آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندها

۲۱ مطلب با موضوع «نظریه پردازی» ثبت شده است

۱۴
آبان
بعضی وقتا خودت باید به زور برای خودت فرصتی ایجاد کنی که توش بتونی به خودت و درونت توجه کنی ... مثلا وسط کلی کار و دغدغه و درگیری پاشی بری سفر! :)
البته باید حواست هم به این باشه که زیادیش نکنی دیگه!! شورشو در نیاری..

من 8 روز سفر بودم...
تهران - سمنان - همدان - کرمانشاه - طاق‌بستان - ایلام - مهران - کوت (عراق) - کربلا - مهران - کرمانشاه - سنندج - بانه - یادم نیست :دی - بیجار - ابهر - قزوین - کرج - تهران :)
یه سری از اینا فقط برای ناهار یا همچین چیزی توقف داشتیم، یه سریشونم دو روز توش بودیم...

توی این سفر اتفاق زیاد افتاد... البته اکثرا درونی بود.. چون مدت زیادی تو راه بودیم و کاری جز آهنگ گوش کردن نداشتیم (و البته بخاطر یه سری مشاهداتی که نمی‌خوام تعریفشون کنم) زیاد پیش میومد که تو خودم برم و یه دل‌نوشته‌هایی هم دارم که یه نمونه‌ش رو الان می‌خوام تایپ کنم:

  • همین یک نفر..
۰۳
مهر

بهم می‌گفت «تو الآن در مهد آدمای مهربون و کم‌یابی»!

بهش گفتم «وقتی احساس تنهایی می‌کنی، تهران و ونکوور فرق زیادی نمی‌کنه.. آدما زندگی خودشونو دارن و انقدر خودشون دغدغه و درگیری دارن که دیگه روت نمیشه بهش بگی بیا به منم گوش بده..»


حرفای زیادی بهش زدم.. هم حضوری هم غیره! هیچ‌وقت صمیمی نبودیم ولی از همون اول راحت و گرم بود.. و این اواخر فهمیدم که خیلی دوستش دارم (as a friend)


و اما درباره‌ی تنهایی!

اولش ازش فرار می‌کنیم.. برای ندیدن تنهاییمون به بغل هر کسی پناه می‌بریم... 

بعد کم کم می‌فهمیم هر بغل و هم‌صحبتی‌ای هم ارزش نداره! شروع می‌کنیم به انتخاب هم‌صحبتامون.. ولی هنوز داریم پنهانی ازش فرار می‌کنیم...

بعد از یه مدتی بازم فرار می‌کنیم ازش ولی این‌دفعه با کار و ورزش و فعالیت‌های مسخره‌ی دیگه... 

کم کم، وقتی به هر روشی فرار کردیم و باز هم چشممون رو که بستیم توی دو قدمیمون حسش کردیم، یه جایی می‌فهمیم که "نه! ظاهرا قرار نیست دست از سرمون برداره..."

اون‌جاست که اگه شجاع باشیم و خودمونو گول نزنیم و هزارتا "اگه"ی دیگه، باهاش مواجه می‌شیم..


درباره‌ی مواجهه یه حرفی میزنن، میگن وقتی با یه مسئله‌ای که ازش می‌ترسیدی مواجه میشی، می‌فهمی که اون مسئله رو چقدر غیر واقعی سخت می‌دیدی و ترس نداشت و ...

ولی "تنهایی" چیزیه که از درون و وقتی باهاش مواجه میشی هم چیز ساده‌ای نیست اصلا!


در نهایت، اگه خوش شانس باشی بالاخره روزی می‌رسی به سطحی که بتونی "خودت برای خودت کافی باشی و تنهاییتو بپذیری و باهاش کنار بیای"

به امید اون روز.. :)

  • همین یک نفر..
۲۲
شهریور

روزای خوبی رو دارم سیر می‌کنم :)

البته دقیق‌تر بخوام بگم صرفا دارم می‌تونم قدر روزامو بدونم و خوشحالی‌های کوچیک رو ببینم و باهاشون شادی کنم ...


دیدن یه دوست، رفتن به یه کافه‌ی دنج و خلوت، طعم تلخ قهوه با سیگار و خوندن کتابی که دوستش داری، تولد گرفتن برای کسی و دیدن ذوق و شادیش، تئاتر، شنیدن تجربه‌های زندگی شخصی یه آدم رندوم، دیدن اینکه آدما هرکدوم دغدغه‌های خودشونو دارن، صبح بیدار شدن با صدای جیک جیک گنجیشکا، چشیدن طعم یه سری نوشیدنیا، بغل کردن کسایی که واقعا دوستشون داری، چت کردن با یه دوست قدیمی که اون سمت دنیا تازه از خواب بیدار شده و صبح بخیر گفتن و شب بخیر شِنُفتَن، دادن یه آبنبات به یه بچه‌ای که کنار خیابون نشسته و داره نقاشی می‌کشه .....

هممون تقریبا همه‌ی این اتفاقا رو تو زندگیمون داریم یا می‌تونیم داشته باشیم ... مثل من که اینا رو داشتم، ولی نمی‌دیدمشون!


دیشب داشتم به فاطمه می‌گفتم که

نمیدونم چرا باید حتما یه چیزیمون بشه تا قدر زندگیمونو بدونیم!!!

از اونایی که داری تا وقتی داریشون لذت ببر

چون یه روزی دیگه نداریشون

...

بابا زنده بودن واقعا ارزش نداره :)

زندگی کن .. گریه کن ... بخند با دوستات

بابا یار رفت که رفت! کاش نمی‌رفت، ولی حالا که رفته

ولی به قول چهرازی ببین نارنجیا رو! زندگی هنوووز قشنگیاشو داره

...

تا حالا

هر اتفاقی که افتاده

سر جاش و به موقع و وقتی که من آمادگیشو داشتم افتاده

...

این فرق معصوم خام و معصوم پخته‌س

خام فکر می‌کنه دنیا جای خوبیه و توش قراره اتفاقایی بیفته که منو خوشحال کنه

پخته میدونه دنیا جای قشنگیه و هر اتفاقی بیفته برای رشد خودشه و لزوما اتفاق خوبیه :)

...

رها کن

کاری کن که عمیقا دوست داری و برات معنی داره

زندگی ارزشش بیشتر از اونه که تَلَفِش کنی

و خیلی کوتاه تر از چیزی که فکر می‌کنیم

متاسفم که اینو می‌گم

ولی واقعا به کسی تعهد نداده که تا فلان سالگی زنده می‌مونی


----------------------

پ.ن.1: کلا قدر دونستن چیز خوبیه :)

پ.ن.2: حتی تو این شرایط حساس کنونی هم خوشحالی‌های کوچیک کم نیستن، ببینیمشون...

پ.ن.3: بمیرید قبل از آنکه بمیرید! جدی!

  • همین یک نفر..
۰۲
شهریور

نزدیک به 3 ماه میشه که زندگیم یه تغییرای بنیادینی داره توش اتفاق میفته ... درواقع دارم چیزایی رو برداشت میکنم که چندین ماه یا حتی چندین سال پیش کاشته بودمشون! همزمان با این تغییرها به یه ثبات روحی و احساسی خوبی هم رسیده‌م :)


حتی ثبات توی اتفاقای روزانه ... اما این منظور اصلا روزمرگی نیست! یه چیز باحالی ^_^


صبح‌ها معمولا یذره بدنم رو کش میدم که عضله‌ها از هم باز بشن :))) بعدش یذره کتاب میخونم (کتابی که الآن دستمه و صبح‌ها میخونمش "وقتی نیچه گریست"ه ..)

بعد از خونه میزنم بیرون، ممکنه برم شرکت و کارهای شرکت و استارت‌آپ سنجمان که همزمان باهاشون دارم همکاری میکنم رو انجام بدم، ممکنه برم پیش حسین و کارهای "راه‌حل" خودمون رو انجام بدیم :) بسته به برنامه‌ی حسین و کارهای خودم توی شرکت تصمیم میگیرم کدومش رو باید انجام بدم ...

عصرها هم معمولا میرم (کافه) پایون و تا شب کتاب میخونم (کتابی که الآن دستمه و عصرها میخونمش "ارتباط بدون خشونت"ه ..) و با دوستام گپ میزنیم و با انرژی خوب میرم خونه

خونه که میرسم بعد از یکی دو ساعت استراحت و شام و غیره معمولا یا سریال black list رو میبینم یا خندوانه رو نت رو چک میکنم و دیگه میخوابم :)


خلاصه که شما هم اگه تصمیم دارین یه روتینِ جذاب تو زندگیتون داشته باشین تحمل کنین و چندین ماه براش تلاش کنین ... بالاخره روزی میرسه که بتونین تلاش‌هاتون رو برداشت کنین و لبخندش به لبتون بیاد :)

  • همین یک نفر..
۲۵
اسفند

بعضی وقتا باید let it go ...

بعضی وقتا هم نه! (به اصطلاح پینک فلوید don't give up without a fight...)

مسئله‌ی مهم تصمیم درست بین این "بعضی وقتا"ست ....


می‌روم دل‌مردگی‌ها را ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

بر کلام ناهماهنگ جدایی خط کشم

در سرود آفرینش نغمه‌ای موزون کنم


-----------------------------

پ.ن.1: کوتاه‌نوشت

پ.ن.2: معادل مناسبی برای let it go پیدا نکردم که مفهوم رو درست و کامل برسونه! :)

پ.ن.3: ACT (Acceptance & Commitment Therapy)s

  • همین یک نفر..
۱۹
آبان

1. مهم نیست به کجا میری، تا وقتی که توقف نکنی

2. هیچوقت با کسی که از تو بافضیلت‌تر نیست رفاقت نکن

3. وقت عصبانیت به عواقبش فکر کن

4. اگه برات واضحه که به اهدافت نمی‌رسی، اونا رو تغییر نده! اعمالت رو تغییر بده

5. اگه از کسی تنفر داری، شکست خوردی

6. انسان‌های شریف به خودشون دستور می‌دن، انسانهای حقیر از دیگران مطالبه می‌کنند

7. هرکاری که در زندگی انجام می‌دی، از صمیم قلب انجامش بده

8. تنها کسانی رو راهنمایی کن که جهلشون رو پذیرفتن و به دنبال آگاهی‌اند

9. افراط توی چیزهای کوچیک اهداف بزرگ رو نابود می‌کنه

10. اگه آدما پشت سرتون تف کردن، معنیش اینه که شما ازشون جلوترین


---------------------------

پ.ن.1: این دقیقا به متن در اومده‌ی یک کلیپ 1دقیقه‌ایه ... مطمئن نیستم همه‌ی اینا از کنفوسیوس باشه و حتی مطمئن نیستم همشون درست باشه!! (به طور خاص خودم با مورد 2 زیاد موافق نیستم ....)

پ.ن.2: #کنفوسیوس

  • همین یک نفر..
۲۴
فروردين

هیچ چیز در این جهان چون آب، نرم و انعطاف پذیر نیست. با این حال برای حل کردن آن چه سخت است چیز دیگری یارای مقابله با آب را ندارد. نرمی بر سختی غلبه می کند و لطافت بر خشونت. همه این را می دانند ولی کمتر کسی به آن عمل می کند.

فرزانه هنگام غم، آرام باقی می ماند. بدی به دل او راهی ندارد. چون کمک کردن را ترک کرده بزرگترین کمک مردم است. کلام حقیقت متناقض به نظر می رسد.


انسان های عادی تنهایی را دوست ندارند در حالی که فرزانه تنهایی را به کار می گیرد. او در تنهایی درک می کند که با هستی یگانه است.

فرزانه بدون انجام دادن کاری عمل می کند و بدون به زبان آوردن کلمه ای آموزش می دهد. اتفاقات رخ می دهند و او به آن ها اجازه ی روی دادن می دهد؛ موارد مختلف ناپدید می شوند و او به آن ها اجازه ی از بین رفتن می دهد. او دارد، بدون آن که مالک چیزی باشد، عمل می کند، بدون آن که انتظاری داشته باشد. وقتی کارش به اتمام می رسد، آن را فراموش می کند. به همین دلیل برای همیشه جاوید باقی می ماند.


فرزانه همیشه در آخر می ایستد؛ به همین دلیل از همه جلو تر است. به هیچ چیز وابستگی ندارد؛ به همین دلیل با همه چیز یگانه است. چون خودش را رها کرده، به تمامی راضی و خوشنود است.

فرزانه جهان را مشاهده می کند و به دید درونی خویش اعتماد می کند. او اجازه می دهد اتفاقات آن طور که باید رخ دهند. قلب او همچون آسمان باز و گسترده است.

فرزانه هر چیز را آن طور که هست می بیند، بدون تلاش برای تسلط بر آن. او اجازه می دهد هر چیز سیر طبیعی اش را طی کند و در مرکز دایره باقی می ماند.

فرزانه در جستجوی رضایت خاطر نیست. نه در جستجوست، نه انتظار می کشد. او حاضر است؛ آماده برای خوش آمد گویی به هرچیز.

--------------------------------
پ.ن.1: تائو دِ چینگ کتاب لائو تِسه عارف چینی معاصر با بوداست ...
  • همین یک نفر..
۱۱
مهر

اینو توی اینستاگرامم شیر کرده بودم، حس کردم جاش اینجا خالیه :" و شد آنچه شد :دی



"

فکر میکنم همه شنیده باشیم که میگن "تا وقتی اهدافت رو روی کاغذ ننویسی و هر روز مرورشون نکنی، برات در حد آرزو می‌مونن" ... یا حتی عجیب‌تر از اون؛ همه می‌دونیم که مثلا "اگه می‌خوام اپلای کنم باید تافل بدم، برای تافل باید تا خود روز آزمونش از لحظه لحظه هام استفاده کنم و ..."

اما در همین لحظه چند نفر هستن که اهدافشون رو روی تخته‌ی اتاقشون نوشته باشن؟ یا حتی عجیب‌تر! دوستایی که میخواین اپلای کنین! اینجا چیکار می‌کنین؟!

به شخصه اعتقاد دارم مهمترین مسئله‌ای که باعث می‌شه خیلی از ما از موفقیت مورد نظرمون باز بمونیم، بلد نبودن نکات موفقیت نیست! بلکه مهم‌ترین مسئله اینه که بلد نیستیم از نکاتی که بارها شنیدیم استفاده کنیم !
کتاب "اثر مرکب" به قلم "دارن هاردی" دقیقا همین قطعه‌ی گمشده‌ی پازل رو بهمون می‌ده و با مثال‌ها و مطالبی که ممکنه زیاد شنیده باشیم، با رویکردی عملی به من یاد داد "چطور میتونم ۲سال دیگه شاهد یه صدرای موفق باشم" .
امیدوارم به زودی نتیجه‌ی خوندن این کتاب رو توی زندگی حداقل یکی از شما عزیزان هم شاهد باشم :)

"

------------------------------
پ.ن.1: پروفایل اینستاگرام من: @sadra_moradian
پ.ن.2: اگه هنوزم فقط فکر میکنین که "کتاب خوبیه" و نخریدینش، به نظرم منتظر موفقیت نباشید! یا اینکه تا دیر نشده بخرید و استفاده کنید از این کتاب :)
پ.ن.3: کتاب "اثر مرکب" به قلم "دارن هاردی" ..
پ.ن.4: لطفا لطفا لطفا هر فصل از این کتاب رو تا وقتی تماما کارهایی که ازتون خواسته رو انجام ندادید تموم شده فرضش نکنید و سراغ فصل بعد نرید ! :)
  • همین یک نفر..
۱۷
مرداد

ویژگیهای برجسته:

  • اغلب در آینده زندگی می‌کنند. (به جای آنکه به زمان حال فکر کنند، همیشه به آینده ای پر زرق و برق و امیدبخش فکر می‌کنند.)
  • خشمگین نمی‌شوند.
  • رویایی و عاشقانه فکر می‌کنند.
  • فیلم‌نامه های متعدد درباره اینکه "چه خواهد شد" می‌نویسند.
  • بعد از پایان هر رابطه ای، از لحاظ احساسی ضربه‌ی بزرگی به آنان وارد میشود.
  • به واقعیت‌هایی که با آن در ارتباط اند اعتنای چندانی نمی‌کنند.
  • می‌خواهند همه چیز را تغییر دهند و این بیشتر شامل حال دیگران می‌شود.
  • برای پرهیز از سخت‌کوشی، از خیال‌پردازی کمک می‌گیرند.

چرا خیال‌پردازان را دوست داریم ؟
  • باعث می‌شوند زندگی زیبا و پرهیجان شود و کاری می‌کنند که روزمرگی ملال‌آور را فراموش کنید.
  • به روابط عاشقانه و صمیمی اهمیت می‌دهند. مثلا برای روز تولدتان تعداد زیادی گل می‌فرستند.
  • اگر یک خیال‌پرداز عاشق شما باشد، هیچوقت کمبود عشق را حس نخواهید کرد.

چگونه ما را آزرده‌خاطر می‌سازند ؟
  • واقعیت‌های مربوط به ما و مسائل اطراف را باور نمی‌کنند.
  • اغلب بی‌خیال و بی‌توجه اند.
  • گفته‌های ما درباره‌ی خودمان را باور نمی‌کنند.

اصل ماجرا چیست ؟
این دسته از افراد معمولا در خوانواده ای رشد می‌کنند که یکی از افراد آن، در دنیای خیالی زندگی می‌کند و یا از خوانواده‌ی خود فریب می‌خورند و دروغ می‌شنوند. این دروغ گاهی اوقات شناخته شده و گاهی ناشناخته است و افراد خوانواده نیز از آن بی‌خبرند.
(اگر علاقه به توضیحات بیشتر داشتید کتاب را پیشنهاد میکنم)

از افراد این دسته چه درسی می‌توان گرفت ؟
  • به ما می‌آموزند که می‌توان پا را فراتر از چهارچوب‌های معمول گذاشت ...
  • آنها قادرند طعم تجربه‌هایی را به ما بچشانند که رویای آن را در سر می‌پرورانیم ...
  • به ما می‌آموزند که همیشه باید خوش‌بین بود ...

نکته‌ای که خیال‌پردازان باید بیاموزند و در روابطشان استفاده کنند:
یک خیال‌پرداز باید بداند که فقط با پذیرفتن محدودیت‌های حقیقی زندگی است که می‌تواند از روابط خود لذت ببرد ...

خیال‌پردازان چگونه به تعادل برسند ؟
  • در زمان حال زندگی کنید. (امروزز می‌خواهید چه کار کنید؟ سه یا چهار کار واقع‌گرایانه در نظر بگیرید)
  • فهرستی واقع گرایانه از اهدافتان برای دوسال آینده داشته باشید. (کار، زندگی، سلامت، درس، اگر چیزی اضافه میکنید به من هم بگوئید :دی)
  • از نزدیکانتان بپرسید آن‌ها چه کسانی هستند و چه می‌خواهند و حرفشان را باور کنید!
  • حس منجی بودن را از بین ببرید. (اکثرا این افراد گرایش نهفته‌ای به منجی بودن دارند. آنان معتقدند می‌توانند هر چیزی و هر کسی را تغییر دهند.)
  • یاد بگیرید روی باز کردن کوره راه‌های زندگی تمرکز کنید.
  • خشمتان را به رسمیت بشناسید و آن را به شیوه‌های مناسبی ابراز کنید. (فهرستی از مسائلی که شما را خشمگین می‌کند درست کنید. روزی سه یا چهار چیز به فهرستتان اضافه کنید.)
  • با فریب دوران کودکی خود کنار بیایید.

به این جمله‌ها فکر کنید:
  • می‌خواهد لذت حقیقت را درک کنم.
  • می‌خواهم طعم برداشتن قدمی استوار به سوی هدف را بچشم و شادی‌های معمولی و موفقیت‌های روزانه را حس کنم.
  • زندگی، رویا یا یکی از تصورات من نیست.
  • حقیقت به اندازه‌ی کافی رضایت‌بخش است.
  • رسیدن به هدف ارزش کوشش کردن را دارد.
  • عشق خسال نیست! حقیقت است.

--------------------------

پ.ن.1: کتاب 9دسته از عشاق، دافن رز کینگما، توصیف 9 تیپ شخصیتی در روابط برای انسانها ...

پ.ن.2: این پست خلاصه ای از 26صفحه از کتاب بالا است ... قطعا نکات زیادی از قلم افتاده اند اما بیش از این در تحمل نوشتن بنده و خواندن شما(احتمالا) نبود :)

  • همین یک نفر..
۱۵
مرداد

گندالف خاکستری باید توسط بالروگ(خادم فرمانروای تاریکی) کشته میشد تا بتونه به گندالف سفید تبدیل بشه ...

همین !


--------------------------

پ.ن.1: ویکیپدیا:

""

در یک حرکت تماشایی گندالف مقابل بالروگ ایستاد و پل را درست در زیر پای او نابود کرد و بالروگ با فریادی دهشتناک فرو افتاد و سایهٔ آن به پایین شیرجه رفت و ناپدید شد. اما در همان حال که می‌افتاد تازیانه‌اش را تاب داد و تسمه‌های آن جنبید و دور قوزک پای ساحر حلقه‌زد و او را به مرز پرتگاه کشاند. تلوتلو خورد و افتاد و به عبث به سنگ چنگ انداخت و درون مغاک فرو غلتید؛ و به سمت گروه فریاد زد: «فرار کنید احمق‌ها!» و از نظر ناپدید شد. گندالف و بالروگ هر دو در مغاک ژرف و بی‌پایان سقوط کردند.

با این حال گندالف نمرد. آنها در حفره‌های زیرزمینی آردا و تونل‌هایش با هم جنگیدند و گندالف با چسبیدن به دشمنش از پله‌های بی‌پایان گذر کرد تا به قلهٔ زیراک‌زیگیل رسیدند، جایی که او با بالروگ به مدت دو شبانه روز جنگید. شعلهٔ آتشِ بدن بالروگ، باد، برف و یخ در قلهٔ کوه به هم پیچیده بودند. گندالف از آخرین نیرویش استفاده کرد و بالروگ را به پایین قله انداخت. بعد از آن روح گندالف بدنش را ترک کرد، او جانش را قربانی یاران کرده بود.

روح گندالف برای همیشه سرزمین میانه را ترک نکرد. به عنوان تنها کس از ۵ ایستاری که بر مأموریت خود وفادار ماند، اولورین/گندالف توسط ارو به سرزمین‌های میرا بازگردانده شد و او دوباره همان گندالف شد. به عنوان یگانه مأمور والار در سرزمین میانه به او اجازه داده شد که قدرت ذاتی‌اش به عنوان یک مایار را بیش از پیش نمایان و استفاده کند.

"

  • همین یک نفر..
۱۷
آذر

"life is meant to live"

یا یه همچین چیزی میگفت سینا !


بعضی وقتا چشمتو باز میکنی، میبینی چند هیچ عقبی ! بعد میخوای بجنبی، میبینی چند تا از یاراتم اخراج شدن !! بعد میبینی داور هم لباس حریفو پوشیده بعضا :)) ...

یا بطور خلاصه و به قول شاهین میبینی طوفان شده و همه چیزو با خودش برده ! تو موندی و حوضت و یه دست لباس که تنت بوده :))

  • همین یک نفر..
۱۳
آذر

یکی از کارایی که هر 6ماه 1بار پیشنهاد میکنم بکنین همین "اتاق تکونی"ه ...به یه نظم و ثبات خوبی میرسین با اتاقتون :))

همونطور هم به "مغز تکونی"، "افکار تکونی"، "عقاید تکونی" و "تکونی"های زیاد دیگه ای هم نیاز داریم که پریود بهینه‌شون متفاوته ..


اما اتاق تکونی یه gainهایی برام داشت :دی

یه چیزایی تو سوراخ سنبه‌های اتاقم پیدا کردم که خوب بودن ...

یه چیزایی سر جاشون نبودن که رفتن سر جاشون

و مهمتر از همه آرامشیه که پیدا کردم بعد این کار ...

  • همین یک نفر..
۱۲
آبان

مدتیه که با آدمای جدیدی آشنا شدم ..

بابک که از زنش جدا شده و یه دختر ۶ساله داره. بابک از بچگی‌ به سرزنش شدن عادت کرده :| بر اساس همین ویژگی هم ازدواجی کرد که آخرش مجبور شد ... :"

امیرحسین که کشتی‌گیره! ولی‌ تا حالا مدال طلا نیاورده چونکه از مطرح شدن و موفق شدن میرسه ... به قول خودش سخته که آدم بفهمه از خفن بودن، از موفقیت میترسه ! :"

علی‌! که یجورایی می‌تونم بگم چند سال دیگه‌ی منه !!! یا نه !! من چند سال قبل اونم :-اس‌ الان زندگیش خیلی‌ خوب و روبه‌راهه البته (خدا رو شکر :) ) ... ولی‌ من الان مینیمم مطلق اونو یجورایی رد کردم :)) نمی‌دونم ! باشد که رستگار شویم :)

یه محسنم هست که خیلی‌ اهمیتی نداره برام .. با یکی‌ دیگه که حتی اسمشم یادم نیست الان :)))

 

  • همین یک نفر..
۲۷
شهریور

توی مترو نشستم ... تو فکرم .. به گندی که دیروز زدم فکر میکنم، به اینکه یه سری کارها و اتفاقا هستن که وقتی میوفتن نمیشه کاری کرد دیگه ...


:-سانسورینگ


خیلی عجیبه ! یه کارایی هست که نمیکنی و تا آخر عمرت پشیمونی که چرا اون لحظه اون کارو نکردی :| یه کارا و حرفایی هست که میکنی و دیگه نمیتونی نتایجشو جمع کنی :(

  • همین یک نفر..
۱۵
شهریور

رابطه ی آلات موسیقی با زندگی ! :

  • همین یک نفر..
۱۴
تیر

1. تجربه: انقدر که ارتباط ها موثرن, تخصص یا دانش مهم نیستن... مثلا" واسه نمره گرفتن یا کار گرفتن یا اقامت یه کشور یا هرچی!  مثلا" همیشه یه لبخند گوشه لب آدم باشه... یا گاهی یه سری ایمیل زدیا چند تا قرار ملاقات جور کرد. در یک کلام اجتماعی بود و ازش استفاده کرد.

2. صدرا میگفت وقتی شروع میکنی به درس خوندن فقط دو هفته ی اولش سخته... درست میشه! نه تنها درس! هرررر چیزی... :)

3. شاید انقدر ذوق واسه این بود که 4 تا آدم مثل خودم دیدم بعد از عمری!

4. موفقیت تابع توانیه!

5. از بالا نگاه کن... از بالا اونقدرا هم بزرگ نیست.

6. یه سری کارا هستن که تنهایی نمیشه! نمیشه!

7. یه سری آدمن باید فاصلمو باهاشون تنظیم کنم.

8. وقتی با یکی تو رانندگی کل میندازی نباید بهش نگاش کنی. راه بردن اینه که بهترین رانندگی خودتو بکنی... نگاش نکنی

9. وقتی یه آرزویی میکنی زندگی تورو به همون سمت میبره. ولی از راه هایی که انتظارشو نداری!

10. حتی اگه قراره شکست بخوری ، مردونه شکست بخور ، حداقل اینبار شکست بهتری می‌خوری

11. - نابغه نیستم ، خاص نیستم، عادیم ! حالا می ارزه !

12. - پای خودت وایسا ... پای دلت

13. نوشته بود "انسان تنها زمانی‌ خود را میشناسد که به مرز‌های خود برسد..."

14. آخرین آپدیت: درس خوندن سخته وقت گیره... کلا" هر کاری. ساختن آینده سخته. درس بخونی وقتت جوری پر میشه که به خیلی کاری نمیرسی. درس نخونی همه کاری میشه کرد. نترس دیر نمیشه... به وقتش :) اما هنوزم وسیع باش!

15. برای آن که نشان بدهید مسیری که شما میروید درست است لزومی ندارد که ثابت کنید مسیر دیگران غلط است

16. یه مدتی بود خیلی با خودم وقت نگذرونده بودم... لازمه گاهی تنها بود


------------------------------

پ.ن.1: اول خواستم 10تا باشه گلچینم .. ولی بعد دیدم 16 تا شد خودش، دستش نزدم :) #کامپیوتری :دی

  • همین یک نفر..