آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندها

خاطرات شب ماه گرفتگی قرن

يكشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۹ ق.ظ

دیروز ساعت 3 با 5 تا آدمی که من توشون فقط حسین رو می‌شناختم راه افتادیم سمت سمنان که ماه گرفتگی رو از روستای "چاشم" که آلودگی نوری توش کم هستش ببینیم :)

بهادر و پریسا و شیدا و سارا چهارتای دیگمون بودن ... تا نزدیک‌های جاده‌ی سمنان رفتیم که سهیل و دوستش امیر هم بهمون اضافه شدن و من از اون پرایدی که با 3تا دختر روی صندلی عقبش نشسته بودم نجات پیدا کردم :))) تازه ماشین سهیل کولر هم داشت ^_^

کمی بیش‌تر از 4 ساعت توی راه بودیم. از سمنان که خارج شدیم به سمت چاشم یه مسیر فوق‌العاده و بِکر داشتیم که چشممون رو به چیزایی که توی تهران نمیشه دید باز کرد :) حتی یه تیکه‌ای از ماشین پیاده شدیم از شدت زیبایی!


توی روستا، خونه‌ی خونواده‌ی یکی از دوستای منجممون رفتیم. سی و خورده‌ای نفر آدم اونجا بود که هر کدوم حداکثر 5 نفر رو توی جمع میشناخت :)))

تا ساعت 11 شب با یه سری آدم رندوم (:دی) آواز و خوش و بش و ... بعدش شام خوردیم و رفتیم تو حیاط که بتونیم ماه گرفتگی رو ببینیم.

تا ساعت 1 نصف شب برنامه دیدن ماه و زحل و مشتری و کهکشان راه شیری و دب اکبر و صلیب نمیدونم چی‌چی و ..... بود :))

کمی هم بحث‌های متفرقه کردیم با همون آدم رندومایی که نمی‌شناختیمشون :)))


ساعت 1.5 تصمیم گرفتیم بریم بابلسر و طلوع آفتاب رو اونجا ببینیم و بعد برگردیم تهران که ظهر تهران باشیم. من و مهدیار تنها آدمایی بودیم که شنبه تهران کار داشتیم ..


خلاصه سرتونو درد نیارم! بعد از کلی خندیدن و سگ‌لرز زدن و خوابالو بودن و غیره رسیدیم شمال! 1 ساعت خوابیدیم و بعد صبحانه راه افتادیم سمت تهران :)


---------------------

پ.ن.1: دیروز روز خوبی بود و میخواستم ثبتش کنم :)

پ.ن.2: از ساعت 3 روز جمعه تا 24 ساعت بعدش نزدیک 15 ساعت توی ماشین بودیم و کلا 2 ساعت خوابیدیم :)))

  • همین یک نفر..

نظرات  (۴)

چه سفر فشرده و مفیدی :)
پاسخ:
:)
آره خدایی قشنگ بود ماه گرفتگی
پاسخ:
مخصوصا وقتی با یه سری آدم که نجوم بلد باشن هم کلام باشی :)
اونا بیشتر علمشون رو با حرف زدن به رخ میکشن تا نگاه کردم و لذت بردن. یعنی که بیشتر با این جور آدما برخورد داشتم .
پیش چندتا عکاس یا همون دوستای معمولی راحت تر میشه ازش لذت برد به نظرم:))
پاسخ:
حالا از شانس من بود یا چی رو نمیدونم
ولی این بچه هایی که من باهاشون آشنا شدم اینجور نبودن واقعا :)
کلی باهاشون حال کردیم و چیزی هم برای به رخ کشیدن نشون ندادن ... ولی به جاش هر سوالی میکردیم با روی باز جواب میدادن ^_^
:)
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی