آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
۱۵
مهر

باز هم ...

http://midnighthymn.blog.ir/post/314/Parisienne-Moonlight-Anathema


------------------------

پ.ن.1: این آهنگ تکرار نشدنیه!

پ.ن.2: دقیقا!

  • همین یک نفر..
۰۲
مهر

گاهی روح معشوق پانسمان می‌خواهد

باید بر بالینش بنشینی

دست دلش را گرم بگیری

و بر لاله‌ی گوشش زمزمه کنی

"ارام بخواب دلبرکم

تا بیدار شوی

تمام خواب‌هایت را تعبیر می‌کنم"

....


---------------------------

پ.ن.1: شعر از سجاد افشاریان

پ.ن.2: گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود .........

  • همین یک نفر..
۲۹
شهریور

دیشب بعد از گودبای پارتی یکی دیگه از دوستای نزدیکمون، این شعر معنی دیگه ای میداد ....


ای ساربان، ای کاروان

لیلای من کجا میبری؟

با بردن لیلای من

جان و دل مرا میبری

ای ساربان کجا میروی

لیلای من چرا میبری


در بستنِ پیمان ما

تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان، بر پا بود

این عشق ما بماند بجا


ای ساربان کجا میروی

لیلای من چرا میبری


تمامی دینم، به دنیای فانی

شراره عشقی، که شد زندگانی

به یاد یاری، خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی، خوشا زندگانی


همیشه خدایا، محبت دلها

به دلها بماند، بسان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود

حکایت ما جاودانه شود


ای ساربان، ای کاروان

لیلای من کجا می بری

با بردن لیلای من

جان و دل مرا می بری

ای ساربان کجا می روی

لیلای من چرا می بری


------------------------------

پ.ن.1: هرچند من با همون معنی همیشگی اشکم اومد :"

  • همین یک نفر..
۲۴
شهریور

گرمی آتش خورشید فسرد

مهرگان زد به جهان رنگ دگر

پنجه‌ی خسته‌ی این چنگی پیر

ره دیگر زد و آهنگ دگر


زندگی مرده به بیراه زمان

کرده افسانه‌ی هستی کوتاه

جز به افسوس نمی‌خندد مهر

جز به اندوه نمی‌تابد ماه!


باز در دیده‌ی غمگین سحر

روح بیمار طبیعت پیداست

باز در سردی لبخند غروب

رازها خفته ز ناکامی ماست ...


شاخه‌ها مضطرب از جنبش باد

در هم آویخته، می‌پرهیزند

برگ‌ها سوخته از بوسه‌ی مرگ

تک تک از شاخه فرو می‌ریزند


......


-----------------------

پ.ن.1: من پاییز رو دوست دارم ... هرچند هر سال توی پاییز یه جور خاصی دلم می‌گرفت همیشه! اما حس می‌کنم هر سال توی پاییز تغییرات و "بزرگ شدن"ه تثبیت می‌شد و این چیزیه که الآن شدییید نیازش دارم :"

  • همین یک نفر..
۲۰
شهریور

آروم، بدون هیچ حس قلیان کننده‌ای!

نه زیادی شاد، نه زیادی غمگین ...

نه وقتی که معمولا عصبی می‌شد زیاد به هم می‌ریزه، نه وقتی که معمولا سورپرایز می‌شد زیاد حس خاصی داره!


----------------------------------

پ.ن.1: ورژن 7 بخاطر "کودکی"، دوتا ورژن توی "مدرسه"، "استارت دانشگاه" و سه تا ورژن دیگه!

پ.ن.2: بالاخره به نظر دارم فارغ می‌شم و سریع با ورود به ارشد جایگزینش کردن برام!

  • همین یک نفر..
۱۳
شهریور

از شهریور پارسال تا شهریور امسال خیلی اتفاقا افتاد ...


پرانا رو راه انداختیم، همدیگه رو آموزش دادیم، من MBTI و آرکتایپ و چیزای دیگه یاد گرفتم، اثر مرکب که یکی از تاثیرگزار ترین کتابایی بود که توی این سال خوندمش .....

توی دانشگاه اتفاقای خوب و بدی افتاد ... اینکه فهمیدم دانشگاه و "شریف" اون اهمیتی که برام داشت رو نداره واقعا ... این باعث شد بیشتر به زندگی و کارایی که میخوام برسم اما روی بدش این شد که یه درسیو افتادم و کلا هم نمره‌ها گند خوردن ... :)))

آشنایی با کلاس‌های گروه ژرف و وحید شاه‌رضای عزیز ... عمیق شدن و عوض شدن جهان‌بینی صدرا ...


عید سفر تنهایی و اصفهان خوووب و آرام‌بخش ...

فرزانه .. ته تلاشمون ... چنگ انداختن به هرچیز که دستمون می‌رسید .... کتاب و کلاس و .. حرفای درست اما ... :-همم


رمضان امسال هم خیلی متفاوت با سال‌های پیش بود ... گروهی از بچه‌ها که من رو با خیلی‌ها آشنا کرد و شب‌های زیادی که افطار بیرون بودیم ... شب قدر اول سخنرانی دکتر شیری، شب قدر دوم قم، ...

تابستون و سفر طالقانی که تبدیل به انزلی شد! 4 تا از به‌ترین‌ها ... قمی که با حسین رفتیم و ....


و در نهایت، IOI که بزرگترین تجربه‌ی برگزاری eventها توی ایران بود و من توش بودم و انصافا چه 3هفته‌ی رویایی ای بود ... تنها 3هفته‌ی خوب این تابستونم .. به جز این قسمت، دو روز خوب پیوسته نداشته تا حالا :| :))


-----------------------

پ.ن.1: کی فکرشو میکرد اینجوری بشه ...؟

  • همین یک نفر..
۱۲
شهریور

دیشب کنسرت-نمایش "سی" ...


همایون، سهراب پور ناظر

مهدی پاکدل، صابر ابر

بهرام رادان، سحر دولتشاهی

......


داستان زال و رودابه ...

عذاب درونی رستم ....


آهای خبر دار :"

ابر میبارد و من .....



تو بودی و من! تو بودی کنار من ... با هیجانت هیجانم زد .. با اشکت اشکم ریخت ....

درست مثل همین 5 سال .. انگار نه انگار که قرار نیست مثل این 5 سال باشه .. باشیم -_-


گفتی "و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت، غصه هم میگذرد.."

امیـــد ...(؟)


-------------------------

پ.ن.1:

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا


ای مرا در سر هر موی به زلفت بندی

چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا


دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم

مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا


ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

  • همین یک نفر..
۲۷
مرداد

ساعت 10 صبح

بالاخره بعد از چند ساعت فکر کردن، با حالتی هنوز متفکر از روی مبل بلند شد، رفت توی آشپزخونه و قهوه ای برای خودش ریخت. تصورش این بود که بخاطر صدای پنکه سقفی تمرکز نداره و برای همین به طبقه‌ی بالا رفت ... توی بالکن روی صندلی چوبی قدیمی خودش نشست و شروع کرد به تاب دادن صندلی .. مه داشت از روی کوه‌های سبز و پوشیده از درخت بالا می‌رفت، هوای خنک صبحگاهی رو روی پوست صورتش حس می‌کرد و حتی صدای جوی آبی که از کنار ویلا رد می‌شد و بوی نعناهای باغ همسایه و قهوه‌ی دمی خودش، همه و همه صحنه‌ی عجیبی بوجود آورده بودن! اما حواسش به هیچکدوم این‌ها نبود ... براش تفاوت دنیای درون و بیرونش خیلی شدید بود و کمی آزار دهنده! به آرامش دنیای بیرون حسودی می‌کرد و دلش برای تهران با همه‌ی عجله‌ها و ناآرومی‌هاش تنگ شده بود!

فکرش هنوز براش شفاف نشده بود و برای همین امروز هم مثل روزهای قبل داشت کلافه می‌شد. چند روزی می‌شد که از تهران کنده بود و راه شمال رو پیش گرفته بود. کلاردشت همیشه براش آرامش داشت اما انگار این دفعه با دفعات قبل فرق داره! صبح ها خیلی زود از خواب بیدار می‌شد، نزدیک 1 ساعت و حتی بیشتر توی تخت درازکش به "هیچ" فکر می‌کرد، از تخت بلند می‌شد و قهوه ساز رو راه می‌انداخت و می‌رفت روی مبل می‌نشست، بعد از دو سه ساعت صرفا بخاطر تغییر حالت از مبل بلند می‌شد و برای اینکه صدای اعتراض شکمش رو خاموش کنه قهوه‌ای برای خودش می‌ریخت و میرفت طبقه‌ی بالا، توی بالکن روی صندلی چوبی قدیمی خودش می‌نشست و شروع می‌کرد به تاب دادن صندلی و دیدن، شنیدن، چشیدن، بوئیدن و لمس کردن طبیعت و قهوه، برای ناهار زنگ می‌زد به تنها رستوران مورد علاقه‌ش و می‌گفت همون همیشگی، بعد از ناهار کمی کتاب می‌خوند، عصر می‌رفت و توی شهر قدم می‌زد، بعضا قبل از غروب برمی‌گشت و بعضی وقت‌ها هم که تا عمق جنگل پیش می‌رفت توی تاریکی آرام آرام به سمت ویلا در حرکت بود ...

گه گاه یاد خاطراتش میفتاد، لپتاپ رو باز می‌کرد و عکس‌های قدیمی رو می‌دید و لبخند و اشک رو همزمان تجربه می‌کرد ... تنها خوشحالیش این بود که تنهاست .. به کسی خبر نداده بود که قراره چند روز از روزمرگی‌های زندگی جدا بشه و بره جایی که خیلی وقته باید می‌رفت. نمی‌دونست چند وقت دیگه باید همین حالت رو داشته باشه؟ چند سال طول می‌کشه تا یه تجربه هضم بشه یا حتی فراموش بشه؟

اما جدا از همه‌ی احساس و تجربه‌های کنونیش، امید عجیبی داشت! از اون امیدها که نمی‌دونی از کجا داری اما انقدر قویه که نمی‌تونی ردش کنی! از اون امیدها که نمی‌دونی چطوری، اما درست از آب در میان! از اونا ...

  • همین یک نفر..