آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

آن روی من

جایی برای به اشتراک گذاشتن چیزی که هستم

بعضی حرف ها رو نمیشه زد ...
بعضی حرفا رو باید توی دلت دفن کنی ..
شاید برای اینه که ارزش دوستی بیشتر از اینه که با یه حرف نابجا خرابش کنی ! ارزش هر رابطه ای ...

ولی ... ولی اگه نگی هم که نمیشه ! :| توی دلت باد میکنن .. اذیت میشی :( یه راهش اینیه که من انتخاب کردم :) که اینجا بزنی حرفتو ...

:-inner_peace

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

خدا فرشته‌های امید را فرستاد

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۱۵ ب.ظ

قلب دختر از عشق بود، پاهایش از استواری و دست‌هایش از دعا. اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود.

پس کیسه‌ی شرارتش را گشود و محکم‌ترین ریسمانش را به‌در کشید. ریسمان ناامیدی را. ناامیدی را دور زندگی دختر پیچید ... دور قلب و استواری و دعاهایش ... ناامیدی پیله‌ای شد و دختر کرم کوچک ناتوانی.

خدا فرشته‌های امید را فرستاد تا کلاف ناامیدی را باز کنند. اما دختر به فرشته‌ها کمک نمی‌کرد! دختر پیله‌ی گره در گره‌اش را چسبیده بود و می‌گفت «نه، باز نمی‌شود. هیچ‌وقت باز نمی‌شود»

شیطان می‌خندید و دور کلاف ناامیدی می‌رقصید. شیطان بود که می‌گفت «نه، باز نمی‌شود. هیچ‌وقت باز نمی‌شود»

خدا پروانه‌ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند.

پروانه بر شانه‌های رنجور دختر نشست و دختر به‌یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله‌ای. اما اگر کرمی می‌تواند از پیله‌اش به‌در آید، انسان نیز می‌تواند.

خدا گفت: «نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را»

دختر نخستین گره را باز کرد.

دیری نگذشت که دیگر نه گره‌ای بود، نه پیله و نه کلافی ...

هنگامی که دختر از پیله‌ی ناامیدی به‌در آمد، شیطان مدت‌ها بود که گریخته بود.

-----------------------------

پ.ن.1: بال‌هایت را کجا جا گذاشته ای ؟، عرفان نظرآهاری ...

پ.ن.2: تقدیم به تو ... تقدیم به همه‌ی دخترهایی که وقتی زمین می‌خورند، بعد از ماساژ دادن زانوهاشون بلند می‌شن و به راهشون (قوی‌تر از قبل) ادامه می‌دن ...

پ.ن.3: منتظر روزای خوب هستم :)

  • همین یک نفر..

نظرات  (۳)

باید خودشو نشون بده .. 
یه بارم اون گره ها رو باز کنه.. 
یه بارم ک شده اون بلندم کنه و راهیم کنه .. 
پاسخ:
دختر نخستین گره را باز کرد ....

:) 3>
به عنوان ی ادمی که تو زندگی کلی شکست خورده و همیشه سعی کردم جبران کنم
_البته موفقیت هایی هم داشتم_
و از اون جایی که برا جبران زمان _عمر ادما_محدوده
و الان هم توی برهه زمانی هستم که با معیارای خودم شکست خورده محسوب میشم
احساس مضحک بهم میده این متن واین مدل تفکره
اولین باره به اینجا میرسم که تا الان سرکار بودم!و این همه تلاش برا جبران شاید بیهوده بوده
شاید باید هیچوقت گره ها رو باز نکنیم!
پاسخ:
سلام
مین ..؟
کاش یه جوری اسمتو میگفتی که بشناسم :" چند تا حدس میزنم الآن که همشونو حس میکنم پرت هستن :|

حس مضحک رو هر کسی میتونه داشته باشه .. مهم اینه که این حس توی آدم چیکار میکنه :"
روزهای خوب در راهند....اندکی صبر...:)
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی