آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

این هفت روز (2)

جمعه, ۹ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۴۶ ب.ظ

این چند روز برام عجیب بود ...

دقیقترش میشه "این هفت روز" !


سه‌شنبه

ساعت 11.5 بیدار میشی، روزتو با سنتور قدیمی و جدیدت میگذرونی، به مامانت کمک میکنی، یه نوت مینویسی، 3تار ولی حال نمیکنی بری سراغش، حواست همش به شب و کت و شلواریه که تو کمده ... ساعت 4 میشه .. یاد قولت میفتی، خودتو با قدم زدن و سوت زدن آروم میکنی ... میتونی (چون قول دادی ..) :)
ساعت 5 میرسی اونجا ! هنوز کسی نیست !! :دی ولی تو خوشحال میشی از این قضیه ! :) یه کم محوطه رو میگردی یه کم آشنا میشی با فضا تا مامانجون اینا برسن .
با یحیی ای تا کم‌کم بقیه هم برسن .. یه کم وقتتو با سجاد میگذرونی، یه کم با بزرگتر ها، یه کم با بهزاد دوست مصطفی که ماشینشو داده بهش گل بزنه و غیره، یه کم با "علی کوچولو"ی قدیم و "علی ـِ کنکور داده"ی الآن (!)، یه کم با کاوه و بقیه ی ارازل خانواده (:دی) به خصوص "حمید پاینده" متخلص به "حمید هیولا" که بستنی عروسی (از این سنتی-طور ها) رو تو 5ثانیه خورد :|

شام رو سر میز همین هیولا ها و ارازل خانوادگی میخوری :)) و از ترس اینکه که "نکنه چیزی بت نرسه" انقدر غذا میکشی که مجبوری 2برابر طبیعیت بخوری :))

ماشین عمو مهدی جان !

خونه :) ساعت 11.5 شب


چهارشنبه

قرار بود بری خوابگاه ! چون فکر می‌کردی تمام روز خونه تنها باید باشیو با توجه به حس بدی که از خونه می‌گیری بهترین راه برای فرار از این حس خوابگاهه ... ضمن اینکه کتاب زبان هم باید بگیری از دوستت و بچه ها رو هم میبینی دیگه :)

ولی میفهمی مهمون دعوت کردن .. خاله ها و دایی های مامانت :) برنامت عوض میشه :دی

ظهر تا ساعت 4 خوش میگذرونی و تا شب رو هم با سنتور هات سپری میکنی :)

در مجموع اگه ندیدن دوست(ا)ت(:-") رو بزاری کنار روز خوبی بود ..


پنج‌شنبه

صبح تست زبان، بعدش هول هولکی آماده شدن برای کلاسش، کلاسش، خونه، رودهن(!!)، فیفا با یحیی، خواب


جمعه

مهمونی مامانبزرگ به خانواده ی همسر که از اصفهان برای عروسی اومده بودن ..

هنوز بات حرف نزدم :(


-----------------------------------

پ.ن.1: مدتیه خاطره-طور ننوشته بودم ..

پ.ن.2: دوستت دارم 3> :-*

  • همین یک نفر..

نظرات  (۱)

چه خوب بود ... :) 
مدتی بود خاطره-طور نخونده بودم :)
پاسخ:
:-) :-* 3>

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی