بود توی عید کارای ترممو بکنم که نترکم، نکردم و 1ماهه که دارم میترکم :)))

بعد از عید هم که هفته ای نشد که توش ترکیبی از موارد زیر نباشه:

  • 2تا میانترم توی هفته + 3تا تمرین توی همون هفته !! :|
  • 2تا میانترم توی 1روز !!
  • کارای شورا
  • پیپر گرافمون که روی هواست هنوز :|
  • همین یک نفر..
۰۶
اسفند

صبح با اکبری جلسه داشتیم ...

جلسه ی هفته پیشمون خوب پیش رفته بود و 1/3 از مقاله رو ترجمه کرده بودیم .. ولی امروز یه جایی گیر کردیم :| آخه چیزی که میگیم هم باید مختصر و خلاصه باشه، هم بتونیم منظورمون رو به ساده ترین روش ممکن بگیم :| جوری که یه آدم "یذره گراف بلد" اگه بخوندش بتونه بدون سوال پرسیدن از ما بفهمه موضوع چیه ! (آخه نمیشه خودمون رو اتچ کنیم به پبپر :| پس این محققین چه غلطی میکنن ؟ :دی)

خلاصه که پیر شدیم و به زووور رسوندیمش به نصف ! انتظار داشتیم حداقل 1/3 دیگشم تموم شه :(


میخوایم جشن 30سالگی دانشکده رو ما برگزار کنیم ... :) کار زیاد داریم :"

نشستن توی کافه و رسیدگی به امور شورور یه لذت جالبی داره که تاازه دارم باهاش آشنا میشم و درکش میکنم :)


باشد که رستگار شویم :))


------------------------------------

پ.ن.1: این پست ممکن است تا شب به روز شود :)

پ.ن.2: خاطره_طور ! :پی

  • همین یک نفر..
۲۰
آذر

امروز ..

بالاخره رفتم کوه :دی

با 2تا از بهترین و پایه ترین و نزدیکترین و کلی چیزای دیگه ترین دوستام :) 3> :*


مدتها بود کوه دلم میخواست ! نمیدونم چرا با مربع که همیشه میرفتیم و همیشه میرفت، نشد که برنامه جور کنیم !! بالاخره مخ "بر" رو زدم و رفتیم ^__^ "فر" هم که یه کم شک داشت بالاخره راضیش کردم و 3تایی زدیم به دل کوه :)

رفتیم دارآباد ... فقط یه بار دیگه قبلا رفته بودم اونجا :) با 2تا از داییام و دوستاشون ... از اون جمع، 4تاشون دوبدو ازدواج کردن :دی دوتاشون داییم و زنداییم بودن 3> :)

بعدشم بالاخره رفتیم بولینگ ! بعد از 2سال که من هوسشو دارم :دی


روز خوبی بود :)

  • همین یک نفر..