آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندها

۶۳ مطلب با موضوع «روانشناسی» ثبت شده است

۱۱
مهر

ناخودآگاهم داره لایه لایه بالا میاره انگار!

هنوز نمی‌تونم با جمله بیانش کنم..

تصویر سازیش می‌تونم بکنم


مثل دریاچه‌ای میمونه که "ژرف" داره همش میزنه...

گل و لجن‌ها از زیر بالا میان و من این بالا نشستم دارم لجن‌ها رو می‌ریزم بیرون..

دوره‌ی "عاشق" خیلی برون ریزی داره برام

نمی‌دونم از کجا میاد... ولی از ۴شنبه‌ی هفته‌ای که عاشق شروع شد خواب‌ها و برون‌ریزی‌هام شروع شده


ادامه‌ش سانسور شد :)

  • همین یک نفر..
۰۱
مهر

زرتشت در نیمه شب به بلندای تپه‌ی جزیره رفت. شتابان گام می‌زد تا سپیده دم به کناره‌ی دیگر برسد؛ چون می‌خواست از آن سو آهنگ دریاها کند. همانجا که برخی کشتی‌های بیگانه هم لنگر می‌انداختند تا مهاجران از جزیره‌های شادکامی را با خود برند.

زرتشت از همه‌ی سفرهای تنهایش از دوران جوانی یاد می‌کرد و کوه‌ها و تپه‌ها و بلندی‌هایی که در زندگی از آنها فرا رفته بود بر خیالش نقش می‌بستند.

آنگاه با خود گفت:

«من سرگشته و کوه‌نوردی بیش نیستم. دشت‌ها را خوش ندارم و بسیار در جای خود قرار نتوانم گرفت. هر تقدیر و آزمونی که به خود ببینم، همه‌ی رویدادها در نگاه من کوچیدن و اوج گرفتن در بلنداییست. گذشت آن زمانی که از دست سرنوشت چشم به راه رویدادها می‌توانستیم بود. دیگر از سرنوشت چیزی را انتظار ندارم که پیش از این در من نبوده است.

پس از این هرچه روی دهد بازگشت دیگربار خویشتن من است. پس از آوارگی و آمدن رویدادها و گذشت روزگاران. اما من اینک بر واپسین قله‌ی خویش، فراروی دشوارگذرترین راه ایستاده‌ام که در طول زندگی هرگز چنان راهی را نسپرده‌ام. من اینک دشوارترین و هولناک‌ترین آوارگی‌ام را آغاز می‌کنم.

چون منی را چه شاید که از چنان لحظه‌ای بگریزم که فریاد می‌زند: تو اینک برسر آغاز راه شکوه خویش ایستاده‌ای، آنجا که قله‌ها به ژرفناها می‌پیوندند. تو داری در این راه گام می‌زنی. اگر پیش از این واپسین خطرهایی بود که فراروی خود داشتی، هم‌اکنون آخرین پناهگاهیست که به سوی آن ره‌سپاری. تو اینک ره‌سپار راه شکوه خویشی. کجاست آن بهترین شهامتت، که تو را به واپسین راهی نیست.

تو اینک ره‌سپار راه شکوه خویشی. یکه و تنها. و کسی از پشت سر، دزدانه به دنبالت نمی‌آید.


وقتی نردبان‌ها را از زیر پاهایت برداشته باشی، ناگزیر باید بدانی چگونه روی سر خویش بالا روی. جز این -حتی بالاتر از آن، جز با گام نهادن بر روی سر یا بر دل خویش- راهی برای اوج گرفتن نخواهی یافت. بدین‌سان نرم‌ترین‌هایت باید سنگین شوند. کسی که خود را بسیار می‌نوازد، عاقبت زین همه نوازش خسته خواهد شد. آفرین بر هرچه سخت آفرین. دوست ندارم سرزمینی را که از آن شیر و شهد می‌تراود.

هرکو بخواهد "نیک دیدن" را، باید بیاموزد که چگونه نگاه‌های خود را ره‌سپار آنسوی حد و مرز خویشتن خویش کند. یعنی از خود نظر برگیرد.

هر کوه‌نوردی باید از چنین سرسختی و عزمی برخوردار باشد. زیرا کسانی که چیزها را با چشمانی ظاهربین می‌بینند، باید در نزد زودیاب‌ترین اندیشه‌ها بایستند (جز اندیشه‌های سطحی به چیزی نخواهند رسید). اما تو ای زرتشت، تو می‌خواهی ژرفنای همه‌چیز را بنگری. آری، ژرفناهای ژرف را. پس باید برفراز خویشتن خویش راهی بشکافی و از آنجا بالا روی تا ستارگان خویش را که در هر افقی جز افق بلند تو خوارند و خورد بنگری.


ادامه دارد...


---------------------

پ.ن.1: چنین گفت زرتشت، کتاب سوم.

  • همین یک نفر..
۲۲
شهریور

روزای خوبی رو دارم سیر می‌کنم :)

البته دقیق‌تر بخوام بگم صرفا دارم می‌تونم قدر روزامو بدونم و خوشحالی‌های کوچیک رو ببینم و باهاشون شادی کنم ...


دیدن یه دوست، رفتن به یه کافه‌ی دنج و خلوت، طعم تلخ قهوه با سیگار و خوندن کتابی که دوستش داری، تولد گرفتن برای کسی و دیدن ذوق و شادیش، تئاتر، شنیدن تجربه‌های زندگی شخصی یه آدم رندوم، دیدن اینکه آدما هرکدوم دغدغه‌های خودشونو دارن، صبح بیدار شدن با صدای جیک جیک گنجیشکا، چشیدن طعم یه سری نوشیدنیا، بغل کردن کسایی که واقعا دوستشون داری، چت کردن با یه دوست قدیمی که اون سمت دنیا تازه از خواب بیدار شده و صبح بخیر گفتن و شب بخیر شِنُفتَن، دادن یه آبنبات به یه بچه‌ای که کنار خیابون نشسته و داره نقاشی می‌کشه .....

هممون تقریبا همه‌ی این اتفاقا رو تو زندگیمون داریم یا می‌تونیم داشته باشیم ... مثل من که اینا رو داشتم، ولی نمی‌دیدمشون!


دیشب داشتم به فاطمه می‌گفتم که

نمیدونم چرا باید حتما یه چیزیمون بشه تا قدر زندگیمونو بدونیم!!!

از اونایی که داری تا وقتی داریشون لذت ببر

چون یه روزی دیگه نداریشون

...

بابا زنده بودن واقعا ارزش نداره :)

زندگی کن .. گریه کن ... بخند با دوستات

بابا یار رفت که رفت! کاش نمی‌رفت، ولی حالا که رفته

ولی به قول چهرازی ببین نارنجیا رو! زندگی هنوووز قشنگیاشو داره

...

تا حالا

هر اتفاقی که افتاده

سر جاش و به موقع و وقتی که من آمادگیشو داشتم افتاده

...

این فرق معصوم خام و معصوم پخته‌س

خام فکر می‌کنه دنیا جای خوبیه و توش قراره اتفاقایی بیفته که منو خوشحال کنه

پخته میدونه دنیا جای قشنگیه و هر اتفاقی بیفته برای رشد خودشه و لزوما اتفاق خوبیه :)

...

رها کن

کاری کن که عمیقا دوست داری و برات معنی داره

زندگی ارزشش بیشتر از اونه که تَلَفِش کنی

و خیلی کوتاه تر از چیزی که فکر می‌کنیم

متاسفم که اینو می‌گم

ولی واقعا به کسی تعهد نداده که تا فلان سالگی زنده می‌مونی


----------------------

پ.ن.1: کلا قدر دونستن چیز خوبیه :)

پ.ن.2: حتی تو این شرایط حساس کنونی هم خوشحالی‌های کوچیک کم نیستن، ببینیمشون...

پ.ن.3: بمیرید قبل از آنکه بمیرید! جدی!

  • همین یک نفر..
۳۰
مرداد

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی

سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی

در کام نهنگان رو گر می‌طلبی کامی


یونگ میگه خود سفر پاداش سفره ... درواقع منظورش اینه که معنای داخل سفره که پاداشه .. معنایی که هیچ‌جای دیگه نمی‌تونی پیداش کنی!

اما منظور یونگ از سفر اصلا سفر زمینی نیست واقعا ... چه بسیار فرزانگانی (مثل حضرت حافظ) که اصلا از دیار خودشون بیرون نرفتن ولی چه سفرها که نکردن!

سفر یونگی، سفر زندگی -یا به بیان خودش "سفر قهرمانی"- هستش :) اگه اینجوری به قضیه نگاه کنیم میتونیم خیلی راحت‌تر تجربه‌های تلخ و شیرین زندگی رو بپذیریم و درسشونو بگیریم و ازشون رد شیم .... کردم که میگم :))


"جام"ی که تو مصرع دوم ازش حرف میزنه هم اتفاقا همین تجربه‌های تلخ و شیرینه .. جام زهره یه جورایی ...

درواقع سعدی هم داره همون حرفی رو می‌زنه که یونگ و خیلیای دیگه میگن! میگه که اگه دنبال "دردانه" می‌گردی، تو ساحل امن نمی‌تونی پیداش کنی برادر من!

باید سفر بری ... سفر دریایی ... سفر بدون نقشه .. سفر قهرمانی :)


خیلی از وحید شاه‌رضا و گروه ژرف و عزیزش ممنونم که توی این روزا و تجربه‌هام انرژی و آگاهی بهمون ارزونی کردن ❤️😏


---------------------------

پ.ن.1: #منزل_پنجم_سفر_قهرمانی #آرکتایپ_جستجوگر#سفر_قهرمانی #حضرت_حافظ#حضرت_سعدی #کارل_یونگ #معنا #پذیرش#ACT #دوشنبه‌های_ژرف

پ.ن.2: @m.r_s.a.d.r.a

  • همین یک نفر..
۱۵
مرداد

کلاس امروز ژرف (یه کلاس روانشناسیه) یکی از بهترین جلسات توی این دو سال بود ... میخواستم چیزای زیادی از کلاس بنویسم ولی این شعر از اخوان ثالث کل سفر قهرمانی رو توضیح داده لامصب!

سخن کوتاه :)


پ.ن.1: بی ناموس هر سطرش تفسیر و معنی داره :|

پ.ن.2: یه نشونه از معانیش رو مینویسم: بهرام همون آرکتایپ آرِس و ناهید آفرودیت هستن ... و چقدر زیبا سایه‌های این کهن الگوها رو بیان کرده!! پشمام!



به‌سان رهنوردانی که در افسانه‌ها گویند،

گرفته کوله‌بار زاد ره بر دوش،

فشرده چوبدست خیزران در مشت،

گهی پر گوی و گه خاموش،

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می‌پویند


سه ره پیداست.

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر،

حدیثی که‌ش نمی‌خوانی بر آن‌دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی.

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام،

اگر سر برکنی غوغا، وگر دم درکشی، آرام.

سه دیگر: راه بی‌برگشت، بی‌فرجام


من اینجا بس دلم تنگ است.

و هر سازی که می‌بینم بد‌آهنگ است.

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم،

ببینیم آسمان ِ «هرکجا» آیا همین رنگ است؟


 تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست.

سوی بهرام، این جاویدِ خون‌آشام،

سوی ناهید، این بد بیوه گرگِ قحبه‌ی بی‌غم،

که می‌زد جام شومش را به جام حافظ و خیام؛

و می‌رقصید دست‌افشان و پاکوبان به‌سان دختر کولی،

و اکنون می‌زند با ساغر «مک‌نیس» یا «نیما»

و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما:

سوی اینها و آنها نیست.

به سوی پهندشتِ بی‌خداوندی‌ست

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.


بهل کاین آسمان پاک،

چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد:

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

پدرشان کیست؟

و یا سود و ثمرشان چیست؟

بیا ره‌‌توشه برداریم.

قدم در راه بگذاریم.


به سوی سرزمینهایی که دیدارش،

به‌سان شعله‌ی آتش،

دواند در رگم خونِ نشیطِ زنده‌ی بیدار.

نه این خونی که دارم؛ پیر و سرد و تیره و بیمار.

چو کرم نیمه‌جانی بی‌سر و بی‌دم

که از دهلیز نقب‌آسای زهراندودِ رگهایم

کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار،

به‌سوی قلب من، این غرفه‌ی با پرده‌های تار.


و می‌پرسد، صدایش ناله‌ای بی‌نور:

- «کسی اینجاست؟

هلا! من با شمایم، های!... می‌پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟

نگاهی، یا که لبخندی؟

فشار گرم دستِ دوست‌مانندی؟»

و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست،

حتی از نگاه مرده‌ای هم ردپایی نیست.


صدایی نیست الا پت پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ،

وز آن‌سو می‌رود بیرون، به‌سوی غرفه‌ای دیگر،

به امیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد،

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است

از اعطای درویشی که می‌خواند:

«جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد...»


وز آنجا می‌رود بیرون به سوی جمله ساحلها.

پس از گشتی کسالت‌بار،

بدان‌سان – باز می‌پرسد – سر اندر غرفه‌ی یا پرده‌های تار:

- «کسی اینجاست؟»

و می‌بیند همان شمع و همان نجواست.

که می‌گوید بمان اینجا؟

که پرسی همچو آن پیرِ به‌دردآلوده‌ی مهجور:

خدایا «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟»


بیا ره‌توشه برداریم.

قدم در راه بگذاریم.

کجا؟ هر جا که پیش آید‌.

بدانجایی که می‌گویند خورشید غروب ما،

زند بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر.

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود.

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر.


کجا؟ هرجا که پیش آید.

به آنجایی که می‌گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان.

و در آن چشمه‌هایی هست،

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن.

و می‌نوشد از آن مردی که می‌گوید:

«چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کر آن گل کاغذین روید؟»


به آنجایی که می‌گویند روزی دختری بوده‌ست

که مرگش نیز

مرگ پاک دیگری بوده‌ست،

کجا؟ هر جا که اینجا نیست.

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.

ز سیلی‌زن، ز سیلی‌خور،

وزین تصویر بر دیوار ترسانم.

درین تصویر،

فلان با تازیانه‌ی شوم و بی‌رحم خشایرشا

زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا؛

به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من،

به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من.


بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه‌زارانی که نه کس کشته، ندروده

به سوی سرزمینهایی که در آن هرچه بینی بکر و دوشیزه‌ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین‌سان از ازل بوده،

که چونین پاک و پاکیزه‌ست.


به سوی آفتاب شاد صحرایی،

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.

و ما بر بی‌کران سبز و مخمل‌گونه‌ی دریا،

می‌اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام.

و مرغان سپید بادبانها را می‌آموزیم،

که باد شرطه را آغوش بگشایند،

و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام.


بیا ای خسته‌خاطر‌دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین!

من اینجا بس دلم تنگ است.

بیا ره‌توشه برداریم،

قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم...




تهران، فروردین‌ماه 1335


 

  • همین یک نفر..
۱۲
مرداد

پیش نوشت! : ادامه‌ی دوره‌ی غیر حضوری «منِ ارزشمند» شیری که اون موقع وقتشو نداشتم یادداشت کنم :)

--------------------------


چرخ‌های ماشین زندگی:

افکار، اعمال (چرخ‌های جلو که به فرمان وصلند)

احساس، حالت بدنی و فیزیولوژی (چرخ‌های عقب)

چرخ‌های عقب از جلویی‌ها پیروی می‌کنند.


ویژگی‌های افکار آدمای عزت نفس دار:

۱. من یه حقوقی دارم و بقیه باید اونا رو رعایت کنن.

۲. اگرچه شرایط کنونی من با شرایط ایده آلم فاصله داره، ولی میتونم این شکاف رو پر کنم.

۳. من میتوانم و باید به خودم تکیه کنم ..

۴. من آدم کاملی نیستم، ولی از آزادی و کفایت کافی و درونی برای انجام ایده‌هایم دارم.


هیچکس کامل نیست، سعی کن کافی باشی :)


دیکتاتورهای درونی

بایدها (توقع از خود، دیگران و جهان)

پر توقعی (از دیگرانی که کنترلی روی آن ندارید)

تحمل کم ناکامی

ارزیابی منفی خود و دیگران

مثال: "من باید در هر کاری که انجام می‌دهم موفق باشم تا تایید دیگران را دریافت کنم، درغیر اینصورت افتضاحه و من نمیتوانم تحمل کنم"

یا "دیگران باید با من منصفانه و با احترام رفتار کنند، در غیر اینصورت انسانهای رذل و پستی اند و باید هرجور شده به مکافات عملشان برسند"

کجا نوشته؟!


نکته! عصبانیت با خشم فرق داره ها! اعتراض میکنی نه پرخاشگری ...

Feel the feeling, choose your respond

"دنیا باید قابل پیشبینی و منصفانه باشد وگرنه غیر قابل تحمل است"

زبان -> ذهن -> روان

زبانتو عوض کن، به جای "باید" از "بهتر است" استفاده کن، به جای "غیر قابل تحمل" از "سخت" استفاده کن


ارزشهامون از کجا میان؟

خانواده، دین، اجتماع، دانش و تجربه‌ی فردی

پس باید بازنگری بشن!

اگه نظام ارزشیت اشتباه باشه (core values) دچار بی ارزشی و عدم عزت نفس میشی.

بعضی چیزا ارزششون ذاتی نیست

کتاب خوندن اگه جلوی عمل کردنتو بگیره، خونواده اگه جلوی مسیرت رو بگیره، ...

پس نظان ارزشیتو چک کن هر از گاهی ...


و یه سری چیز دیگه که وقت نشد یادداشت کنم :)


-----------------

پ.ن.: اگه کسی خواست پکیجش رو بخره شدیدا پیشنهاد میشه!

پ.ن.2: https://www.tavangary.com/self-confidence/

  • همین یک نفر..
۰۴
مرداد

این روزا زیاد میرم پایون (یه کافه‌ای توی خیابون ونک - پارک سئول) ... کارامو می‌کنم و دوستامو (بیشتر از توی دانشگاه!) می‌بینم و روزامو می‌گذرونم

تو راه پایون بودم، داشتم آهنگ گوش می‌کردم، رسید به آهنگ خواجه امیری ...


اگه این زندگی باشه، اگه این سهمم از دنیاست، من از مردن هراسم نیست

یه حسی دارم این روزا، که گاهی با خودم میگم، شاید مردم حواسم نیست

........


همزمان با راه رفتن داشتم مراقبه می‌کردم ... یکی از زمان‌های مورد علاقه‌ی من برای مراقبه کردن و مایندفول بودن تایم‌هاییه که دارم راه میرم :)

داشتم این آهنگ رو "گوش می‌دادم" (نه که فقط بشنومش!) که یه لحظه به این فکر کردم که دفعات قبل که پلی‌لیست به این آهنگ می‌رسید چقدر دلم می‌گرفت و تنگ می‌شد! ولی این دفعه مثل آهنگای دیگه داشتم فقط لذت می‌بردم ازش ...


خواستم این لحظه رو اینجا ثبت کنم که یادم نره این حس قربانی بودن لعنتی که هممون فقط همونو بلدیم، چقدر حس مسمومیه و اگه بتونیم ازش نجات پیدا کنیم و سوگواری بحرانی که برامون اتفاق افتاده (هرچی که بوده) رو که می‌گذرونیم، چقدر می‌تونیم به خودمون افتخار کنیم! :)

البته بدیهیه که کسی نمی‌تونه ادعا کنه بعد از گذر از سوگواری و حل یا هضم کردن مسئله‌ای که داشته، دیگه هیچ‌وقت تاسف و ناراحتی یا حتی ناامیدی سراغش نمیاد! ولی هر کسی خودش میتونه بفهمه که فرق احساس قربانی بودن با احساس حسرت چیه :)

به قول حسین میتونیم وجدان کنیمش!


------------------------

پ.ن.1: نه که رها شده باشم، نه که تموم شده باشه برام همه چیز، نه که اگه یه روزی شرایط جور باشه نخوام برگردی پیشم، ولی خوشحالم!

پ.ن.2: دیشب خوابتو دیدم! دوباره ... میدونی قشنگ‌ترین چیزمون چی بود؟ :) understanding ای که همیــــــشه بینمون وجود داشت ... خواب دیشبم مثل فیلم‌های صامت بود! ولی کلّی حرف زدیم :) دلم تنگ شد .... ولی خوشحالم!

  • همین یک نفر..
۲۴
تیر

توی شرکت یه کاری که جدیدا گرفتم دستم اینه که تست‌های شخصیت شناسی مختلفی* به بچه‌ها دادم و قراره خروجیش رو تحلیل کنم تا هم به خودشون یه مشورت خوب درمورد شخصیت و توانایی‌هاشون بدم، هم به شرکت در مورد Positioning بچه‌ها یه مشورت‌هایی بدم ...

توی این پروسه خودم هم تست‌ها رو زدم (بیست و خورده‌امین باری بود که MBTI می‌دادم :D) و یه سری اطلاعات جالبی مخصوصا توی تست CATTLE و BAR-ON دستم اومد :)


پیشنهاد میدم که حتما چند تا از این تست‌ها رو برای خودتون هم که شده بزنین و از خروجیش استفاده کنین ;-)


--------------------

* MBTI, NEO, CATTLE, BAR-ON, DISC

  • همین یک نفر..
۰۱
تیر

دوره‌ی غیر حضوری «منِ ارزشمند» شیری رو داشتم گوش می‌دادم ...

این نکته‌هاش برام جذاب بودن ... می‌نویسم که هم خودم یادم نره، هم شاید کسی دیگه هم بتونه استفاده کنه :)


۱. Postpone نکن

۲. فرافکنی نکن و دنبال مقصر نباش

۳. Future self

۴. گذشته نگذشته

۵. منِ گذشته‌ی تو کی بوده؟

۶. منِ الآنت کیه؟

۷. در آینده میخوای کی بشی؟

جسم، روان، جان

عنوان، احوالات، اخلاق

درونی و بیرونی

۸. داستان زندگیتو بنویس (کودکی و قبلش، مدرسه و جوانی، الآن و آینده)

۱۰. هزینه‌ی رشد و تغییرتو میدی؟

۱۱.تو یه خواسته‌ای داری و یه داشته‌ای، اون وسط رو باید براش کاری کنی!

۱۲. اگه میخوای پول در بیاری اول باید خدمت کنی و تمرکزت روی خدمتت باشه نه پول مردم! دوم اینکه "دهندگی درست داشته باش، عرضه‌ی گیرندگی هم داشته باش" ....

۱۳. تو موظف نیستی سفر زندگی دیگران رو بری! تو کار خودتو کن برای اونا هم برکت خواهی بود ..

۱۴. دو تا چیز رو تمرین کن: یک تحمل جفای خلق، دو تمرین شفقت بر خلق

۱۵. اول بفهم چه عواملی تو رو بی‌ارزش میکنن (خانواده، دوستان، جامعه، صنعت مد و ورزش، ...) بعد عوامل ارزشمندی خودت رو پیدا کن

17. الان وقتشه که خودت قلم زندگیتو بگیری دستت

18. نیازهات رو چک کن ببین چقدر تامین شدن، الان چیکار میتونی بکنی؟


و یه سری چیز دیگه که نشد یادداشت کنم :)


-----------------

پ.ن.: اگه کسی خواست پکیجش رو بخره شدیدا پیشنهاد میشه!

پ.ن.2: https://www.tavangary.com/self-confidence/

  • همین یک نفر..
۲۲
ارديبهشت

مقاله‌ی شماره 17 از سلسله مقاله‌های «شخصیت شناسی به روش MBTI» با عنوان «تصمیم‌گیری برون‌ریز Vs. درون‌ریز (قسمت دوم)» در سایت ریمیا منتشر شد. "افراد دارای احساس درون‌ریز/منطق برون‌ریز، ممکن است فاقد مهر و محبت به نظر برسند، به راضی کردن خود بیش از راضی کردن دیگران بها دهند، حتی ممکن است در صحبت درمورد مسائل عاطفی هم چهره‌شان بی‌تفاوت باشد و ..."

#MBTI #TypeRecognition #Typology

  • همین یک نفر..
۰۱
ارديبهشت

مقاله‌ی شماره 16 از سلسله مقاله‌های «شخصیت شناسی به روش MBTI» با عنوان «تصمیم‌گیری برون‌ریز Vs. درون‌ریز (قسمت اول)» در سایت ریمیا منتشر شد.


"انسان‌ها برای ترجیح تصمیم‌گیری خود دو انتخاب دارند! یا آن را برون‌ریزی می‌کنند، یا درون‌ریزی. برون‌ریزیِ تصمیم بدین معناست که فرد تصمیم خود را با محیط اطرافش (افراد نزدیک به خود) به اشتراک می‌گذارد. حال این تصمیم می‌تواند احساسی باشد یا منطقی. یعنی می‌تواند بگوید «این کار را نمی‌کنم چرا که آن را دوست ندارم» یا بگوید «این کار را نمی‌کنم چرا که نتایج منفی‌ای دارد»......"


#MBTI #TypeRecognition #Typology

  • همین یک نفر..
۲۵
فروردين

امروز (تکنیک‌لی دیروز!) توی اینستا آن‌فالوت کردم ... نه که نخوام عکسا و استوری‌هاتو ببینم! نه! که هیچ‌وقت بیشتر از الآن نیاز به دیدنشون نداشتم ... آن‌فالوت کردم چونکه کاری که باید مدت‌ها قبل می‌کردم همین بود! کار درست، بالغانه، هرچی اسمشو می‌ذاری همین بود!

امروز 3 ساعت به این فکر می‌کردم که این کارو بکنم یا نکنم!!!! 3 فاکینگ ساعت!!! مسخره به نظر میاد، نه؟ ولی توی تمام اون 3 ساعت من بیشتر از صدرای مسخره یه صدرای درمونده بودم :" یه صدرایی که احساسش توی نقطه‌ی صفر مرزی واستاده بود که "اگه بکنی تمومه!" و منطقش تو مرز اون طرف واستاده بود و همینو میگفت!

درسته که توی ACT یاد گرفتیم که خود زمینه باشیم و به احساس و افکارمون "نگاه" کنیم و کنترلشون نکنیم و براساس ارزش‌هامون تصمیم‌گیری کنیم و ...... درسته که این حرفا رو خیلی شیک و مرتب تحویل رفیقای بی‌زبون خودم میدم (!) .... اما امروز جنگ داخلی داشتیم! اونم به مدت 3 فاکینگ ساعت :|

تازه! فکر می‌کنی بعد از نوشیدن اون جام زهر و فشردن اون دکمه همه چیز تموم شد؟! احساسی که بهش توجه نشده یه طرف بود و منطقی که از عذاب بعد از این اتفاق سردرگم شده بود یه طرف دیگه! :| اینجا بود که جنگِ داخلیِ قبل از لمس صفحه‌ی گوشی تبدیل شد به فروپاشی نرم امها و احشاءِ صدرا! اصن یه وضعی ....


از اینجا به بعد متن به دلیل شامل بودن مقادیری از زندگی شخصی تو رمز دار می‌شه ..


-------------------------

پ.ن.1: ACT is based on Acceptance and Commitment Therapy

  • همین یک نفر..
۱۸
فروردين

روزگاری بود که

بشر از طبیعت بود و با طبیعت بود؛

خود را آمده از جای دگر نه،

خود را برآمده از دل خاک می‌دانست؛

خدای‌اش نه پدر، مادر بود،

نه که خورشید، مهر بود؛

حتی مرگ هم

در رحم مُردن

برای جان دادن به نطفه‌ی دیگر بود.


روزگاری بود که آن‌چه آدم می‌خورد مقدس بود،

چه گندم، چه جگر؛

تکه نانی اگر بر زمین می‌افتاد

کسی آن را برمی‌داشت،

می‌بوسید و سرتاقچه می‌گذاشت،

برکت بود؛

شَمَن، پیشِ پای شکارچیان قبیله

روح حیوان را نوازش می‌کرد،

نعمت بود؛


روزگاری بود که سربه‌زیری فضیلت بود،

موریان را وقت راه رفتن پاییدن،

آب را وقت خوردن بوییدن،

درختان هر کدام گل‌دسته و مناری بودند،

میوه‌هاشان معنای نابِ عشق‌ورزیدن؛


روزگاری بود که خدایی بود همین نزدیکی‌ها،

نه در اوج، در حضیض‌ها؛

روزگاری زمین بود

و زمین بود خدا...


#وحیدشاهرضا، ۱۳ فروردین ۹۷


instagram: @jarfgroup




-----------------------------

پ.ن.1: کپی شده از کانال تلگرام گروه روانشناسی ژرف t.me/jarfgroup

  • همین یک نفر..
۱۸
فروردين

مقاله‌ی شماره 15 از سلسله مقاله‌های «شخصیت شناسی به روش MBTI» با عنوان «شناخت آرمان‌گراها» در سایت ریمیا منتشر شد.


"شغلی رضایت افراد با مشرب NF را برمی‌انگیزد که «معنی» بخصوصی در خود داشته باشد. آنها باید به شغل خود ایمان و اعتقاد داشته باشند و تاثیر کارشان را ببینند....."


#MBTI #TypeRecognition #Typology

  • همین یک نفر..
۱۳
فروردين

مقاله‌ی شماره 14 از سلسله مقاله‌های «شخصیت شناسی به روش MBTI» با عنوان «شناخت ادراکی‌ها» در سایت ریمیا منتشر شد.


"افراد با شخصیت بینشی مستقل‌ترین مشرب در بین مشرب‌های چهارگانه هستند. آنها اعتماد و تحسین دیگران را می‌خرند و برای صلاحیت و شایستگی خود بهای زیادی قائلند. به خودشان مطمئن بوده و به شدت می‌خواهند مورد احترام باشند...."


#MBTI #TypeRecognition #Typology

  • همین یک نفر..
۰۹
فروردين

مقاله‌ی شماره 13 از سلسله مقاله‌های «شخصیت شناسی به روش MBTI» با عنوان «شناخت تجربه کننده‌ها» در سایت ریمیا منتشر شد.


"افراد با شخصیت تجربه کننده (یا SPها) عمل‌گراترین مشرب در بین مشرب‌های چهارگانه هستند. آسان گیری و با روحیه بودن جزو رفتار و سلوک بارز این دسته شخصیتی می‌باشد...."


#MBTI #TypeRecognition #Typology

  • همین یک نفر..