آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
۲۷
مرداد

ساعت 10 صبح

بالاخره بعد از چند ساعت فکر کردن، با حالتی هنوز متفکر از روی مبل بلند شد، رفت توی آشپزخونه و قهوه ای برای خودش ریخت. تصورش این بود که بخاطر صدای پنکه سقفی تمرکز نداره و برای همین به طبقه‌ی بالا رفت ... توی بالکن روی صندلی چوبی قدیمی خودش نشست و شروع کرد به تاب دادن صندلی .. مه داشت از روی کوه‌های سبز و پوشیده از درخت بالا می‌رفت، هوای خنک صبحگاهی رو روی پوست صورتش حس می‌کرد و حتی صدای جوی آبی که از کنار ویلا رد می‌شد و بوی نعناهای باغ همسایه و قهوه‌ی دمی خودش، همه و همه صحنه‌ی عجیبی بوجود آورده بودن! اما حواسش به هیچکدوم این‌ها نبود ... براش تفاوت دنیای درون و بیرونش خیلی شدید بود و کمی آزار دهنده! به آرامش دنیای بیرون حسودی می‌کرد و دلش برای تهران با همه‌ی عجله‌ها و ناآرومی‌هاش تنگ شده بود!

فکرش هنوز براش شفاف نشده بود و برای همین امروز هم مثل روزهای قبل داشت کلافه می‌شد. چند روزی می‌شد که از تهران کنده بود و راه شمال رو پیش گرفته بود. کلاردشت همیشه براش آرامش داشت اما انگار این دفعه با دفعات قبل فرق داره! صبح ها خیلی زود از خواب بیدار می‌شد، نزدیک 1 ساعت و حتی بیشتر توی تخت درازکش به "هیچ" فکر می‌کرد، از تخت بلند می‌شد و قهوه ساز رو راه می‌انداخت و می‌رفت روی مبل می‌نشست، بعد از دو سه ساعت صرفا بخاطر تغییر حالت از مبل بلند می‌شد و برای اینکه صدای اعتراض شکمش رو خاموش کنه قهوه‌ای برای خودش می‌ریخت و میرفت طبقه‌ی بالا، توی بالکن روی صندلی چوبی قدیمی خودش می‌نشست و شروع می‌کرد به تاب دادن صندلی و دیدن، شنیدن، چشیدن، بوئیدن و لمس کردن طبیعت و قهوه، برای ناهار زنگ می‌زد به تنها رستوران مورد علاقه‌ش و می‌گفت همون همیشگی، بعد از ناهار کمی کتاب می‌خوند، عصر می‌رفت و توی شهر قدم می‌زد، بعضا قبل از غروب برمی‌گشت و بعضی وقت‌ها هم که تا عمق جنگل پیش می‌رفت توی تاریکی آرام آرام به سمت ویلا در حرکت بود ...

گه گاه یاد خاطراتش میفتاد، لپتاپ رو باز می‌کرد و عکس‌های قدیمی رو می‌دید و لبخند و اشک رو همزمان تجربه می‌کرد ... تنها خوشحالیش این بود که تنهاست .. به کسی خبر نداده بود که قراره چند روز از روزمرگی‌های زندگی جدا بشه و بره جایی که خیلی وقته باید می‌رفت. نمی‌دونست چند وقت دیگه باید همین حالت رو داشته باشه؟ چند سال طول می‌کشه تا یه تجربه هضم بشه یا حتی فراموش بشه؟

اما جدا از همه‌ی احساس و تجربه‌های کنونیش، امید عجیبی داشت! از اون امیدها که نمی‌دونی از کجا داری اما انقدر قویه که نمی‌تونی ردش کنی! از اون امیدها که نمی‌دونی چطوری، اما درست از آب در میان! از اونا ...

  • همین یک نفر..
۲۰
مرداد
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..
۲۰
مرداد
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..
۲۰
مرداد
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • همین یک نفر..
۲۰
مرداد

پنج ساله که میشناسمتون و نزدیک دو، سه ساله که دوستی نزدیکی با تک تکتون دارم ...

رفتین که مسیرتون رو تو یه جای دیگه ی دنیا ادامه بدین و امید که به همین خوبی که تا الآن پیش اومدین پیش برین :) از ته دلم براتون آرزوی لب خندان و دل شاد و موفقیت بیشتر و بیشتر می‌کنم ..

هیچ چیزی رو بیشتر از اونی که ارزش داره جدی نگیرین ! هیچی ارزش اینو نداره که دلتون حتی برای یک لحظه بگیره :"

طلب خیر و امید بهترین‌ها رو براتون دارم :)


صدرا، مرداد 96

  • همین یک نفر..
۰۳
مرداد

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، 

کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.


شناور بودن

در لحظه بودن

زنده بودن و زندگی کردن

خواب دیدن

ملاقات با ناخودآگاه ..


نقابتو بردار

سایه‌ت رو به رسمیت بشناس، ببین و بپذیرش

فعلا همین دو مرحله کافیه !

  • همین یک نفر..
۲۷
تیر

اولین باری که دیدمت فکرشم نمیکردم 4 سال بعد همچین تجربه‎هایی داشته باشم ...

اولین باری که دیدمت یه دختر شاد و سرزنده و سرحال بودی که بزرگترین غم دنیا براش بلد نبودن درس گسسته بود ....

اولین باری که دیدمت یه پسر بچه‎ی بیخیال و کور بودم که خیلی از اتفاقاتی و نتایجی که الآن برام بدیهی هستن رو نمیدیدم .....

اولین باری که دیدمت فکرشم نمیکردم روزی نا-شاد ببینمت ... که این نا-شاد دیدنت اینجوری خرابم کنه ....


اولین باری که نا-شاد بودی رو یادم نیست ... انقدر تکرار شده که بهش عادت کردیم انگار!


اولین باری که تغییر بزرگ کردم مال ورودم به دانشگاه بود ... البته از منظری میشه گفت اون تغییر نبود! شکل گیری اولیه‌ی صدرا بود

با این دید،

اولین باری که تغییر بزرگ کردم مال 2سال پیشه

ینی توی این 2سال همواره در حال تغییر بودم با شیب کم و زیاد ... اما الآن میتونم بگم که دوباره داره تغییر بزرگی شکل میگیره ...


هنوز هم از حجم از این تغییر بزرگه میترسم ... نگرانم که تا کجا قراره تغییر کنه ..

چقدر قراره جدی بشه؟

چقدر قراره درونگرا بشه؟

چقدر قراره خودخواه بشه؟

تا کجا قراره چیزی براش مهم نباشه؟

آروم تر

بی‌حوصله

رک ...........


-----------------------------

پ.ن.1: ممکنه حسی که از متن تراوش میکنه حس خوبی نباشه .. حس خودمم خوب نیست! اما این تخلیه‌ی حس با قبلی ها یه فرقی داره !!

پ.ن.2: خبری در  راه است :-؟

  • همین یک نفر..
۲۲
تیر

نفهمیدی چی گفتم....

لبخند؟ نه!

این بعد از "باشه" ای که دیشب بهت گفتم تلخ‌ترین جمله‌ای بود که توی چند سال اخیر گفتم و حتی شنیدم...


دیشب برای اولین بار گفتم "میخوای حرف بزنی؟" که تو گفتی "نه!" و منم جواب دادم "باشه ..."

اون "باشه" صدرا رو عوض کرد! این "نفهمیدی" هم یه چیزی رو بهم فهموند ... اونم اینکه اگه برای رابطه‌ت تلاش نکنی چقدر سااده میتونه خراب بشه! و فهمیدم که ما تا وقتی تلاش میکردیم (تو بخوان تا وقتی رابطه‌ی دوست داشتنی‌مان را داشتیم) چقدر رابطه‌ی سالمی داشتیم .....


"اولین" بارها و "آخرین" بارها از مزخرف‌ترین موجودات روی زمینن! اولین باری که دیدمت؛ اولین باری که بهت گفتم دوستت دارم؛ اولین باری که با هم کافه رفتیم؛ اولین باری که با هم سفر رفتیم .....؛ آخرین باری که تو بغلم گریه کردی؛ آخرین باری که بوسیدمت ............


کاش بشه آدم شیم ... کاش بتونم روزی ببینمت و به این چیزها فکر نکنم ....

کاش دنیا جای قشنگ‌تری بود ......


------------------------

پ.ن.1: خوب یا بد، اگه آسون یا سخت، ناامید نمیشم .. چون به قول حسین روشن ضمیر تر از اونم که فکر کنم تهش همینه :))

پ.ن.2: کلا دارم دری وری میگم، این خط بالاییه هم از همه ش دری وری تر :|

  • همین یک نفر..