آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندها

عجیب

جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۵۸ ق.ظ

دیروز روز عجیبی توی این روزای عجیب بود!

بعد از 4شنبه‌ی عالی‌ای که داشتم (دیدن چند تا از بهترین دوستام، یکی‌شون بعد از مدت‌ها / تولد و سورپرایز و خوشحالی از خوشحالیش / بام رفتن / سنتور زدن بعد از مدت‌هااا / و ...) و بعد از یه سری حرف که فکر می‌کردم دارم زندگیشون می‌کنم و ...


اولین اتفاق 5شنبه ی عجیبم خوابی بود که دیشبش دیدم! از اون خوابا بود که وقتی بیدار میشی تا مدت زیادی فلجی انگار! از اون خوابا که همه‌ی حس های منفی دنیا رو تو خودشون جا دادن ....

وقتی بیدار شدم هنوز همه خواب بودن .. حدود نیم یا حتی 1 ساعت گذشت که صدای اذان باعث شد به خودم بیام و بلند بشم و خوابمو بنویسم ... دستام می‌لرزیدن :|

بماند که بعدش درست خوابم نبرد دیگه :))

تمام صبح داشتم نماد سازی و تحلیل می‌کردم خوابم رو


بعد از ناهار از خونه زدم بیرون .. توی مسیر به مهدیار زنگ زدم و رفتم پیشش ... کلی حرفای عمیق و دقیق درمورد خوابم و state این روزام زدیم ...

بعدش که از کافه در اومدم داشتم پیاده می‌رفتم سمت تئاتر شهر که "روزهای بی باران" سجاد افشاریان رو با حسین ببینم .. از معدود زمان‌هایی بود که هندزفری تو گوشم نکردم و می‌خواستم فکر کنم ....

یه دختر و پسر تمااام مسیر جلوی من داشتن راه می‌رفتن! چند تا از جمله‌های دختر رو که شنیدم احساس کردم داره با من حرف میزنه! اصن یه وضعی!! در حدی که گوشیمو باز کردم و چند تا از جمله‌هاش رو توی نوت گوشی یادداشت کردم:

  • وقتشه که دیگه جدی باشی!
  • تو هنوز اونقدر بزرگ نشدی که بتونی یه آدم عادی باشی!!
  • ببین هنوز اونه که ازت خشم داره؟ یا خودتی که از خودت خشم داری؟؟
  • .....

انقدر برام سنگین بود که از یه جایی سرعتمو زیاد کردم که دیگه صداشونو نشنوم! :|
و تازه هم‌زمانی‌های اصلی بود که داشت شروع می‌شد ... رفتم پردیس تئاتر شهرزاد، حسینو دیدم، بلیطو گرفتم، رفتیم تو و نشستیم
قصه درباره ی یه زن و شوهر و دوستشون که دکتر بود بود ... شوهره تومور داره، اگه عمل نکنه خیلی زود می‌میره، اگه عمل کنه حافظشو از دست میده .. :| بله یا نه؟ عمل می‌کنه یا نمی‌کنه؟ بکنه یا نکنه؟ اگه تو بودی می‌کردی یا نمی‌کردی؟ :|


و جمله‌ی آخر سجاد افشاریان .... هرکدوم از ما یکی رو تو زندگیمون داریم که باید قبل از اینکه دیر بشه بهش بگیم برگرده .......
آخرین تیر کائنات توی 5شنبه، 22 شهریور 97 ... پاره شدم .. توی روزای بی باران بارون اومد :"

از بعد تئاتر داشتم فکر می‌کردم که ادعا چه آسان و عمل چقددر سخته .. و اینکه آدم چقدر راحت حتی خودشو گول میزنه :)
  • همین یک نفر..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی